{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۴۷(⁠♡)


ميذاري.. قبول؟
جیمین کلافه گفت فرد
فرد: عه.. زهرمار.. هي فرد فرد میکنه.. بي فرد بشي الهي..
دو دقیقه خفه شو لطفا...
و به من گفت:من شیر تو خط..
نگاهم به اطراف سکه خورد که کمي اج داشت و تند و
خبیث :گفتم من شير.. تو خط...
عمیق نگام کرد و اروم سکه
رو انداخت بالا و گرفتش و
گذاشتش کف دستش و دستش رو برداشت.
شير لبخند پر افتخاري زدم و شیطون گفتم با اینکه بردم ولي میشه اون سکه روي رو هم بهم نشون بدي؟ با لبخند کجي با نمك زبونشو تو دهنش چرخوند و نگاهي به جیمز انداخت و اروم گفت: رفیق این زنت عجب چیزیه.. جیمین اخم کرد. سکه رو جلوم برگردوند دو طرفش شیر بود.
میدونستم..
فرد: از کجا فهميدي؟
با لبخند شونه بالا انداختم. فرد : اینجا حالا اشکال نداره..ولي جاي ديگه مچمو گرفتي نگرفتیاا.
فرد : عه جیمین چیکار کردی مچ دست دختره رو داغون کردی
فك كرده بود کار جیمینه
و سریع بلند شد و اومد سمتم و گفت: الا.. دستاتو ببینم.
اروم دستامو مشت کردم و جلوش گرفتم.
گنگ و با اخم به مچ دستام نگاه کرد که کبود شده بود و متعجب
گفت: ایناا.. لرزون و اروم گفتم کار اون دوتا حیوون توي خونه مه.. همونجور که دوتا دست مشت شده مو توی دستاش داشت گرفته گفت: پس چرا نگفتي بهم؟ درد میکنه؟ با بغض گفتم نه..خوبم..چیزی نیست..
همونجور نگام کرد. فرد سرفه خبیثانه اي زد و بلند گفت:اهن اهن...چه هواي خوبی..چه شب قشنگیه براي حل مسائل خانوادگي و
زناشويي نه؟ حیف که زن ندارم و با حرص گفت: لعنتی چقدر بدشانسم من..از دار دنیا تو این شب خوب یه زنم نداریم دور دستاش کبود شده باشه.. سعی کردم لبخند نزنم و به زور جمعش کردم. جیمین چشماشو چرخوند و دستمو ول کرد و رفت سمت سالن.
منم ظرف میوه رو برداشتم و رفتم تو سالن..
جیمین خواست بشینه که فرد گفت تو هنوز اون مدارك
شرکت داییمو ندادیااا...
جیمین نفسشو فوت کرد بیرون و گفت:تو کشتی منو با اون
مدارك.. الان میرم میارم.. و رفت تو اتاقش. به مسیر رفتنش نگاه کردم.
فرد انتظار نداشتم اینجور باشي تند نگاش کردم و گفتم انقدر ناامید کننده ام؟ سریع گفت نه..برعکس
داغون دست به صورتش کشید و لبخند درمونده اي زد و گفت: من جیمین رو از دوران مدرسه میشناسم..همیشه
عالي بود ولي اوجش تو دوران دانشجوییش بود..باید میدیدیش.. انقدر باشخصیت و شیطون و مهربون بود که.. چونه اش از بغض لرزید
دستشو روي دهنش گذاشت و گفت: اون موقع میدیدیش بي برو برگرد دیوونه اش ميشدي..
سرشو تکون داد و گفت نمیدونم چقدر شناختيش ولي..اين مرد متزلزل و بهم ریخته که یه روز شاده و یه روز تلخ و
خيلي تو خودشه جیمز اصلی نیست این
اروم گفتم اولش نفهمیده بودم. اما الان خوب میدونم. این تغییرات و غير قابل درک بودن واسه اینه که داره درد
میکشه...
دیدگاه ها (۴)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۴۸ (⁠♡) فرد: خيلي تو شرايط بديه...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۱۴۹ (⁠♡) از اتاق خوابش بود. کمی...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۴۶(⁠♡)جیمین : خود کنه شه.. و ...

حمایت می‌کنید دیگه آره رفیقای من جون من ☺️☺️❤️❤️https://wis...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 201♡⁠。⁠)⁩پیشونی...

پارت هفتم نماد مرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط