Part my angel
Part:۱۵ my angel
بوی دارو های توی بیمارستان باعث سردرد میشد..نگاهی به جونگکوک کرد و ازش پرسید
دیانا: نمیخوای بگی چرا به این روز افتادی؟
از درد زیاد عصبی شده بود و با لحن تند گفت
جونگکوک:به تو ربطی نداره
دلش ریخت..حس بدی بهش دست داد..
انتظار این حرف از پسرنداشت..
دیانا:باشه
خیلی ساده گفت و صندلیشو یکم از تخت فاصله داد و در یک جهت مخالف از جونگکوک نشست و سرگرم گوشیش شد..
"جونگکوک"
گندزدم..این چه حرفی بود بهش گفتم..
باید یجوری از دلش دربیارم...اصلا چرا انقدر اهمیت میدم..
نمیتونم اهمیت ندم..دوستش دارم، طاقت ناراحتیشو ندارم..
جونگکوک: دیانا
جوابی ازش نگرفت
جونگکوک: دیانااا
این دفعه بلندتر گفت و دیانا نگاهش کرد
دیانا: چیه؟
یکم خودشو خم کرد و با دستش دسته صندلی رو گرفت و کشید سمت تخت
دیانا:چجوری؟!..
بخاطر زخمش اروم خندید و گفت
جونگکوک: خیلی سبکی من چیکارکنم
چیزی نگفت و جونگکوک ادامه داد
جونگکوک:معذرت میخوام
بدون نگاه کردن به جونگکوک سرشو تکون داد و حرفی نزد
مثل یک بچه ۵ ساله لباس دیانا رو گرفت یواش کشید تا نگاهش کنه
جونگکوک:ناراحتنشو ازم
نفس عمیقی کشید و گفت
دیانا:باشه باشه..ناراحت نیستم
جونگکوک:اخجون
دیگه حرفی رد و بدل نشد..هرچندمین پرستار به پسر سر میزد و وضعیتش رو چک میکرد..
جیمین و مانیا هم اومده بودن و بعداز سر زدن به جونگکوک رفتند..
یک شب رو باید توی بیمارستان به سر میبرد.. پسر از دختر خواست همراهش بمونه..
به گفته خودش "باتو راحت ترم"
همین یک جمله نیازبود تا دختر ذوق زده بشه..
پسر روی تخت بیمارستان خوابیده بود و اتاق پراز سکوت بود..الان بهترین موقعیت برای دید زدن پسرموردعلاقشه..
هردفعه با خودش میگفت این پسر چقدر رویاییه..زیباییش درحد کلمات قشنگ و جذاب نبود...به قول خودش الهه ی زیبایی بود..
ادم رو محو خودش میکرد..حتی نمیتونست ازش چشم برداره.. ناخوداگاه دستشو جلو برد و با انگشتش زاویه فک پسر رو دنبال کرد باعث شد تکونی بخوره..
سریع عقب کشید و با ضربان قلب شدید نگاهش کرد تا ببینه بیدارشده یانه..
نشد..نفس عمیقی از روی ارامش کشید و به صندلی تکیه داد..
یاد اینکه اگر الان بیداربود باز اذیتش میکرد لبخند محوی روی لب هاش نشست..همه چیز درباره اون پسر رو دوست داشتنی میدونست..
بازم پارت میزارم الان
فقط حمایت میخواامم🙏🏻
بوی دارو های توی بیمارستان باعث سردرد میشد..نگاهی به جونگکوک کرد و ازش پرسید
دیانا: نمیخوای بگی چرا به این روز افتادی؟
از درد زیاد عصبی شده بود و با لحن تند گفت
جونگکوک:به تو ربطی نداره
دلش ریخت..حس بدی بهش دست داد..
انتظار این حرف از پسرنداشت..
دیانا:باشه
خیلی ساده گفت و صندلیشو یکم از تخت فاصله داد و در یک جهت مخالف از جونگکوک نشست و سرگرم گوشیش شد..
"جونگکوک"
گندزدم..این چه حرفی بود بهش گفتم..
باید یجوری از دلش دربیارم...اصلا چرا انقدر اهمیت میدم..
نمیتونم اهمیت ندم..دوستش دارم، طاقت ناراحتیشو ندارم..
جونگکوک: دیانا
جوابی ازش نگرفت
جونگکوک: دیانااا
این دفعه بلندتر گفت و دیانا نگاهش کرد
دیانا: چیه؟
یکم خودشو خم کرد و با دستش دسته صندلی رو گرفت و کشید سمت تخت
دیانا:چجوری؟!..
بخاطر زخمش اروم خندید و گفت
جونگکوک: خیلی سبکی من چیکارکنم
چیزی نگفت و جونگکوک ادامه داد
جونگکوک:معذرت میخوام
بدون نگاه کردن به جونگکوک سرشو تکون داد و حرفی نزد
مثل یک بچه ۵ ساله لباس دیانا رو گرفت یواش کشید تا نگاهش کنه
جونگکوک:ناراحتنشو ازم
نفس عمیقی کشید و گفت
دیانا:باشه باشه..ناراحت نیستم
جونگکوک:اخجون
دیگه حرفی رد و بدل نشد..هرچندمین پرستار به پسر سر میزد و وضعیتش رو چک میکرد..
جیمین و مانیا هم اومده بودن و بعداز سر زدن به جونگکوک رفتند..
یک شب رو باید توی بیمارستان به سر میبرد.. پسر از دختر خواست همراهش بمونه..
به گفته خودش "باتو راحت ترم"
همین یک جمله نیازبود تا دختر ذوق زده بشه..
پسر روی تخت بیمارستان خوابیده بود و اتاق پراز سکوت بود..الان بهترین موقعیت برای دید زدن پسرموردعلاقشه..
هردفعه با خودش میگفت این پسر چقدر رویاییه..زیباییش درحد کلمات قشنگ و جذاب نبود...به قول خودش الهه ی زیبایی بود..
ادم رو محو خودش میکرد..حتی نمیتونست ازش چشم برداره.. ناخوداگاه دستشو جلو برد و با انگشتش زاویه فک پسر رو دنبال کرد باعث شد تکونی بخوره..
سریع عقب کشید و با ضربان قلب شدید نگاهش کرد تا ببینه بیدارشده یانه..
نشد..نفس عمیقی از روی ارامش کشید و به صندلی تکیه داد..
یاد اینکه اگر الان بیداربود باز اذیتش میکرد لبخند محوی روی لب هاش نشست..همه چیز درباره اون پسر رو دوست داشتنی میدونست..
بازم پارت میزارم الان
فقط حمایت میخواامم🙏🏻
- ۹۷۸
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط