#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_36
«پیامی که نباید میآمد»
بعد از هیجان پیست، همه خسته اما سرحال به خانهی امن در سئول برگشتند. تهیونگ هنوز دربارهی حرکت ا.ت حرف میزد و هر پنج دقیقه یک بار میگفت:
«نه جدی… اون فاصله شاید پنج سانت بود!»
جیمین روی مبل افتاد.
«من هنوز قلبم تند میزنه.»
ا.ت خندید و بطری آبش را روی میز گذاشت.
«شماها زیادی اغراق میکنین.»
جونگکوک که تازه از اتاق مانیتورها بیرون آمده بود گفت:
«نه. این بار راست میگن.»
او به ا.ت نگاه کرد.
نگاهی که هنوز کمی ناباورانه بود.
«اون حرکت واقعاً خطرناک بود.»
ا.ت شانه بالا انداخت.
«ولی قشنگ بود.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«آره… قشنگ بود.»
همان لحظه لپتاپ روی میز بوق کوتاهی زد.
ا.ت اخم کرد.
«صبر کنین…»
او نشست و صفحه را باز کرد. چند ثانیه نگاهش روی مانیتور ثابت ماند.
لبخندش آرام آرام محو شد.
جونگکوک فوراً متوجه شد.
«چی شده؟»
ا.ت آهسته گفت:
«یکی داره به شبکهی داخلی ما وصل میشه.»
تهیونگ سریع صاف نشست.
«کی؟»
ا.ت چند کلید زد. خطوط کد سریع روی صفحه حرکت کردند.
چند ثانیه بعد تصویر ثابت شد.
یک فایل ویدیویی ناشناس.
فرستنده: ناشناس.
اما امضای دیجیتالی زیر فایل باعث شد نفس ا.ت بند بیاید.
جونگکوک آرام گفت:
«کیه؟»
ا.ت با صدایی پایین جواب داد:
«پدرم.»
اتاق ناگهان ساکت شد.
جونگکوک نزدیکتر آمد.
«بازش کن.»
ا.ت روی فایل کلیک کرد.
تصویر سیاه بود. چند ثانیه فقط صدای نویز میآمد.
بعد تصویر روشن شد.
پدر ا.ت روبهروی دوربین نشسته بود. همان کت و شلوار مرتب، همان نگاه سرد و حسابگر.
لبخند کوچکی زد.
«سلام دخترم.»
ا.ت بیحرکت به صفحه نگاه میکرد.
پدرش ادامه داد:
«میبینم هنوز با همون پسر زندگی میکنی.»
نگاهش کمی تیزتر شد.
«جونگکوک.»
جونگکوک بدون تغییر حالت به تصویر نگاه میکرد.
مرد ادامه داد:
«فکر میکنین بازی تموم شده؟ فکر میکنین با گرفتن چند تا مدرک یا زندانی شدن چند نفر، امپراتوریای که سالها ساخته شده نابود میشه؟»
او آرام خندید.
«نه.»
چند تصویر سریع روی ویدیو ظاهر شد.
نقشههایی از مسیرهای حملونقل.
چند حساب بانکی مخفی.
و چند اسم.
ا.ت با ناباوری گفت:
«این…»
جونگکوک زمزمه کرد:
«شبکهی پشتی.»
پدر ا.ت گفت:
«جونگهان فقط یکی از شریکهای من بود. شاید مهمترینش… ولی تنها نبود.»
او کمی به دوربین نزدیک شد.
«و حالا که اون نیست… فکر میکنی کی قراره جاش رو بگیره؟»
جونگکوک سرد گفت:
«هیچکس.»
مرد لبخند زد.
«اشتباه میکنی.»
بعد نگاهش مستقیم روی دخترش ثابت شد.
«تو.»
ا.ت شوکه شد.
«چی؟»
پدرش آرام گفت:
«تو از همهی ما باهوشتری. شبکهها رو میشناسی، سیستمها رو میفهمی… و مهمتر از همه…»
نگاهش کوتاه به جونگکوک افتاد.
«میتونی به دشمن نزدیک بشی.»
جونگکوک جلو آمد.
«خفه شو.»
مرد خندید.
«میبینم هنوز هم احساساتی هستی.»
بعد دوباره به ا.ت نگاه کرد.
«بهت یک پیشنهاد میدم دخترم. برگرد پیش من… و همهچیز مال تو میشه.»
چند ثانیه سکوت.
ا.ت آرام گفت:
«نه.»
پدرش ابرو بالا برد.
«نه؟»
ا.ت نگاهش را از صفحه برنداشت.
«من هیچوقت شبیه تو نمیشم.»
لبخند مرد محو شد.
«پس انتخابت رو کردی.»
تصویر ناگهان قطع شد.
صفحه سیاه شد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد جونگکوک آرام گفت:
«این یعنی جنگ هنوز تموم نشده.»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
«نه… تازه شروع شده.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
بعد دستش را آرام روی دست ا.ت گذاشت.
«این بار تنها نیستی.»
ا.ت به دست او نگاه کرد.
و برای اولین بار از وقتی پیام پدرش را دیده بود، لبخند کوچکی زد.
«میدونم.»
{دوستان بزارین یک توضیح کوچولو بدم :
پدر ا.ت بعد از داستان انبار و دزدین ا.ت بدست پلیس دست گیر شد.
و این ویدیو رو قبل از دستگیری اش ظبط کرده بود.
حالا هم توی زندان به حبس ابد محکوم شده }
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#پارت_36
«پیامی که نباید میآمد»
بعد از هیجان پیست، همه خسته اما سرحال به خانهی امن در سئول برگشتند. تهیونگ هنوز دربارهی حرکت ا.ت حرف میزد و هر پنج دقیقه یک بار میگفت:
«نه جدی… اون فاصله شاید پنج سانت بود!»
جیمین روی مبل افتاد.
«من هنوز قلبم تند میزنه.»
ا.ت خندید و بطری آبش را روی میز گذاشت.
«شماها زیادی اغراق میکنین.»
جونگکوک که تازه از اتاق مانیتورها بیرون آمده بود گفت:
«نه. این بار راست میگن.»
او به ا.ت نگاه کرد.
نگاهی که هنوز کمی ناباورانه بود.
«اون حرکت واقعاً خطرناک بود.»
ا.ت شانه بالا انداخت.
«ولی قشنگ بود.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
«آره… قشنگ بود.»
همان لحظه لپتاپ روی میز بوق کوتاهی زد.
ا.ت اخم کرد.
«صبر کنین…»
او نشست و صفحه را باز کرد. چند ثانیه نگاهش روی مانیتور ثابت ماند.
لبخندش آرام آرام محو شد.
جونگکوک فوراً متوجه شد.
«چی شده؟»
ا.ت آهسته گفت:
«یکی داره به شبکهی داخلی ما وصل میشه.»
تهیونگ سریع صاف نشست.
«کی؟»
ا.ت چند کلید زد. خطوط کد سریع روی صفحه حرکت کردند.
چند ثانیه بعد تصویر ثابت شد.
یک فایل ویدیویی ناشناس.
فرستنده: ناشناس.
اما امضای دیجیتالی زیر فایل باعث شد نفس ا.ت بند بیاید.
جونگکوک آرام گفت:
«کیه؟»
ا.ت با صدایی پایین جواب داد:
«پدرم.»
اتاق ناگهان ساکت شد.
جونگکوک نزدیکتر آمد.
«بازش کن.»
ا.ت روی فایل کلیک کرد.
تصویر سیاه بود. چند ثانیه فقط صدای نویز میآمد.
بعد تصویر روشن شد.
پدر ا.ت روبهروی دوربین نشسته بود. همان کت و شلوار مرتب، همان نگاه سرد و حسابگر.
لبخند کوچکی زد.
«سلام دخترم.»
ا.ت بیحرکت به صفحه نگاه میکرد.
پدرش ادامه داد:
«میبینم هنوز با همون پسر زندگی میکنی.»
نگاهش کمی تیزتر شد.
«جونگکوک.»
جونگکوک بدون تغییر حالت به تصویر نگاه میکرد.
مرد ادامه داد:
«فکر میکنین بازی تموم شده؟ فکر میکنین با گرفتن چند تا مدرک یا زندانی شدن چند نفر، امپراتوریای که سالها ساخته شده نابود میشه؟»
او آرام خندید.
«نه.»
چند تصویر سریع روی ویدیو ظاهر شد.
نقشههایی از مسیرهای حملونقل.
چند حساب بانکی مخفی.
و چند اسم.
ا.ت با ناباوری گفت:
«این…»
جونگکوک زمزمه کرد:
«شبکهی پشتی.»
پدر ا.ت گفت:
«جونگهان فقط یکی از شریکهای من بود. شاید مهمترینش… ولی تنها نبود.»
او کمی به دوربین نزدیک شد.
«و حالا که اون نیست… فکر میکنی کی قراره جاش رو بگیره؟»
جونگکوک سرد گفت:
«هیچکس.»
مرد لبخند زد.
«اشتباه میکنی.»
بعد نگاهش مستقیم روی دخترش ثابت شد.
«تو.»
ا.ت شوکه شد.
«چی؟»
پدرش آرام گفت:
«تو از همهی ما باهوشتری. شبکهها رو میشناسی، سیستمها رو میفهمی… و مهمتر از همه…»
نگاهش کوتاه به جونگکوک افتاد.
«میتونی به دشمن نزدیک بشی.»
جونگکوک جلو آمد.
«خفه شو.»
مرد خندید.
«میبینم هنوز هم احساساتی هستی.»
بعد دوباره به ا.ت نگاه کرد.
«بهت یک پیشنهاد میدم دخترم. برگرد پیش من… و همهچیز مال تو میشه.»
چند ثانیه سکوت.
ا.ت آرام گفت:
«نه.»
پدرش ابرو بالا برد.
«نه؟»
ا.ت نگاهش را از صفحه برنداشت.
«من هیچوقت شبیه تو نمیشم.»
لبخند مرد محو شد.
«پس انتخابت رو کردی.»
تصویر ناگهان قطع شد.
صفحه سیاه شد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد جونگکوک آرام گفت:
«این یعنی جنگ هنوز تموم نشده.»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
«نه… تازه شروع شده.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
بعد دستش را آرام روی دست ا.ت گذاشت.
«این بار تنها نیستی.»
ا.ت به دست او نگاه کرد.
و برای اولین بار از وقتی پیام پدرش را دیده بود، لبخند کوچکی زد.
«میدونم.»
{دوستان بزارین یک توضیح کوچولو بدم :
پدر ا.ت بعد از داستان انبار و دزدین ا.ت بدست پلیس دست گیر شد.
و این ویدیو رو قبل از دستگیری اش ظبط کرده بود.
حالا هم توی زندان به حبس ابد محکوم شده }
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۸۶۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط