باز باران می بارد
باز باران می بارد
باز دلم هوای قدم زدن می کند
زیر باران می روم
نمی دانم به کجا خودم را میسپارم به دست باران
دست هایم را جیب هایم میگذارم
چشمانم را می بندم
صدای باران مرا می برد ...!
صدا می آید
صدای خنده است
صدای خنده دختری است
جلو تر میروم
دختری زیر باران تاب میخورد و می دود
برمی گردد...
می شناسمش آشناست
ردی از خاطرات دارد
نگاهش میکنم
به من لبخند میزند
ناگهان صدای پسری می آید :
بیا بریم دختر جون
به پسر نگاه میکنم او هم آشناس
خوب میشناسمش
مبهوت می مانم
با صدای دختر به او نگاه میکنم
_خیال کردی!عمرا من از این هوا دل بکنم
دختر بچه رفته بود این دختر آمده بود پسر جلو آمد
دستش را کشید اما دختر هنوزم تقلا میکرد
پسر ایستاد و به خودش و دختر روبرویش نگاهی کرد
_لجباز نگاه کن دوتامون شدیم عین موش آب کشیده .فردا سرما میخوریم همینجوریش سرما نهوریم خیلیه
دختر بعد از چند ثانیه مکث گفت :
بیا تا خونه قدم بزنیم
پسر که انگار تسلیم دختر شده بود قبول کرد
با صدایی چشمانم را باز کردم
_خانم خیس شدین میخواید برسونمتون
برگشتم با دیدنم جا خورد
باز هم در باران ....
شاید خواست خدا بود که باید در باران ملاقاتش میکردم
سرم را تکان دادم
میخواستم بروم مدت ها بود به دلم نهیب میزدم باید فراموش کند
دستم را گرفت گفت :نرو بزار بازم با هم تو بارون قدم بزنیم ...
#snowygirl
#SǸ✿ŴƴGÏrl
باز دلم هوای قدم زدن می کند
زیر باران می روم
نمی دانم به کجا خودم را میسپارم به دست باران
دست هایم را جیب هایم میگذارم
چشمانم را می بندم
صدای باران مرا می برد ...!
صدا می آید
صدای خنده است
صدای خنده دختری است
جلو تر میروم
دختری زیر باران تاب میخورد و می دود
برمی گردد...
می شناسمش آشناست
ردی از خاطرات دارد
نگاهش میکنم
به من لبخند میزند
ناگهان صدای پسری می آید :
بیا بریم دختر جون
به پسر نگاه میکنم او هم آشناس
خوب میشناسمش
مبهوت می مانم
با صدای دختر به او نگاه میکنم
_خیال کردی!عمرا من از این هوا دل بکنم
دختر بچه رفته بود این دختر آمده بود پسر جلو آمد
دستش را کشید اما دختر هنوزم تقلا میکرد
پسر ایستاد و به خودش و دختر روبرویش نگاهی کرد
_لجباز نگاه کن دوتامون شدیم عین موش آب کشیده .فردا سرما میخوریم همینجوریش سرما نهوریم خیلیه
دختر بعد از چند ثانیه مکث گفت :
بیا تا خونه قدم بزنیم
پسر که انگار تسلیم دختر شده بود قبول کرد
با صدایی چشمانم را باز کردم
_خانم خیس شدین میخواید برسونمتون
برگشتم با دیدنم جا خورد
باز هم در باران ....
شاید خواست خدا بود که باید در باران ملاقاتش میکردم
سرم را تکان دادم
میخواستم بروم مدت ها بود به دلم نهیب میزدم باید فراموش کند
دستم را گرفت گفت :نرو بزار بازم با هم تو بارون قدم بزنیم ...
#snowygirl
#SǸ✿ŴƴGÏrl
- ۵.۸k
- ۲۴ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط