{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی روزگاری بازرگانی ثروتمند با خدمتکارش از کوچه ای می گ

روزی روزگاری بازرگانی ثروتمند با خدمتکارش از کوچه ای می گذشت. کارگری که کیفی سنگین حمل می کرد، به طور کاملاً اتفاقی از کنار آن ها گذشت. کیفی که روی دوش کارگر بود به کلاه بازرگان خورد و کلاه از سرش کنار جوی آب افتاد.
خدمتکار بازرگان فکر کرد که الان اربابش به خدمت کارگر بیچاره می رسد و حسابی او را سرزنش می کند، اما بازرگان در کمال ناباوری خدمتکار، نه تنها کارگر بیچاره را سرزنش نکرد بلکه از خدمتکار خودش خواست تا به کارگر در برداشتن کلاهش کمک کند.
وقتی کارگر از آن ها دور شد، خدمتکار دلیل این رفتار بازرگان را از او پرسید.
بازرگان گفت: افتادن کلاه اشتباه من بود. او باری سنگین به دوش داشت و به همین دلیل من باید با دقت بیشتری راه می رفتم.
خدمتکار، با شنیدن حرف های بازرگان در دل اربابش را تحسین و ستایش کرد.

هیچ کس هرگز حق ندارد دیگران را به دلیل اشتباهاتی که خودش انجام می دهد، مقصر بداند و آن ها را سرزنش کند🌷

#انرژی-مثبت
دیدگاه ها (۱)

بکوش که نسبت به مردم بدبین نشوی زیرا که صاحب سوءظن را جز زحم...

ﻟﻨﮕﻪ ﻫﺎﻱ ﭼﻮﺑﻲ ﺩﺭﺏ ﺣﻴﺎﻃﻤﺎﻥﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﻛﻬﻨﻪ ﺍﻧﺪ ﻭﺟﻴﺮ ﺟﻴﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪﻭﻟﻲ...

جزیره مول اسکاتلند🌷#انرژی-مثبت

هیچ وقت خانوما رو با کرونا تهدید نکنید خانوما خودشون ویروسی ...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

when silence became a scream p26

ادامه پارت ۱۷ قسمت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط