#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_35
«پیست خالی»
صبح زود، مه نازکی روی پیست متروکهی خارج از سئول نشسته بود. آفتاب تازه داشت از پشت کوهها بالا میآمد و آسفالت خیسِ پیست زیر نور نارنجی میدرخشید.
یک ماشین اسپرت مشکی در ابتدای خط توقف ایستاده بود.
تهیونگ با دستهای در جیب ایستاده بود و به ماشین نگاه میکرد.
«من هنوزم نمیفهمم چرا باید ساعت شش صبح بیایم اینجا.»
جیمین خمیازه کشید.
«چون ا.ت میخواد یه حرکت دیوونهوار نشون بده.»
در همان لحظه درِ سمت راننده باز شد و ا.ت پشت فرمان نشست. موهایش را بسته بود و همان انرژی همیشگی در چشمهایش میدرخشید.
جونگکوک کنار ماشین ایستاده بود و با نگاه مشکوک به او نگاه میکرد.
«آخرین فرصته منصرف شی.»
ا.ت خندید.
«کوک، تو خودت چالش دادی.»
«من نگفتم واقعاً انجامش بدی.»
ا.ت سرش را از پنجره بیرون آورد.
«میترسی؟»
تهیونگ سریع گفت:
«بله. ما میترسیم.»
جیمین دستش را بالا برد.
«خیلی هم میترسیم.»
ا.ت فقط خندید. بعد به جونگکوک نگاه کرد.
«میای یا نه؟»
جونگکوک چند ثانیه به ماشین نگاه کرد. بعد بدون حرف درِ سمت شاگرد را باز کرد و نشست.
تهیونگ زیر لب گفت:
«این آخرین باریه که میبینیمش.»
جیمین آرام جواب داد:
«روحش شاد.»
داخل ماشین، جونگکوک کمربندش را بست و به ا.ت نگاه کرد.
«اگه ماشینم رو نابود کنی—»
ا.ت موتور را روشن کرد.
غــــــــرش.
صدای موتور در سکوت صبح پیچید.
«اعتماد کن.»
جونگکوک به جلو خیره شد.
«دارم سعی میکنم.»
ا.ت لبخند زد.
«سه… دو… یک.»
پایش را روی گاز فشار داد.
ماشین مثل گلوله شلیک شد.
باد از پنجرهها عبور میکرد و عقربه سرعت بالا میرفت.
جونگکوک گفت:
«ا.ت…»
او بدون نگاه کردن جواب داد:
«هنوز نه.»
در وسط پیست، دو ماشین قدیمی که تهیونگ و جیمین پارک کرده بودند مثل یک مانع روبهروی هم قرار داشتند. فاصلهی بینشان خیلی کم بود.
جونگکوک فهمید.
«همون حرکته؟»
ا.ت فقط گفت:
«آره.»
سرعت: ۱۲۰.
جونگکوک ناخودآگاه دستش را به داشبورد گرفت.
«ا.ت—
«اعتماد کن.»
فاصله کمتر شد.
ده متر.
پنج متر.
ا.ت ناگهان کلاچ را گرفت، گاز داد و همان لحظه ترمز دستی را کشید.
ماشین با جیغ لاستیکها سر خورد.
فرمون:
۳۰ درجه راست.
یک لحظه بعد:
۶۰ درجه چپ.
ماشین با زاویهای عجیب چرخید و مثل یک سایه از میان دو ماشین رد شد.
فقط چند سانتیمتر فاصله.
سکوت...
بعد ماشین صاف شد و چند متر جلوتر ایستاد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد صدای فریاد تهیونگ از دور آمد:
«چییییی بود اون؟؟؟»
جیمین هم داد زد:
«اون واقعاً رد شد!»
داخل ماشین، جونگکوک هنوز به جلو خیره شده بود.
ا.ت آرام گفت:
«دیدی؟..
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
بعد آرام خندید.
«باشه… قبول.»
ا.ت با غرور گفت:
«گفتم که میشه حالا اون شامی که قرار بود مهمونم کنی رو رد کن بیاد .»
جونگکوک سرش را به سمتش چرخاند.
نگاهش این بار فرق داشت. دیگر فقط تحسین نبود.
چیزی عمیقتر بود.
«تو خیلی خطرناکی.»
ا.ت ابرو بالا انداخت.
«به خاطر رانندگیم؟»
جونگکوک آرام گفت:
«نه… به خاطر اینکه هر روز بیشتر از قبل باعث میشی نتونم ازت فاصله بگیرم.»
لبخند ا.ت کمی آرامتر شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بیرون، تهیونگ و جیمین هنوز درباره حرکت بحث میکردند.
اما داخل ماشین، سکوت آرامی بود.
جونگکوک دستش را جلو آورد و روی فرمان، کنار دست ا.ت گذاشت.
خیلی نزدیک.
«دفعه بعد…»
ا.ت گفت:
«چی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«میخوام خودم امتحانش کنم.»
ا.ت خندید.
«باشه کوک… ولی اول باید خیلی تمرین کنی.»
و برای اولین بار بعد از تمام آن جنگها و خیانتها، صبح سئول با صدای خندهی آنها شروع شد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان این فیک داره به پایان می رسه
ازتون می خوام تا یک فیک جدید شروع کنم شما در خواستی تون رو توی دایرکت به من بگید
#پارت_35
«پیست خالی»
صبح زود، مه نازکی روی پیست متروکهی خارج از سئول نشسته بود. آفتاب تازه داشت از پشت کوهها بالا میآمد و آسفالت خیسِ پیست زیر نور نارنجی میدرخشید.
یک ماشین اسپرت مشکی در ابتدای خط توقف ایستاده بود.
تهیونگ با دستهای در جیب ایستاده بود و به ماشین نگاه میکرد.
«من هنوزم نمیفهمم چرا باید ساعت شش صبح بیایم اینجا.»
جیمین خمیازه کشید.
«چون ا.ت میخواد یه حرکت دیوونهوار نشون بده.»
در همان لحظه درِ سمت راننده باز شد و ا.ت پشت فرمان نشست. موهایش را بسته بود و همان انرژی همیشگی در چشمهایش میدرخشید.
جونگکوک کنار ماشین ایستاده بود و با نگاه مشکوک به او نگاه میکرد.
«آخرین فرصته منصرف شی.»
ا.ت خندید.
«کوک، تو خودت چالش دادی.»
«من نگفتم واقعاً انجامش بدی.»
ا.ت سرش را از پنجره بیرون آورد.
«میترسی؟»
تهیونگ سریع گفت:
«بله. ما میترسیم.»
جیمین دستش را بالا برد.
«خیلی هم میترسیم.»
ا.ت فقط خندید. بعد به جونگکوک نگاه کرد.
«میای یا نه؟»
جونگکوک چند ثانیه به ماشین نگاه کرد. بعد بدون حرف درِ سمت شاگرد را باز کرد و نشست.
تهیونگ زیر لب گفت:
«این آخرین باریه که میبینیمش.»
جیمین آرام جواب داد:
«روحش شاد.»
داخل ماشین، جونگکوک کمربندش را بست و به ا.ت نگاه کرد.
«اگه ماشینم رو نابود کنی—»
ا.ت موتور را روشن کرد.
غــــــــرش.
صدای موتور در سکوت صبح پیچید.
«اعتماد کن.»
جونگکوک به جلو خیره شد.
«دارم سعی میکنم.»
ا.ت لبخند زد.
«سه… دو… یک.»
پایش را روی گاز فشار داد.
ماشین مثل گلوله شلیک شد.
باد از پنجرهها عبور میکرد و عقربه سرعت بالا میرفت.
جونگکوک گفت:
«ا.ت…»
او بدون نگاه کردن جواب داد:
«هنوز نه.»
در وسط پیست، دو ماشین قدیمی که تهیونگ و جیمین پارک کرده بودند مثل یک مانع روبهروی هم قرار داشتند. فاصلهی بینشان خیلی کم بود.
جونگکوک فهمید.
«همون حرکته؟»
ا.ت فقط گفت:
«آره.»
سرعت: ۱۲۰.
جونگکوک ناخودآگاه دستش را به داشبورد گرفت.
«ا.ت—
«اعتماد کن.»
فاصله کمتر شد.
ده متر.
پنج متر.
ا.ت ناگهان کلاچ را گرفت، گاز داد و همان لحظه ترمز دستی را کشید.
ماشین با جیغ لاستیکها سر خورد.
فرمون:
۳۰ درجه راست.
یک لحظه بعد:
۶۰ درجه چپ.
ماشین با زاویهای عجیب چرخید و مثل یک سایه از میان دو ماشین رد شد.
فقط چند سانتیمتر فاصله.
سکوت...
بعد ماشین صاف شد و چند متر جلوتر ایستاد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد صدای فریاد تهیونگ از دور آمد:
«چییییی بود اون؟؟؟»
جیمین هم داد زد:
«اون واقعاً رد شد!»
داخل ماشین، جونگکوک هنوز به جلو خیره شده بود.
ا.ت آرام گفت:
«دیدی؟..
جونگکوک نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد.
بعد آرام خندید.
«باشه… قبول.»
ا.ت با غرور گفت:
«گفتم که میشه حالا اون شامی که قرار بود مهمونم کنی رو رد کن بیاد .»
جونگکوک سرش را به سمتش چرخاند.
نگاهش این بار فرق داشت. دیگر فقط تحسین نبود.
چیزی عمیقتر بود.
«تو خیلی خطرناکی.»
ا.ت ابرو بالا انداخت.
«به خاطر رانندگیم؟»
جونگکوک آرام گفت:
«نه… به خاطر اینکه هر روز بیشتر از قبل باعث میشی نتونم ازت فاصله بگیرم.»
لبخند ا.ت کمی آرامتر شد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
بیرون، تهیونگ و جیمین هنوز درباره حرکت بحث میکردند.
اما داخل ماشین، سکوت آرامی بود.
جونگکوک دستش را جلو آورد و روی فرمان، کنار دست ا.ت گذاشت.
خیلی نزدیک.
«دفعه بعد…»
ا.ت گفت:
«چی؟»
جونگکوک لبخند زد.
«میخوام خودم امتحانش کنم.»
ا.ت خندید.
«باشه کوک… ولی اول باید خیلی تمرین کنی.»
و برای اولین بار بعد از تمام آن جنگها و خیانتها، صبح سئول با صدای خندهی آنها شروع شد.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان این فیک داره به پایان می رسه
ازتون می خوام تا یک فیک جدید شروع کنم شما در خواستی تون رو توی دایرکت به من بگید
- ۹۸۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط