Yabani
Yabani²
ص.چشمام کم کم داشتن باز میشدن نور آفتاب مستقیم خورد رو صورتم صورتمو جمع کردم و دستامو گذاشتم رو صورتم و چشمامو باز کردم همینطوری ماتم برد به دور و ورم نگاه کردم جای عجیبی بودم توی یه اتاق خیلی بزرگ لوکس بودم روی یه تخت بزرگ بودم لباسم عوض شده بود یه لباس خواب سفید بندی کوتاه تنم بود چشمام گرد تر شدن نمیدونستم چخبره گیج شده بودم بلند شدم از روی تخت تم اتاق سیاه و سفید بود با وسایلای با ارزش و گرون قیمت رفتم طرف پنجره شیشه ای بزرگ یه حیاط خیلی بزرگ بود که خیلی ادامه داشت و بقیه حیاطو نتونستم ببینم انگار پشت خونه هم یه حیاط دیگه بود همه جا پر از گل و گیاه بود و یه باغبونم داشت تو حیاط کار میکرد چندین تا ماشین های لوکس گرون قیمت توی حیاط پارک شده بود دیوار های دور خونه خیلی بلند بودن و یه در ورودی خیلی بزرگ مشکی میله ای هم بود دور و ور دیوار ها و در ورودی انقد بلند بود که انگار تو زندانی جلوی در کلی ماشین های مشکی پارک شده بود و هم توی حیاط هم بیرون از در ورودی کلی مرد های گنده هیکلی بود که همشون لباس مشکی تنشون بود از پنجره جدا از کل حیاط کل شهر هم دیده میشد و انگار کل شهر زیر دستت بود میخواستم در بالکن رو باز کنم که برم توی بالکن که در بالکن قفل بود.
من سردرگم شده بودم نمیدونستم کجام فقط میدونستم توی یه خونه خیلی بزرگم با آدمای عجیب غریب انگار توی زندان بودم رفتم سمت در اتاق که درو باز کنم دیدم اونم قفله.
داد زدم : کسی نیستتتتت هی با شمام کسی نیستتتتت شما کی هستیددددد میشه درو باز کنیدددد...
ولی فایده ای نداشت هرچی داد زدم نه کسی جواب داد نه کسی درو باز کرد
یه نگاه به لباسم کردم واقعا گیج شده بودم نمیدونستم چکار کنم ، کی چرا این لباسو تنم کردن همینطوری با خودم فکر میکردم که صدای باز شدن قفل در اومد پشتم به در بود
یه نفر با قدم های سنگین و محکم وارد اتاق شد و درو بست...
بیدار شدی پرنده کوچولو...
ص.نفسم تو سینه حبس شد و برگشتم
یه مرد هیکلی و قد بلند بود صورت خیره کننده ای داشت یه ست مشکی تنش بود ( عکسش تو اسلاید دوم )
ص. ت...تو کی هستی ؟ من اینجا چیکار میکنم ؟
من ساواشم ( علامت ساواش : س_ ) ( دوستان یاد آوری کنم اول مقدمه رو بخونید )
ص. با تن عصبانی گفتم : اسمتو نخواستم اسمت برام مهم نیست شماها کی هستید من اینجا چکار میکنم ،
چشمشو روی بدنم چرخوند و نگاهم کرد
داد زدم و با دستم کوبیدم بهش و هولش دادم عقب : هوی ، این لباسا رو تو تنم کردی عوضی با توام هاننننن ؟ یقشو گرفتم تو دستام و گفتم : خودم میکشمت عوضی
یهو منو چرخوند و به در چسبوند دستامو بالا سرم تو دستش قلاب کرد
س_چرت نگو پرنده کوچولو دستمم بهت نخورد خدمتکار عوضشون کرد
ص. ولم کن...گفتم ولم کن
یهو گوشیش زنگ خورد ولم کرد و جواب داد
س_ باشه... الان میام.
ص. قطع کرد صدای بم سنگینی داشت صداش خیلی محکم و واضحه باعث میشه همه ازش بترسن و حساب ببرن
(هیکلی قدی فیسی با ابهته کلا😂)
ص. من اینجا چیکار میک...
حرفمو قطع کرد و از اتاق رفت بیرون و درو از پشت قفل کرد
درو کوبیدم
ص. هی هییییییی چیکار میکنی درو باز کن درو باز کنننننننن
یاد گوشیم افتادم شروع کردم کل اتاقو گشتم
از دید ساواش*
س_ رفتم پایین و کلید و دادم به وفا ( وفا مورد اعتماد ترین آدم ساواشه و همینطور صمیمی ترین دوستش از بچگی ، وفا همه کارای ساواش رو بر عهده داره و برای ساواش کار میکنه ، [علامت وفا : و. ] ( عکس وفا اسلاید سوم) همینطور مادر وفا حنیفه خانم که از بچگی ساواش توی خونه کار میکرده و برای ساواش خیلی با ارزشه و آقا خلیل هم پدر وفا هست که توی باغچه کار میکنه )
س_وفا حواست به پرنده کوچولو باشه
و. باشه داداش
از دید صنم*
ص. نه نه ، نه گوشیم هست نه وسایلام نه لباسام خدایا چیکار کنم باید فرار کنم اره باید فرار کنم باید فرار کنم اما چجوری همه جا قفله چجوری چجوری ، چجوری
پنجره رو بشکونم
اره اره پنجره رو میشکونم
بیرونو یه نگاهی کردم کسی اونجا نبود
دور و ورم توی اتاق رو یه نگاه کردم
با چی بشکونمش ؟
چشمم به صندلی افتاد
صندلی با صندلی میشکونمش
رفتم سمت صندلی و ورداشتمش
بلندش کردم و کوبیدم به شیشه نشکست دوباره زدم بازم نشکست این دفعه رفتم عقب و خیلی محکم تر زدم و بلاخره...
شکست شکستتتتتت
مراقب بودم شیشه نره تو پام از نرده جلوی بالکن پایینو نگاه کردم ، رفتم پتوی روی تخت رو ورداشتم و به نرده گره زدم و از پتو رفتم پایین
یه نگاه به اطرافم کردم دیدم پشت باغچه بادیگاردا داشتن غذا میخوردن فهمیدم چرا بادیگاردا نبودن چون از شانس خوبم الان وقت ناهارشون بود
شروع کردم به راه افتادن تا ازین زندان خلاص شم
ص.چشمام کم کم داشتن باز میشدن نور آفتاب مستقیم خورد رو صورتم صورتمو جمع کردم و دستامو گذاشتم رو صورتم و چشمامو باز کردم همینطوری ماتم برد به دور و ورم نگاه کردم جای عجیبی بودم توی یه اتاق خیلی بزرگ لوکس بودم روی یه تخت بزرگ بودم لباسم عوض شده بود یه لباس خواب سفید بندی کوتاه تنم بود چشمام گرد تر شدن نمیدونستم چخبره گیج شده بودم بلند شدم از روی تخت تم اتاق سیاه و سفید بود با وسایلای با ارزش و گرون قیمت رفتم طرف پنجره شیشه ای بزرگ یه حیاط خیلی بزرگ بود که خیلی ادامه داشت و بقیه حیاطو نتونستم ببینم انگار پشت خونه هم یه حیاط دیگه بود همه جا پر از گل و گیاه بود و یه باغبونم داشت تو حیاط کار میکرد چندین تا ماشین های لوکس گرون قیمت توی حیاط پارک شده بود دیوار های دور خونه خیلی بلند بودن و یه در ورودی خیلی بزرگ مشکی میله ای هم بود دور و ور دیوار ها و در ورودی انقد بلند بود که انگار تو زندانی جلوی در کلی ماشین های مشکی پارک شده بود و هم توی حیاط هم بیرون از در ورودی کلی مرد های گنده هیکلی بود که همشون لباس مشکی تنشون بود از پنجره جدا از کل حیاط کل شهر هم دیده میشد و انگار کل شهر زیر دستت بود میخواستم در بالکن رو باز کنم که برم توی بالکن که در بالکن قفل بود.
من سردرگم شده بودم نمیدونستم کجام فقط میدونستم توی یه خونه خیلی بزرگم با آدمای عجیب غریب انگار توی زندان بودم رفتم سمت در اتاق که درو باز کنم دیدم اونم قفله.
داد زدم : کسی نیستتتتت هی با شمام کسی نیستتتتت شما کی هستیددددد میشه درو باز کنیدددد...
ولی فایده ای نداشت هرچی داد زدم نه کسی جواب داد نه کسی درو باز کرد
یه نگاه به لباسم کردم واقعا گیج شده بودم نمیدونستم چکار کنم ، کی چرا این لباسو تنم کردن همینطوری با خودم فکر میکردم که صدای باز شدن قفل در اومد پشتم به در بود
یه نفر با قدم های سنگین و محکم وارد اتاق شد و درو بست...
بیدار شدی پرنده کوچولو...
ص.نفسم تو سینه حبس شد و برگشتم
یه مرد هیکلی و قد بلند بود صورت خیره کننده ای داشت یه ست مشکی تنش بود ( عکسش تو اسلاید دوم )
ص. ت...تو کی هستی ؟ من اینجا چیکار میکنم ؟
من ساواشم ( علامت ساواش : س_ ) ( دوستان یاد آوری کنم اول مقدمه رو بخونید )
ص. با تن عصبانی گفتم : اسمتو نخواستم اسمت برام مهم نیست شماها کی هستید من اینجا چکار میکنم ،
چشمشو روی بدنم چرخوند و نگاهم کرد
داد زدم و با دستم کوبیدم بهش و هولش دادم عقب : هوی ، این لباسا رو تو تنم کردی عوضی با توام هاننننن ؟ یقشو گرفتم تو دستام و گفتم : خودم میکشمت عوضی
یهو منو چرخوند و به در چسبوند دستامو بالا سرم تو دستش قلاب کرد
س_چرت نگو پرنده کوچولو دستمم بهت نخورد خدمتکار عوضشون کرد
ص. ولم کن...گفتم ولم کن
یهو گوشیش زنگ خورد ولم کرد و جواب داد
س_ باشه... الان میام.
ص. قطع کرد صدای بم سنگینی داشت صداش خیلی محکم و واضحه باعث میشه همه ازش بترسن و حساب ببرن
(هیکلی قدی فیسی با ابهته کلا😂)
ص. من اینجا چیکار میک...
حرفمو قطع کرد و از اتاق رفت بیرون و درو از پشت قفل کرد
درو کوبیدم
ص. هی هییییییی چیکار میکنی درو باز کن درو باز کنننننننن
یاد گوشیم افتادم شروع کردم کل اتاقو گشتم
از دید ساواش*
س_ رفتم پایین و کلید و دادم به وفا ( وفا مورد اعتماد ترین آدم ساواشه و همینطور صمیمی ترین دوستش از بچگی ، وفا همه کارای ساواش رو بر عهده داره و برای ساواش کار میکنه ، [علامت وفا : و. ] ( عکس وفا اسلاید سوم) همینطور مادر وفا حنیفه خانم که از بچگی ساواش توی خونه کار میکرده و برای ساواش خیلی با ارزشه و آقا خلیل هم پدر وفا هست که توی باغچه کار میکنه )
س_وفا حواست به پرنده کوچولو باشه
و. باشه داداش
از دید صنم*
ص. نه نه ، نه گوشیم هست نه وسایلام نه لباسام خدایا چیکار کنم باید فرار کنم اره باید فرار کنم باید فرار کنم اما چجوری همه جا قفله چجوری چجوری ، چجوری
پنجره رو بشکونم
اره اره پنجره رو میشکونم
بیرونو یه نگاهی کردم کسی اونجا نبود
دور و ورم توی اتاق رو یه نگاه کردم
با چی بشکونمش ؟
چشمم به صندلی افتاد
صندلی با صندلی میشکونمش
رفتم سمت صندلی و ورداشتمش
بلندش کردم و کوبیدم به شیشه نشکست دوباره زدم بازم نشکست این دفعه رفتم عقب و خیلی محکم تر زدم و بلاخره...
شکست شکستتتتتت
مراقب بودم شیشه نره تو پام از نرده جلوی بالکن پایینو نگاه کردم ، رفتم پتوی روی تخت رو ورداشتم و به نرده گره زدم و از پتو رفتم پایین
یه نگاه به اطرافم کردم دیدم پشت باغچه بادیگاردا داشتن غذا میخوردن فهمیدم چرا بادیگاردا نبودن چون از شانس خوبم الان وقت ناهارشون بود
شروع کردم به راه افتادن تا ازین زندان خلاص شم
- ۹۵
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط