PART
𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞
PART²⁵
(آرا+)(هوسوک–)(هائون£)
صبح زود آرا بیدار میشه و میبینه هائون بیداره و توی بغل هوسوک دست و پا میزنه آرا میخنده و به آرومی هائون رو از بغل هوسوک بیرون میاره و بغل میکنه و میبرتش!هائون رو میزاره داخل اتاق نشیمن تا بازی کنه و خودش میره مشغول درست کردن صبحانه میشه... حدود 10 مین بعد گوشی هوسوک زنگ میخوره و جواب میده و بعد از مکالمه ای کوتاه هوسوک یه دوش سریع میگیره و کت و شلوار میپوشه و میاد طبقه پایین.
+جایی میری؟
–یه مشکل توی شرکت پیش اومده باید برم بهش رسیدگی کنم!
+خیلی طول میکشه؟من امروز دانشگاه کلاس دارم!
–اممم نمیدونم.سعی میکنم سریع بیام خونه
آرا به فکر فرو میره به سمت هوسوک میره و کرواتش رو درست میکنه.
+برو من هائون رو میسپارم به مادرم یا ناری
–اوکی! واقعا متاسفم!
+مشکلی نیست،مراقب خودت باش،بای
–بای
هوسوک میره و آرا هائون رو برمیداره و میزاره روی صندلی مخصوص و بهش غذا میده!
+الان فقط من و توییم!
آرا خودش هم صبحانه میخوره و بعد صورت هائون رو تمیز میکنه و مدتی رو صرف بازی با هائون میکنه و به مادرش زنگ میزنه و مادرش بعد از چند بوق جواب میده
+اوه مامان معذرت میخوام مزاحمت شدم ولی میتونی یه کاری برام بکنی؟
=اوه البته!
+مامان من باید برم دانشگاه و هوسوک سرکاره میتونی فقط دو ساعت از هائون مراقبت کنی؟
=اوکی!
+پس من تا 20 مین دیگه اونجام،بای
=بای
آرا آماده میشه و لباسای هائون رو هم عوض میکنه و وسایلش رو برمیداره و با هائون میشینه توی ماشین و میره سمت خونه مادرش وقتی میرسه با کلید وارد میشه.
+مامان من اینجام
=اوه دخترم اومدی!
مادر آرا هائون رو میگیره
=سلام نوه قشنگم!
+مامان وسایل هائون توی کیفشه من دیگه باید برم بای
=بای
آرا میره دانشگاه و بعد از 2 ساعت کلاس تاریخ شناسیش تموم میشه و از سونوو خداحافظی میکنه و میره خونه مادرش.
+مامان من اومدم!
=اوه دخترم من و هائون کلی خوش گذروندیم و اون الان خوابیده!
+ممنون مامان
=دخترم چیزی شده؟
+نه فقط احساس میکنم یهویی مسئولیتام زیاد شده.
=عادیه دخترم تو داری توی سن کم مادر بودن رو تجربه میکنی!
گوشی آرا زنگ میخوره هوسوک بود.
–بیب من دارم میام خونه.
+اوکی من تا چند مین دیگه میام!
آرا تلفن رو قطع میکنه.
+مامان من میرم خونه!ممنون
آرا آروم هائون رو بغل میکنه تا بیدار نشه و میره خونه وقتی میرسه خونه هوسوک روی کاناپه منتظر بود.
–اوه بیب اومدی!
+کار چطور بود؟
–خسته کننده!
+منم کلاس خسته کننده ای داشتم!
–هائون خوابه؟
+اوهوم
هوسوک هائون رو از بغل آرا میگیره و میبره میزارتش توی اتاق وقتی بر میگرده آرا رو میبینه که روی کاناپه خواب رفته.
–حتی از منم خسته تری!
هوسوک آرا رو هم بلند میکنه و میبره میزاره روی تخت.
1 ساعت بعد با صدای گریه های هائون آرا بیدار میشه و میبینه هوسوک داره آرومش میکنه لبخند میزنه و میره سمتشون و کمی بهش غذا میده و آروم میشه و وقتی میزارنش زمین مشغول بازی میشه و ناگهان چیزی میگه که آرا و هوسوک هردو متعجب میشن و به هم نگاه میکنن تا وقتی که هائون دوباره تکرار میکنه.
£پا...پا...پاپا...پاپا
–چی؟اون گفت پاپا؟
+اوهوم
هردو به سمت هائون میرن و بغلش میکنن و میبوسنش
£ما...ما...ماما
+اون حتی گفت ماما،قربونش بشم
«پرش زمانی 7 ماه بعد»
هائون الان 1 ساله بود و آرا دوباره باردار بود حدود 6 ما و نیم و امروز روز جشن تولد هائون بود و آرا و هوسوک هائون رو بغل کرده بودن تا با دوستا و خانواده هاشون جشن بگیرن همون لحظه ناری با یه بچه آروم خوابیده توی بغلش با تهیونگ که تازه پدر شده بود وارد شدن!
÷بدون من جشن تولد هائون عزیزم شروع نمیشه
آرا خندید و جشن رو شروع کردن...سینی که توش پنج شی مربوط به پنج شغل بود(چکش عدالت،کتاب،میکروفون،گوشی دکتری و پول)قرار داشت و همه منتظر بودن تا ببینن هائون چی بر میداره!هائون اول دستش رو برد سمت چکش اما بر نداشت بعد برد سمت میکروفون و دوباره برنداشت هائون دستاش رو بین وسایل مختلف جا به جا میکرد و در آخر گوشی دکتری رو برمیداره و به این معنیه که قراره در آینده دکتر بشه!همه دست میزنن و خوشحالی میکردن که یهو حال آرا بد شد.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART²⁵
(آرا+)(هوسوک–)(هائون£)
صبح زود آرا بیدار میشه و میبینه هائون بیداره و توی بغل هوسوک دست و پا میزنه آرا میخنده و به آرومی هائون رو از بغل هوسوک بیرون میاره و بغل میکنه و میبرتش!هائون رو میزاره داخل اتاق نشیمن تا بازی کنه و خودش میره مشغول درست کردن صبحانه میشه... حدود 10 مین بعد گوشی هوسوک زنگ میخوره و جواب میده و بعد از مکالمه ای کوتاه هوسوک یه دوش سریع میگیره و کت و شلوار میپوشه و میاد طبقه پایین.
+جایی میری؟
–یه مشکل توی شرکت پیش اومده باید برم بهش رسیدگی کنم!
+خیلی طول میکشه؟من امروز دانشگاه کلاس دارم!
–اممم نمیدونم.سعی میکنم سریع بیام خونه
آرا به فکر فرو میره به سمت هوسوک میره و کرواتش رو درست میکنه.
+برو من هائون رو میسپارم به مادرم یا ناری
–اوکی! واقعا متاسفم!
+مشکلی نیست،مراقب خودت باش،بای
–بای
هوسوک میره و آرا هائون رو برمیداره و میزاره روی صندلی مخصوص و بهش غذا میده!
+الان فقط من و توییم!
آرا خودش هم صبحانه میخوره و بعد صورت هائون رو تمیز میکنه و مدتی رو صرف بازی با هائون میکنه و به مادرش زنگ میزنه و مادرش بعد از چند بوق جواب میده
+اوه مامان معذرت میخوام مزاحمت شدم ولی میتونی یه کاری برام بکنی؟
=اوه البته!
+مامان من باید برم دانشگاه و هوسوک سرکاره میتونی فقط دو ساعت از هائون مراقبت کنی؟
=اوکی!
+پس من تا 20 مین دیگه اونجام،بای
=بای
آرا آماده میشه و لباسای هائون رو هم عوض میکنه و وسایلش رو برمیداره و با هائون میشینه توی ماشین و میره سمت خونه مادرش وقتی میرسه با کلید وارد میشه.
+مامان من اینجام
=اوه دخترم اومدی!
مادر آرا هائون رو میگیره
=سلام نوه قشنگم!
+مامان وسایل هائون توی کیفشه من دیگه باید برم بای
=بای
آرا میره دانشگاه و بعد از 2 ساعت کلاس تاریخ شناسیش تموم میشه و از سونوو خداحافظی میکنه و میره خونه مادرش.
+مامان من اومدم!
=اوه دخترم من و هائون کلی خوش گذروندیم و اون الان خوابیده!
+ممنون مامان
=دخترم چیزی شده؟
+نه فقط احساس میکنم یهویی مسئولیتام زیاد شده.
=عادیه دخترم تو داری توی سن کم مادر بودن رو تجربه میکنی!
گوشی آرا زنگ میخوره هوسوک بود.
–بیب من دارم میام خونه.
+اوکی من تا چند مین دیگه میام!
آرا تلفن رو قطع میکنه.
+مامان من میرم خونه!ممنون
آرا آروم هائون رو بغل میکنه تا بیدار نشه و میره خونه وقتی میرسه خونه هوسوک روی کاناپه منتظر بود.
–اوه بیب اومدی!
+کار چطور بود؟
–خسته کننده!
+منم کلاس خسته کننده ای داشتم!
–هائون خوابه؟
+اوهوم
هوسوک هائون رو از بغل آرا میگیره و میبره میزارتش توی اتاق وقتی بر میگرده آرا رو میبینه که روی کاناپه خواب رفته.
–حتی از منم خسته تری!
هوسوک آرا رو هم بلند میکنه و میبره میزاره روی تخت.
1 ساعت بعد با صدای گریه های هائون آرا بیدار میشه و میبینه هوسوک داره آرومش میکنه لبخند میزنه و میره سمتشون و کمی بهش غذا میده و آروم میشه و وقتی میزارنش زمین مشغول بازی میشه و ناگهان چیزی میگه که آرا و هوسوک هردو متعجب میشن و به هم نگاه میکنن تا وقتی که هائون دوباره تکرار میکنه.
£پا...پا...پاپا...پاپا
–چی؟اون گفت پاپا؟
+اوهوم
هردو به سمت هائون میرن و بغلش میکنن و میبوسنش
£ما...ما...ماما
+اون حتی گفت ماما،قربونش بشم
«پرش زمانی 7 ماه بعد»
هائون الان 1 ساله بود و آرا دوباره باردار بود حدود 6 ما و نیم و امروز روز جشن تولد هائون بود و آرا و هوسوک هائون رو بغل کرده بودن تا با دوستا و خانواده هاشون جشن بگیرن همون لحظه ناری با یه بچه آروم خوابیده توی بغلش با تهیونگ که تازه پدر شده بود وارد شدن!
÷بدون من جشن تولد هائون عزیزم شروع نمیشه
آرا خندید و جشن رو شروع کردن...سینی که توش پنج شی مربوط به پنج شغل بود(چکش عدالت،کتاب،میکروفون،گوشی دکتری و پول)قرار داشت و همه منتظر بودن تا ببینن هائون چی بر میداره!هائون اول دستش رو برد سمت چکش اما بر نداشت بعد برد سمت میکروفون و دوباره برنداشت هائون دستاش رو بین وسایل مختلف جا به جا میکرد و در آخر گوشی دکتری رو برمیداره و به این معنیه که قراره در آینده دکتر بشه!همه دست میزنن و خوشحالی میکردن که یهو حال آرا بد شد.
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۲.۶k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط