{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_30
·
·
·
باخودم گفتم : " ای وای نکنه اون کوک بود..!! نکنه فهمیده آدرس خونم کجاست..!! "

دلم بد لرزید.. نه از ترس..؛ از چیزی که حس کردم شاید از قبل تو دلم مونده و فقط می‌خواستم بهش بی‌توجهی و ازش دوری کنم!

سریع رفتم طبقهٔ بالا و یه بارونی پوشیدم و یه چتر برداشتم ، با کلید ماشینم..

سوک‌هون : " عزیزم کجا میری باعجله.. جاده لغزندس خطرناکه.! "

ا/ت : " بعداً برات توضیح میدم.. "

توی خیابونا گاز می‌دادم ؛

چون بارون بود ، نه ماشینی و نه شخصی بیرون بود..

خیابونا خالیِ خالی بود.. هیچکی نبود..!

وقتی برگشتم خونه ، سوک‌نون نبود..
هرچه‌قدر زنگ زدم جواب نمی‌داد..

رفتم برای شام یه سوپ دنگ‌جانگ درست کردم ، خوردم و رفتم روی تخت..

پلکام کم‌کم سنگین شد و تاریکی....



ویو 7 سال بعد >>

ویو ا/ت >>

10 سال از وقتی که به اسپانیا اومدم می‌گذره..

دلم برای مامان ، بابا ، خاله‌بزرگ و لیسو تنگ شده ؛

ولی بعد از اون روز که احساس کردم کسی داشت از خونهٔ منو دید می‌زد ، هر روز برام گل سیاه فرستاده می‌شد..

خیلی عجیب بود! هر روز یه گل سیاه!

امروز هم مثل همیشه داشتم کارهای شرکتو انجام می‌دادم که دیدم بابام بهم زنگ زد...

بابای ا/ت : " الو سلام عزیزم.. "

ا/ت : " سلام بابایی.. چه عجب یادی از ما کردی.! "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
دیدگاه ها (۰)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_29···بیشتر شبیه گرگ و میش بود..داشت با...

«تهکوک قشنگم »

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_27···بدو بدو رفتم توی حیاط ؛ قبل از ای...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_21···سورین : " باشه عزیزم باشه به هیچ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط