رقص سایهها | پارت ۲۶: راهِ مخفیِ سایهها
رقص سایهها | پارت ۲۶: راهِ مخفیِ سایهها
صدای چکمههای سربازها روی سنگهای کفِ غار، مثل طبلِ جنگ نزدیکتر میشد. نورهای تندِ چراغقوهها، دیوارها رو به رقص درمیآورد. من، تهیونگ و جونگکوک، همراه با اون مرد که حالا میدونستم اسمش «سایمون» هست، در محاصره بودیم.
سایمون به سمتی از دیوارِ غار رفت که هیچ نشانهای از راهِ خروجی نداشت. او دستش رو روی یک شکافِ باریک که به شکلِ عجیبی با الگوی روی مدالِ من یکی بود، قرار داد. صدایی شبیه به لغزیدنِ سنگ روی سنگ بلند شد؛ بخشی از دیوارهی غار عقب رفت و یک دهانهی تاریک و نمور نمایان شد.
سایمون با عجله گفت: «سریع! وارد شید. این مسیرِ اختصاصیِ تشکیلاتِ پدرت بود که فقط ده نفر از ما ازش خبر داشتیم.»
جونگکوک قبل از من وارد شد و با احتیاط دستش رو به سمت من دراز کرد. وقتی دستم رو گرفت، فشاری که به دستم وارد کرد، پر از اضطراب بود. تهیونگ پشتِ سرِ ما وارد شد و سایمون به عنوانِ آخرین نفر، سنگ رو دوباره سرِ جاش برگردوند. درست در همان لحظه که مسیر بسته شد، صدای برخوردِ تیرها به دیوارهی پشتِ سرِ ما شنیده شد.
توی اون تونلِ تنگ و تاریک، فقط صدای نفسهای تندمون شنیده میشد. سکوتِ سنگینی بین ما بود. جونگکوک که نمیتونست طاقت بیاره، رو به سایمون کرد و با لحنی تهدیدآمیز پرسید: «چرا الان؟ چرا بعد از این همه سال؟ چرا میرا رو واردِ این بازی کردی؟»
سایمون در حالی که با چراغقوهاش مسیر رو روشن میکرد، متوقف شد و به سمتِ جیمین که همچنان در میانِ اون دو نفرِ دیگه بیهوش و در خلسه بود، اشاره کرد. «جیمین فقط یک قربانی نیست. اون حاملِ یک "کد"ِ رمزگذاری شده توی ذهنش هست؛ کدی که پدرِ میرا قبل از مرگش، اون رو توی حافظهی جیمین مهروموم کرده. اگه دستِ اون دشمنها به جیمین برسه، تمامِ میراثِ خانوادگیِ میرا برای همیشه پاک میشه.»
من لرزیدم. «یعنی پدرم… پدرم میدونست قراره چه اتفاقی بیفته؟»
سایمون به من نگاه کرد، نگاهش سرد اما پر از احترام بود. «اون برای همهچیز برنامه داشت، میرا. اما اون هیچوقت فکر نمیکرد تو بتونی اینقدر زود، اون مدال رو به یاد بیاری. تو اون چیزی نیستی که اونها فکر میکنن. تو فقط دخترِ اون نیستی؛ تو…»
حرفش با صدای لرزشِ زمین قطع شد. انگار اونها راهِ ورودِ مخفی ما رو پیدا کرده بودن و داشتن سقفِ غار رو منفجر میکردن. سقفِ تونل به لرزه افتاد و تکههای سنگ روی زمین ریخت.
من ایستادم، مدال توی دستم داغ شده بود. انگار اون مدال داشت به من جهتِ درست رو نشون میداد. «ادامه بده سایمون! بهم بگو من چیام؟»
سایمون با تعجب به دستِ من نگاه کرد که مدال در اون به شدت میدرخشید. «تو… تو کلیدِ بازگشاییِ اون اطلاعاتی هستی که اونها عمریه دنبالشن.»
صدای چکمههای سربازها روی سنگهای کفِ غار، مثل طبلِ جنگ نزدیکتر میشد. نورهای تندِ چراغقوهها، دیوارها رو به رقص درمیآورد. من، تهیونگ و جونگکوک، همراه با اون مرد که حالا میدونستم اسمش «سایمون» هست، در محاصره بودیم.
سایمون به سمتی از دیوارِ غار رفت که هیچ نشانهای از راهِ خروجی نداشت. او دستش رو روی یک شکافِ باریک که به شکلِ عجیبی با الگوی روی مدالِ من یکی بود، قرار داد. صدایی شبیه به لغزیدنِ سنگ روی سنگ بلند شد؛ بخشی از دیوارهی غار عقب رفت و یک دهانهی تاریک و نمور نمایان شد.
سایمون با عجله گفت: «سریع! وارد شید. این مسیرِ اختصاصیِ تشکیلاتِ پدرت بود که فقط ده نفر از ما ازش خبر داشتیم.»
جونگکوک قبل از من وارد شد و با احتیاط دستش رو به سمت من دراز کرد. وقتی دستم رو گرفت، فشاری که به دستم وارد کرد، پر از اضطراب بود. تهیونگ پشتِ سرِ ما وارد شد و سایمون به عنوانِ آخرین نفر، سنگ رو دوباره سرِ جاش برگردوند. درست در همان لحظه که مسیر بسته شد، صدای برخوردِ تیرها به دیوارهی پشتِ سرِ ما شنیده شد.
توی اون تونلِ تنگ و تاریک، فقط صدای نفسهای تندمون شنیده میشد. سکوتِ سنگینی بین ما بود. جونگکوک که نمیتونست طاقت بیاره، رو به سایمون کرد و با لحنی تهدیدآمیز پرسید: «چرا الان؟ چرا بعد از این همه سال؟ چرا میرا رو واردِ این بازی کردی؟»
سایمون در حالی که با چراغقوهاش مسیر رو روشن میکرد، متوقف شد و به سمتِ جیمین که همچنان در میانِ اون دو نفرِ دیگه بیهوش و در خلسه بود، اشاره کرد. «جیمین فقط یک قربانی نیست. اون حاملِ یک "کد"ِ رمزگذاری شده توی ذهنش هست؛ کدی که پدرِ میرا قبل از مرگش، اون رو توی حافظهی جیمین مهروموم کرده. اگه دستِ اون دشمنها به جیمین برسه، تمامِ میراثِ خانوادگیِ میرا برای همیشه پاک میشه.»
من لرزیدم. «یعنی پدرم… پدرم میدونست قراره چه اتفاقی بیفته؟»
سایمون به من نگاه کرد، نگاهش سرد اما پر از احترام بود. «اون برای همهچیز برنامه داشت، میرا. اما اون هیچوقت فکر نمیکرد تو بتونی اینقدر زود، اون مدال رو به یاد بیاری. تو اون چیزی نیستی که اونها فکر میکنن. تو فقط دخترِ اون نیستی؛ تو…»
حرفش با صدای لرزشِ زمین قطع شد. انگار اونها راهِ ورودِ مخفی ما رو پیدا کرده بودن و داشتن سقفِ غار رو منفجر میکردن. سقفِ تونل به لرزه افتاد و تکههای سنگ روی زمین ریخت.
من ایستادم، مدال توی دستم داغ شده بود. انگار اون مدال داشت به من جهتِ درست رو نشون میداد. «ادامه بده سایمون! بهم بگو من چیام؟»
سایمون با تعجب به دستِ من نگاه کرد که مدال در اون به شدت میدرخشید. «تو… تو کلیدِ بازگشاییِ اون اطلاعاتی هستی که اونها عمریه دنبالشن.»
- ۳۶۱
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط