{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۳۷: آینه‌ی زمان و تقابلِ هویت

جونگ‌کوک در میانِ شکافِ دیوار با موجودی نیمه‌شفاف و باستانی مواجه شد که او را به خاطر ضعف و وابستگیِ عاطفی به مینجی به شدت سرزنش کرد. مرد مرموز برای شکستنِ این پیوند، خنجری به سمتِ جونگ‌کوک پرتاب کرد. مینجی سعی کرد برای محافظت از او خود را سپر کند، اما جونگ‌کوک با یک حرکتِ دست، خنجر را در هوا نابود کرد. در حالی که چشمانش به رنگِ سرخِ درخشانی درآمده بود، با قدرتی که زمین را می‌لرزاند، آقای جئون و مرد مرموز را به عقب راند. او با صدایی که دیگر شباهتی به جونگ‌کوکِ گذشته نداشت، به مینجی نگاه کرد و گفت: «دیگر آن آدم سابق نیستم.» با بیدار شدنِ کاملِ میراثِ نفرین‌شده، دیوارهای قلعه شروع به ریزش کردند.
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۸: نقطه فروپاشیقلعه با لرزشی مهیب در...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۹: در آستانه‌ی خلاءقلعه با صدایی مه...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۶: رویارویی با حقیقت و آغاز قدرتدر د...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۵: زمزمه‌هایِ سنگ و خونبه محضِ ورود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط