Part my angel
Part:۱۳ my angel
"جونگکوک"
رفتار دیانا واسم عجیب بود..تاحالا انقدر ازم دور نشده بود همیشه سعی میکرد یک جوری بحث رو باز کنه و باهام صحبت کنه..
مطمئنم یک مشکلی پیش اومده..
راجب خودمم باید بگم دست کمی از دیانا ندارم، یک حالتی شدم..انگار نمیتونم بهش نزدیک بشم..
وقتی نزدیکش میشم قلبم تند میزنه و استرس میگیرم.
همه چیز درباره اون برای منه جالب و زیباست..
متوجه ام که چه حسی دارم..هرچی نباشه 23سالمه!..بچه نیستم که خودمو بزنم به اون راه..
هروقت هم صلاح دونستم باهاش درمورد این موضوع صحبت میکنم..مطمئنم الان وقتش نیست..
باصدای بورام از افکارم بیرون اومدم
بازچیشده اینجوری میکنن
مانیا:بدووو تعریف کنن
بورام خندید و گفت
بورام:خب ببین..من زیر بارون بودم..بعد بند کفشم بازشده بود نشستم تا ببندم که دیدم بارون بند اومده اما صدای بارون هنوز توی گوشم هست
جیهون: وای مرد رویاهاتت
بورام:ساکتت...بعد سرمو بالا اوردم دیدم یک پسر قدبلند زیبا روی سرم چتر نگه داشته..
جونگکوک:الانم دوست پسرته
بورام دستی زد و گفت
بورام:زدی تو خال..افرین
مانیا: چیی.. چقدر زودد
دیانا با بی حوصلگی گفت
دیانا:انگار تو جیمین خیلی دیر باهم وارد رابطه شدید
مانیا: خب حالا
نگاهش کردم که خمیازه کشید..
خسته شده پس بخاطر همین بی حوصله شد..
جونگکوک:دیانا..ببرمت خونه؟!
با چشمای خسته نگاهم کرد
دیانا:میتونی؟!..ممنونم
جونگکوک:جیمین من دیانا رو میرسونم
جیمین:باشه مراقب باشید
بعداز خداحافظی با بچه ها رفتیم سوار اسانسور شدیم و رسیدیم پارکینگ و سوار ماشین شدیم
اهنگ نزاشتم تا سرش درد نیاد و به رانندگی ادامه دادم
جونگکوک:دیانا..
جوابی ازش نگرفتم
نگاهش کردم..چشماش بسته شده بود و خوابیده بود
ماشین رو بغل خیابون پارک کردم و نگاهمو دادم به دیانا
با دستم خیلی اروم موهایی که ریخته شده بود روی گونه هاش رو فرستادم پشت گوشش
جونگکوک:چرا انقدر نازی..
تکون خورد و باعث شد به عقب برم..
دیانا:رسیدیم؟
با صدای خوابالو و چشمای بسته گفت
دوباره حرکت کردم و گفتم
جونگکوک:هنوز نه..
بعداز چندمین رسیدیم ..
خیلی اروم در رو باز کردم و بغلش کردم و بردم توی خونه..زنگ در رو زدم و خاله در رو باز کرد
مادر: وای پسرم زحمت دادیم بهت..حتما سنگینه بیدارش میکردی حداقل
رفتم توی خونه و گفتم
جونگکوک:خاله سنگین چیه..من هیچی حس نمیکنم..انگار چیزی بغلم نیست..
و منتظر حرف دیگه ای نموندم و بردمش طبقه دوم و توی اتاقش گذاشتم..
اومدم پایین و باخاله خداحافظی کردم و نشستم توی ماشین و به سمت خونه ی خودم حرکت کردم..
باز پارت بزارم؟!
یا بسه
"جونگکوک"
رفتار دیانا واسم عجیب بود..تاحالا انقدر ازم دور نشده بود همیشه سعی میکرد یک جوری بحث رو باز کنه و باهام صحبت کنه..
مطمئنم یک مشکلی پیش اومده..
راجب خودمم باید بگم دست کمی از دیانا ندارم، یک حالتی شدم..انگار نمیتونم بهش نزدیک بشم..
وقتی نزدیکش میشم قلبم تند میزنه و استرس میگیرم.
همه چیز درباره اون برای منه جالب و زیباست..
متوجه ام که چه حسی دارم..هرچی نباشه 23سالمه!..بچه نیستم که خودمو بزنم به اون راه..
هروقت هم صلاح دونستم باهاش درمورد این موضوع صحبت میکنم..مطمئنم الان وقتش نیست..
باصدای بورام از افکارم بیرون اومدم
بازچیشده اینجوری میکنن
مانیا:بدووو تعریف کنن
بورام خندید و گفت
بورام:خب ببین..من زیر بارون بودم..بعد بند کفشم بازشده بود نشستم تا ببندم که دیدم بارون بند اومده اما صدای بارون هنوز توی گوشم هست
جیهون: وای مرد رویاهاتت
بورام:ساکتت...بعد سرمو بالا اوردم دیدم یک پسر قدبلند زیبا روی سرم چتر نگه داشته..
جونگکوک:الانم دوست پسرته
بورام دستی زد و گفت
بورام:زدی تو خال..افرین
مانیا: چیی.. چقدر زودد
دیانا با بی حوصلگی گفت
دیانا:انگار تو جیمین خیلی دیر باهم وارد رابطه شدید
مانیا: خب حالا
نگاهش کردم که خمیازه کشید..
خسته شده پس بخاطر همین بی حوصله شد..
جونگکوک:دیانا..ببرمت خونه؟!
با چشمای خسته نگاهم کرد
دیانا:میتونی؟!..ممنونم
جونگکوک:جیمین من دیانا رو میرسونم
جیمین:باشه مراقب باشید
بعداز خداحافظی با بچه ها رفتیم سوار اسانسور شدیم و رسیدیم پارکینگ و سوار ماشین شدیم
اهنگ نزاشتم تا سرش درد نیاد و به رانندگی ادامه دادم
جونگکوک:دیانا..
جوابی ازش نگرفتم
نگاهش کردم..چشماش بسته شده بود و خوابیده بود
ماشین رو بغل خیابون پارک کردم و نگاهمو دادم به دیانا
با دستم خیلی اروم موهایی که ریخته شده بود روی گونه هاش رو فرستادم پشت گوشش
جونگکوک:چرا انقدر نازی..
تکون خورد و باعث شد به عقب برم..
دیانا:رسیدیم؟
با صدای خوابالو و چشمای بسته گفت
دوباره حرکت کردم و گفتم
جونگکوک:هنوز نه..
بعداز چندمین رسیدیم ..
خیلی اروم در رو باز کردم و بغلش کردم و بردم توی خونه..زنگ در رو زدم و خاله در رو باز کرد
مادر: وای پسرم زحمت دادیم بهت..حتما سنگینه بیدارش میکردی حداقل
رفتم توی خونه و گفتم
جونگکوک:خاله سنگین چیه..من هیچی حس نمیکنم..انگار چیزی بغلم نیست..
و منتظر حرف دیگه ای نموندم و بردمش طبقه دوم و توی اتاقش گذاشتم..
اومدم پایین و باخاله خداحافظی کردم و نشستم توی ماشین و به سمت خونه ی خودم حرکت کردم..
باز پارت بزارم؟!
یا بسه
- ۱۳۲.۴k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط