{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۴۱: زمزمه‌هایِ سنگِ سرد

مینجی در دلِ تاریکیِ دشت به دنبالِ نشانه‌ای از جونگ‌کوک می‌گشت. سرما تا استخوانش نفوذ کرده بود، اما دردِ اصلی، خلأیی بود که در قلبش احساس می‌کرد. آقای جئون، در حالی که لنگ‌لنگان به سمتِ او می‌آمد، با صدایی که از حسرت و پشیمانی پر بود گفت: «اون دیگه شنونده‌ی التماس‌های تو نیست، دخترم. پیوندی که اون حالا با دنیایِ تاریک برقرار کرده، فراتر از درکِ ماست.»

مینجی اما گوش نمی‌داد. او ناگهان صدایی شنید؛ نه در گوشش، بلکه در اعماقِ ذهنش. صدایی که شباهتِ عجیبی به جونگ‌کوک داشت، اما سردتر، مقتدرتر و غریبه‌تر بود. صدایِ جونگ‌کوک در باد پیچید: *«عقب‌نشینی کن... اینجا برایِ دیدنِ حقیقتِ من، خیلی خطرناکه.»*

او به سمتی که صدا می‌آمد دوید؛ به سمتِ غارِ متروکه‌ای در انتهایِ دشت که گویی درِ ورودیِ دیگری به دنیایِ زیرزمینی بود.
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۲: پیمانِ خون و سایهدر انتهای غار، ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۰: عبور از مرزنورِ سرخ فروکش کرد. و...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۹: در آستانه‌ی خلاءقلعه با صدایی مه...

افسانه‌ی خون و گل قسمت ۲۶: نبردِ درونیروزهایِ تویِ بیمارستان...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط