Paet
Paet16
فردا صبح با صدای اون دختر از توی فکرم پریدم بیرون نمیدونم از ساعت چند پیش توی این فکر لعنتی گیر کرده بودم و توی استرس غرق شده بودم
علامت دوست جنا■(اسمش:کاترینا)
■حالتون خوبه بیاید یکمی آب بخورید
■(از جلوی تالیا میره اونور و روبه همه بچها میگه)خب خب بچها میخوام براتون غدا بگیرم
(زمانی که میره وایمیسته جلوی همه جلوی دید تالیا به اتاق خواهرش رو میگیره تالیا سریع بلند میشه و میره جلوی اتاق و دستش رو میزاره روی میله ی جلوی در اتاقش جونگکوکو تهیونگ بدون توجه به حرف های کاترینا میرن توی گوشیشون تالیا از این رفتار اونا یه لبخند ملیح روی لباش مییاد)
-خانم پرستار میخوام برم خواهرم رو ببینم
◇بفرمایید ولی من باید همراهتون بیام
(به کمک پرستار وارد اتاق الیا میشه)
ویو تالیا داخل اتاق الیا
تا کی میخوای همینطوری بخوابی بلند شو لطفا
+..........
اون بیرون انگار خونه ی خالهس جنا دوستش رو دعوت کردن مثل پیکمیان دلم میخواد همشونو به تیر ببندم
+..........
وای نگاه کن هرکاری میکنم این زخم گوشه ی لبم نمیره
+..........
راستی امروز برات یه طعم پاستل جدید آوردم اینا جدیدن
+..........
خب دیگه الان مطمئنم پرستار میاد میگه برم
◇وقتتون تموم شد خانم لطفا بیاین بریم
دیدی گفتم(با خنده روبه خواهرش)من دیگه برم بای بای
وقتی از اتاق الیا اومدم بیرون کاترینا رو دیدم که داره آیدی اینستا ی تهیونگ رو میگیره
پایان ویو تالیا
●جونگکوکا چرا با من حرف نمیزنی
-(با داد میگه)وای خدای من شما بیمارستان رو گذاشتید رو سرتون مثلا اینجا بیمارستانه ها هر غلطی میخواید بکنید برید گمشید خونه هاتون بکنید
■اوه تالیا تو خیلی با ما بد رفتار میکنی ما اینجا اومدیم که کنارت باشیم
-شما مطمئنید اومدید کنار من باشید یک من نیاز ندارم شما ها اینجا باشید دو شما اصلا اومدید اینجا که همش بگید(با صدای نازک)جونگکوکا ،ته ته
تروخدا جونگکوک،تهیونگ ببرید اینا رو برسونید چون من واقعا دارم دیوونه میشم
¥کاترینا ی عزیز بودن یا نبودنت هیچ کمکی به ما نمیکنه فقط مشکل اعصاب و روان میاره(میره سمت حیاط بیمارستان)
●اشکال نداره کاترینا خودتو ناراحت نکن
●جونگکوکا میشه ما رو برسونی؟؟
$هرطور نگاه میکنم میبینم پاهاتون سالمه پس خودتون میتونید برید خونه
(با اعصبانیت جنا و کاترینا اونجا رو ترک میکنن)
$یکزره دیگه بیدار بمونی قطعا غش میکنی و باید بری کنار خواهرت بخوابی پس بهتره الان بری خونه و یکمی استراحت کنی
-نه نمیخوام برم خونه همینجا استراحت میکنم
(جونگکوک دستش رو دور تالیا حلقه میکنه و تالیا میخوابه)
-----پرش زمانی به یک ماه بعد-----
ویو تالیا
یک ماه از زمانی که خواهرم توی اون تخت خوابیده میگذره ولی فقط یکم هوشیار شده ولی هنوز روی اون تخته و چشماشو وا نکرده
پایان ویو تالیا
$کیت خیلی داره بهونه گیری میکنه چیکارش کنم
-اشکال نداره به حرحال بچهس
$خب یکماهه میخوام راجبش باهات صحبت کنم ولی فرصتش نیست
-خب میشنوم
$اسمش کیت رایزره ۲۲ ژوئیه به دنیا اومده ۲ سالشه جکس هم مادرش رو کشته
-اوهوم
$حالا برنامهت چیه میخوای باهاش چیکار کنی؟؟
-هیچی میخوام نگهش دارم پیش خودم
$مطمئنی؟
-اره
ویو تالیا
همینطوری که نشسته بودیم صدای یکی از دستگاه داخل اتاق خواهرم بیشتر شدیهو به خودم گفت نه..نه امکان ندارد بهم حالت تشنج دست داد احساس کردم دارن توی سرم سیخ داغ میکنن دیگه حتی نمیتونستم یه جا بشینم از درد و ناراحتی فقط داد میزدم و آخرین حرفی که بعد از دیدن دکترا که همراه با پرستار ها به سمت اتاقش میدویدند زدم فقط این بود الیا نه لطفاً الیا ولی ما امیدی داخل بدنم ریشه زد نه نه یعنی تموم شد یعنی خواهرم مرد نه امکان نداره
قبل از اینکه بفهمم چه بلایی سر خواهرم اومده بیهوش شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعنی چه اتفاقی برای الیا میفتههه؟🫠
فردا صبح با صدای اون دختر از توی فکرم پریدم بیرون نمیدونم از ساعت چند پیش توی این فکر لعنتی گیر کرده بودم و توی استرس غرق شده بودم
علامت دوست جنا■(اسمش:کاترینا)
■حالتون خوبه بیاید یکمی آب بخورید
■(از جلوی تالیا میره اونور و روبه همه بچها میگه)خب خب بچها میخوام براتون غدا بگیرم
(زمانی که میره وایمیسته جلوی همه جلوی دید تالیا به اتاق خواهرش رو میگیره تالیا سریع بلند میشه و میره جلوی اتاق و دستش رو میزاره روی میله ی جلوی در اتاقش جونگکوکو تهیونگ بدون توجه به حرف های کاترینا میرن توی گوشیشون تالیا از این رفتار اونا یه لبخند ملیح روی لباش مییاد)
-خانم پرستار میخوام برم خواهرم رو ببینم
◇بفرمایید ولی من باید همراهتون بیام
(به کمک پرستار وارد اتاق الیا میشه)
ویو تالیا داخل اتاق الیا
تا کی میخوای همینطوری بخوابی بلند شو لطفا
+..........
اون بیرون انگار خونه ی خالهس جنا دوستش رو دعوت کردن مثل پیکمیان دلم میخواد همشونو به تیر ببندم
+..........
وای نگاه کن هرکاری میکنم این زخم گوشه ی لبم نمیره
+..........
راستی امروز برات یه طعم پاستل جدید آوردم اینا جدیدن
+..........
خب دیگه الان مطمئنم پرستار میاد میگه برم
◇وقتتون تموم شد خانم لطفا بیاین بریم
دیدی گفتم(با خنده روبه خواهرش)من دیگه برم بای بای
وقتی از اتاق الیا اومدم بیرون کاترینا رو دیدم که داره آیدی اینستا ی تهیونگ رو میگیره
پایان ویو تالیا
●جونگکوکا چرا با من حرف نمیزنی
-(با داد میگه)وای خدای من شما بیمارستان رو گذاشتید رو سرتون مثلا اینجا بیمارستانه ها هر غلطی میخواید بکنید برید گمشید خونه هاتون بکنید
■اوه تالیا تو خیلی با ما بد رفتار میکنی ما اینجا اومدیم که کنارت باشیم
-شما مطمئنید اومدید کنار من باشید یک من نیاز ندارم شما ها اینجا باشید دو شما اصلا اومدید اینجا که همش بگید(با صدای نازک)جونگکوکا ،ته ته
تروخدا جونگکوک،تهیونگ ببرید اینا رو برسونید چون من واقعا دارم دیوونه میشم
¥کاترینا ی عزیز بودن یا نبودنت هیچ کمکی به ما نمیکنه فقط مشکل اعصاب و روان میاره(میره سمت حیاط بیمارستان)
●اشکال نداره کاترینا خودتو ناراحت نکن
●جونگکوکا میشه ما رو برسونی؟؟
$هرطور نگاه میکنم میبینم پاهاتون سالمه پس خودتون میتونید برید خونه
(با اعصبانیت جنا و کاترینا اونجا رو ترک میکنن)
$یکزره دیگه بیدار بمونی قطعا غش میکنی و باید بری کنار خواهرت بخوابی پس بهتره الان بری خونه و یکمی استراحت کنی
-نه نمیخوام برم خونه همینجا استراحت میکنم
(جونگکوک دستش رو دور تالیا حلقه میکنه و تالیا میخوابه)
-----پرش زمانی به یک ماه بعد-----
ویو تالیا
یک ماه از زمانی که خواهرم توی اون تخت خوابیده میگذره ولی فقط یکم هوشیار شده ولی هنوز روی اون تخته و چشماشو وا نکرده
پایان ویو تالیا
$کیت خیلی داره بهونه گیری میکنه چیکارش کنم
-اشکال نداره به حرحال بچهس
$خب یکماهه میخوام راجبش باهات صحبت کنم ولی فرصتش نیست
-خب میشنوم
$اسمش کیت رایزره ۲۲ ژوئیه به دنیا اومده ۲ سالشه جکس هم مادرش رو کشته
-اوهوم
$حالا برنامهت چیه میخوای باهاش چیکار کنی؟؟
-هیچی میخوام نگهش دارم پیش خودم
$مطمئنی؟
-اره
ویو تالیا
همینطوری که نشسته بودیم صدای یکی از دستگاه داخل اتاق خواهرم بیشتر شدیهو به خودم گفت نه..نه امکان ندارد بهم حالت تشنج دست داد احساس کردم دارن توی سرم سیخ داغ میکنن دیگه حتی نمیتونستم یه جا بشینم از درد و ناراحتی فقط داد میزدم و آخرین حرفی که بعد از دیدن دکترا که همراه با پرستار ها به سمت اتاقش میدویدند زدم فقط این بود الیا نه لطفاً الیا ولی ما امیدی داخل بدنم ریشه زد نه نه یعنی تموم شد یعنی خواهرم مرد نه امکان نداره
قبل از اینکه بفهمم چه بلایی سر خواهرم اومده بیهوش شدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یعنی چه اتفاقی برای الیا میفتههه؟🫠
- ۹.۸k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط