Part my angel
Part:۱۴ my angel
روز بعد داستان های شخصیت های ما از خونه جیمین شروع میشه..مانیا و جیمین درحال خوراکی خوردن بودن
جیمین هم زمان داشت گیم میزد و مانیا سرشو گذاشته بود رو شونه جیمین و هم خودش خوراکی میخورد و هم به جیمین میداد..
مانیا: جیمین...بالاخره تونستم بفهمم دیانا جونگکوک رو دوست دارههه
جیمین خشکش زد..تکون نمیخورد
مانیا با نگرانی برگشت سمتش
مانیا:هی..چاگیا..خوبی؟؟!..جیمین میشنوی چی میگمم
پلک زد!..هوف..
جیمین:چی گفتی الان؟؟
با شوک به مانیا خیره شد
جیمین: اگر شوخی کردی باید بگم شوخی باحالی نبود
مانیا با اخم نگاهش کرد
مانیا:من باتو شوخی دارم؟!
متوجه لحن جدی مانیا شد..باورش نمیشد خواهر کوچکتر و یکی یدونش دوستشو دوست داره
مانیا:مشکلش چیه جیمین..دیانا هم مثل منه
ادامه داد
مانیا:هردوتا عاشق دوست برادرمون شدیم
حرفای مانیا منطقی بود اما جیمین نگران خواهرش بود..هنوز کوچیک بود برای رابطه..
جیمین: دیانا هنوز کوچیکه..من نگران این موضوعم
مانیا:چاگیااا..دیانا 18سالشهه..دیگه میتونه خودش تصمیم بگیره
مانیا درست میگفت..کم کم داشت با حرفاش جیمین رو قانع میکرد..
جیمین:اره..حق باتوعه..به من ربطی نداره..هرکاری دوست داره بکنه..ولی پشتشم
مانیا لبخندی زد و گفت
مانیا:درستش همینه..پسرنازمن
و سرشو ناز کرد
جیمین بغلش کرد و سرشو گذاشت تو گردنش و نفس عمیقی کشید..
جیمین:همیشه باعث میشی با عطر تنت م//sت بشم..
"جونگکوک"
روی مبل دراز کشیده بود و با دستش محکم شکمش رو داشت تا خونریزی نکنه
دیانا:مگه دیوونه ای ها؟!..برای چی درگیر میشی
جونگکوک:دیانا یواش دردم میاد
چیزی نگفت و سعی داشت بغضشو پنهون کنه..
دیانا:برای چی باهاشون درگیر شدی که اینکارو باهات بکنن؟؟
جوابی نداد
دیانا: مگه باتو نیستم؟!
دست دیانارو گرفت و گفت
جونگکوک:مهمه؟!..نه..پس فقط پانسمانش کن
با اخم بلندشد و گفت
دیانا:مگه من دکترم؟! بعدشم زخمت نیاز به بخیه داره..کارمن نیست..باید بری بیمارستان
جونگکوک با درد نگاهش کرد و گفت
جونگکوک:چی..عمرا برم بیمارستان..یکاریش بکن لطفا
دیانا اهمیتی نداد..گوشیشو گرفت و زنگ زد به مادرش و قضیه رو گفت..
"2h"
روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و خوابیده بود..بخاطر بیهوشی..
روی صندلی کنار تخت نشست و نگاهش کرد..بینی صاف و زاویه فک پسر رو نگاه میکرد..مژه هاش..لبش..و همچنین خال زیر لبش..
اون پسر رویایی بود..
متوجه پلک زدن پسر شد..
دیانا: خوبی؟!..چیزی نیاز داری؟ کجات درد میگیره؟
دست دیانارو گرفت و نگاهش کرد
جونگکوک:خوبم دیانا..شلوغش نکن
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت و فقط نگاهش کرد
جونگکوک:ممنونم..
دوباره حرفی نزد و فقط نگاهش کرد
جونگکوک:میخوای همینجوری بهم زل بزنی؟
نگاهشو برداشت..
دیانا:کی گفت بهت زل زدم..فقط-
خندید و گفت
جونگکوک:فقط داشتی با نگاهت منو میخوردی
چیزی نگفت و خجالت کشید
جونگکوک:باخودت میگفتی الهه ی زیبایی روی تخت بیمارستان چیکار میکنه..مگه نه؟
خندید و گفت
دیانا:برعکس باخودم گفتم چه ادم بی فکری که خودشو به این روز انداخت
دروغ گفت..حرف جونگکوک درست بود..واقعا محو زیبایی هاش شده بود..میدونست اگر تایید کنه باعث میشه جونگکوک پررو بشه..
دیگه صحبتی از هیچکدوم شنیده نشد
سکوت کل اتاق رو پر کرده بود..
دیگه بسه ..خستهشدمبخدا
شبتون بخیر خوابای خوبی ببینیدد..
ممنونم که همراهم بودیددد و منتظر پارتا موندید..
🙏🏻💘
روز بعد داستان های شخصیت های ما از خونه جیمین شروع میشه..مانیا و جیمین درحال خوراکی خوردن بودن
جیمین هم زمان داشت گیم میزد و مانیا سرشو گذاشته بود رو شونه جیمین و هم خودش خوراکی میخورد و هم به جیمین میداد..
مانیا: جیمین...بالاخره تونستم بفهمم دیانا جونگکوک رو دوست دارههه
جیمین خشکش زد..تکون نمیخورد
مانیا با نگرانی برگشت سمتش
مانیا:هی..چاگیا..خوبی؟؟!..جیمین میشنوی چی میگمم
پلک زد!..هوف..
جیمین:چی گفتی الان؟؟
با شوک به مانیا خیره شد
جیمین: اگر شوخی کردی باید بگم شوخی باحالی نبود
مانیا با اخم نگاهش کرد
مانیا:من باتو شوخی دارم؟!
متوجه لحن جدی مانیا شد..باورش نمیشد خواهر کوچکتر و یکی یدونش دوستشو دوست داره
مانیا:مشکلش چیه جیمین..دیانا هم مثل منه
ادامه داد
مانیا:هردوتا عاشق دوست برادرمون شدیم
حرفای مانیا منطقی بود اما جیمین نگران خواهرش بود..هنوز کوچیک بود برای رابطه..
جیمین: دیانا هنوز کوچیکه..من نگران این موضوعم
مانیا:چاگیااا..دیانا 18سالشهه..دیگه میتونه خودش تصمیم بگیره
مانیا درست میگفت..کم کم داشت با حرفاش جیمین رو قانع میکرد..
جیمین:اره..حق باتوعه..به من ربطی نداره..هرکاری دوست داره بکنه..ولی پشتشم
مانیا لبخندی زد و گفت
مانیا:درستش همینه..پسرنازمن
و سرشو ناز کرد
جیمین بغلش کرد و سرشو گذاشت تو گردنش و نفس عمیقی کشید..
جیمین:همیشه باعث میشی با عطر تنت م//sت بشم..
"جونگکوک"
روی مبل دراز کشیده بود و با دستش محکم شکمش رو داشت تا خونریزی نکنه
دیانا:مگه دیوونه ای ها؟!..برای چی درگیر میشی
جونگکوک:دیانا یواش دردم میاد
چیزی نگفت و سعی داشت بغضشو پنهون کنه..
دیانا:برای چی باهاشون درگیر شدی که اینکارو باهات بکنن؟؟
جوابی نداد
دیانا: مگه باتو نیستم؟!
دست دیانارو گرفت و گفت
جونگکوک:مهمه؟!..نه..پس فقط پانسمانش کن
با اخم بلندشد و گفت
دیانا:مگه من دکترم؟! بعدشم زخمت نیاز به بخیه داره..کارمن نیست..باید بری بیمارستان
جونگکوک با درد نگاهش کرد و گفت
جونگکوک:چی..عمرا برم بیمارستان..یکاریش بکن لطفا
دیانا اهمیتی نداد..گوشیشو گرفت و زنگ زد به مادرش و قضیه رو گفت..
"2h"
روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و خوابیده بود..بخاطر بیهوشی..
روی صندلی کنار تخت نشست و نگاهش کرد..بینی صاف و زاویه فک پسر رو نگاه میکرد..مژه هاش..لبش..و همچنین خال زیر لبش..
اون پسر رویایی بود..
متوجه پلک زدن پسر شد..
دیانا: خوبی؟!..چیزی نیاز داری؟ کجات درد میگیره؟
دست دیانارو گرفت و نگاهش کرد
جونگکوک:خوبم دیانا..شلوغش نکن
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت و فقط نگاهش کرد
جونگکوک:ممنونم..
دوباره حرفی نزد و فقط نگاهش کرد
جونگکوک:میخوای همینجوری بهم زل بزنی؟
نگاهشو برداشت..
دیانا:کی گفت بهت زل زدم..فقط-
خندید و گفت
جونگکوک:فقط داشتی با نگاهت منو میخوردی
چیزی نگفت و خجالت کشید
جونگکوک:باخودت میگفتی الهه ی زیبایی روی تخت بیمارستان چیکار میکنه..مگه نه؟
خندید و گفت
دیانا:برعکس باخودم گفتم چه ادم بی فکری که خودشو به این روز انداخت
دروغ گفت..حرف جونگکوک درست بود..واقعا محو زیبایی هاش شده بود..میدونست اگر تایید کنه باعث میشه جونگکوک پررو بشه..
دیگه صحبتی از هیچکدوم شنیده نشد
سکوت کل اتاق رو پر کرده بود..
دیگه بسه ..خستهشدمبخدا
شبتون بخیر خوابای خوبی ببینیدد..
ممنونم که همراهم بودیددد و منتظر پارتا موندید..
🙏🏻💘
- ۳.۰k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط