{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی جونگکوک

درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم


پارت اول



---

عنوان : «سایه‌ی تاج، بوی نان»

ژانر: درام تاریخی، عاشقانه


---


🕊

در دل دشت‌های پهناور سرزمین جایی دور از قصرهای مرمرین و زره‌های درخشان، روستایی کوچک وجود داشت.

این روستا، پر از سادگی، با بوی خاک و آرد نفس می‌کشید و زندگی، مثل خمیری آرام، میان مردمش ورز داده می‌شد.

در میان این مردم، دختری جوان به نام ات زندگی می‌کرد.
موهایی تیره داشت که همیشه به پشت بافته می‌شد
چشم‌هایی که آرام اما عمیق بودند و دستی که طعم نان را از مادر آموخته بود و به مردم روستا می‌داد.

ات نه ثروتی داشت و نه آرزویی برای فرار از روستایش؛ دلش با همان تنور آتشین و صدای خرد شدن خمیر در میان دست‌هایش خوش بود.

هر صبح زود، پیش از طلوع خورشید، بوی نان تازه در کوچه‌های روستا می‌پیچید.

ات کنار تنور خم می‌شد، نان‌هایی گرد می‌زد، با دقتِ نوازش مادرانه.
مردم برای خرید نان، صف می‌کشیدند، اما بیشتر برای دیدن لبخند خسته ولی مهربان او می‌آمدند.

اما زندگی، هر چقدر هم ساده باشد همیشه در خطر چرخش ناگهانی یک باد است.

در همان روزها، پادشاه جوان و قدرتمند سرزمین جونگکوک، که در سن ۲۳ سالگی کل پادشاهی را تحت فرمان خود درآورده بود، بهانه‌ای برای فرار از قصر جست‌وجو می‌کرد.

مردی که در میان صدای تعظیم و اطاعت غرق شده بود، دلش برای یک صدای "نه" می‌سوخت. او همه چیز داشت، اما نه صداقت. نه نگاه کسی که از او نمی‌ترسد.

او لباسی ساده پوشید، نشان سلطنت از دوشش برداشت، و تنها با یک همراه وفادار، از قصر خارج شد.
مقصدش روشن نبود، اما دلش می‌دانست دنبال چیست.

پس از روزها سفر، در روستایی دور از سرزمین اش رسید.
ناآشنا و خسته، در کنار تنوری ایستاد که نانش بوی خانه می‌داد. و آنجا بود که ات را دید.

دختری که حتی سر بلند نکرد، وقتی گفت:

– نون تازه‌ست. دو تا بخری، سومی نصف قیمته.

جونگکوک نه به خاطر نان، بلکه به خاطر صدای بی‌تفاوت و صادقش، ایستاد.
نه به خاطر زیبایی، بلکه به خاطر شجاعتی که در لحن آرامش بود.

نانی گرفت.
کلامی نگفت.
برگشت.

اما همان شب، در چادری در حاشیه‌ی روستا، بارها تصویر آن دختر را در ذهن مرور کرد. انگار دلش، چیزی را که عقلش نمی‌فهمید، دیده بود.

ادامه دارد .....

اگه لایکاش به ۵۰ برسه پارت دوم میزارم
دیدگاه ها (۲۰)

پارت دوم🕊 صبحی تازه در قصر بزرگ پادشاهی آغاز شده بود. ستون‌ه...

پارت سوم پدر و مادر ات، تا صبح گریه کردند. ات اما ساکت بود.ص...

پارت سوم ( اخر )بارون سئول تمومی نداشت. پنجره‌ی اتاق بیمارست...

پارت دومات هنوز روی زمین بود. صدای اطراف مثل مه می‌پیچید توی...

سناریو توکیو ریونجرز

سناریو: وقتی میخواستن برای استراحت برن پارک ولی بارون میاد(م...

داستان:نفس اخرشخصیت:آت،جونگکوکویو آتبرای خودم تصمیم گرفتم می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط