افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۴۲: پیمانِ خون و سایه
در انتهای غار، جونگکوک ایستاده بود. اما او دیگر تنها نبود. هالهای از مهِ سرخ اطرافش را گرفته بود و چشمانش در تاریکی، مانند دو تکه زغالِ گداخته میدرخشید. او به دیوارههایِ غار که با علائمِ باستانی حکاکی شده بودند، نگاه میکرد.
مینجی با نفسهایی بریده وارد شد. «جونگکوک... این دیگه تو نیستی. بیا بریم، من میدونم که هنوز هم اونجایی.»
جونگکوک به آرامی به سمتِ او چرخید. صورتش آرام بود، اما آن آرامش ترسناکتر از هر خشمی بود. او دستش را بلند کرد و بدونِ لمس کردنِ مینجی، او را متوقف کرد. «مینجی، من سالها در قفسی از انسانیت محبوس بودم. این میراث... این قدرتی که حالا دارم، برای محافظت از تو نیست؛ برای اینه که بتونم هر چیزی که در گذشته راهِ رسیدن به قدرت رو بست، از بین ببرم.»
او قدمی به جلو گذاشت و زمین زیر پایش ترک برداشت. «اگه میخوای زنده بمونی، همین الان از اینجا برو. چون درِ بعدی که باز کنم، برایِ هیچکس، حتی تو، رحم نخواهد داشت.»
قسمت ۴۲: پیمانِ خون و سایه
در انتهای غار، جونگکوک ایستاده بود. اما او دیگر تنها نبود. هالهای از مهِ سرخ اطرافش را گرفته بود و چشمانش در تاریکی، مانند دو تکه زغالِ گداخته میدرخشید. او به دیوارههایِ غار که با علائمِ باستانی حکاکی شده بودند، نگاه میکرد.
مینجی با نفسهایی بریده وارد شد. «جونگکوک... این دیگه تو نیستی. بیا بریم، من میدونم که هنوز هم اونجایی.»
جونگکوک به آرامی به سمتِ او چرخید. صورتش آرام بود، اما آن آرامش ترسناکتر از هر خشمی بود. او دستش را بلند کرد و بدونِ لمس کردنِ مینجی، او را متوقف کرد. «مینجی، من سالها در قفسی از انسانیت محبوس بودم. این میراث... این قدرتی که حالا دارم، برای محافظت از تو نیست؛ برای اینه که بتونم هر چیزی که در گذشته راهِ رسیدن به قدرت رو بست، از بین ببرم.»
او قدمی به جلو گذاشت و زمین زیر پایش ترک برداشت. «اگه میخوای زنده بمونی، همین الان از اینجا برو. چون درِ بعدی که باز کنم، برایِ هیچکس، حتی تو، رحم نخواهد داشت.»
- ۵۵
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط