𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p23
جونگکوک طوری که انگار قصد داشت سریع تر کارشون رو تموم کنن بدون اینکه توی چشم های تهیونگ نگاه کنه صحبت کرد:« منتظر چی هستی، کیم؟»
تهیونگ نگاه سنگینش رو مثل وزنه ای روی پاهای جونگکوک رها کرد:« دارم برای تحمل کردنت آماده میشم. »
جونگکوک دست به کمر ایستاد. زیر لب هوفی گفت و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . نه طوری که خیلی بلند باشه و نه طوری که شنیده نشه گفت:« نه که ده دقیقه تحمل کردن اون پوزخند مزخرفت خیلی راحته! »
تهیونگ با بی تفاوتی شونهاش رو تکوند:« مطمئن باش تحمل کردن نفس هات که صداش مثل تیک تاک ساعت رو مخ میره و مثل بخار داغ به گردنم میخوره سخت تره. »
صدای مهربونه آقای مین، که تا الان حضورش کم رنگ که نه، نامرئی شده بود هردوی اون هارو به خودشون آورد و ماسک اجتماعیه عاشقنشون رو به صورتشون برگردوند:« خب، بحث هاتون رو بذارید برای بعد و مسائل عاشقانتون رو بعدا حل کنید، الان فعلا روی کار تمرکز کنیم. »
جونگکوک لبخندی زد و کنترل رو به دست گرفت:« اوه، درسته. من و تهیونگ فقط گاهی تفاوت خونه و محل کار رو فراموش میکنیم. رفتیم خونه راجبش حرف میزنیم، درسته تهیونگ؟»
تهیونگ لبخندی زد:« درسته جونگکوک. »
جونگکوک خودش رو روی مبل رها کرد. سرش رو روی دسته ی مبل گذاشت و پاهاش رو دراز کرد. آروم روی پاهاش ضربه ی آروم و کوتاهی با دو انگشت زد تا به تهیونگ بگه که بیاد و بشینه.
تهیونگ جلو اومد. روی کمی بالاتر از رون پای جونگکوک نشست و به آقای مین خیره شد:« اینطوری؟»
آقای مین سرش رو کج کرد و کمی فکر کرد:« اومم... راستش نه دقیقا.. یه فضای صمیمی تر میخوایم؛ مثلا...یکم نزدیک تر؟ »
با شنیدن کلمه ی « نزدیکتر » مو به تن هردوی اونها سیخ شد.
تهیونگ با چشم های گشاد شده به آقای مین خیره شد:« مثلا...مثلا چطوری ؟»
آقای مین طوری که انگار قبلا به جواب فکر کرده بود سریع شروع کرد:« پاهات رو دور کمر جونگکوک حلقه کن. اینطوری هم باریکی کمرش معلوم میشه هم فضای خیلی صمیمی تری ایجاد میشه! این چیزیه که میخوایم.»
بیخیالیه حرفهایه آقای مین تا حدودی ترسناک به نظر میومد. صدای آقای مین تو سر هردوی اونها اکو میشد.
تهیونگ آروم پاهاش رو بالا آورد و دور کمر جونگکوک حلقه کرد و قوزک پاهاش رو به کمر جونگکوک چسبوند.
پاهای تهیونگ که دور کمر باریک جونگکوک حلقه شده بود تفاوتی با چند تکه یخ نداشت.
شرایط:
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت (لطفاً نظرتونو بگید و صرفا برای پر شدن کامنتا همینطوری چرت و پرت نگیدد.) ۳۰ بازنشر
p23
جونگکوک طوری که انگار قصد داشت سریع تر کارشون رو تموم کنن بدون اینکه توی چشم های تهیونگ نگاه کنه صحبت کرد:« منتظر چی هستی، کیم؟»
تهیونگ نگاه سنگینش رو مثل وزنه ای روی پاهای جونگکوک رها کرد:« دارم برای تحمل کردنت آماده میشم. »
جونگکوک دست به کمر ایستاد. زیر لب هوفی گفت و به نقطه ای نامعلوم خیره شد . نه طوری که خیلی بلند باشه و نه طوری که شنیده نشه گفت:« نه که ده دقیقه تحمل کردن اون پوزخند مزخرفت خیلی راحته! »
تهیونگ با بی تفاوتی شونهاش رو تکوند:« مطمئن باش تحمل کردن نفس هات که صداش مثل تیک تاک ساعت رو مخ میره و مثل بخار داغ به گردنم میخوره سخت تره. »
صدای مهربونه آقای مین، که تا الان حضورش کم رنگ که نه، نامرئی شده بود هردوی اون هارو به خودشون آورد و ماسک اجتماعیه عاشقنشون رو به صورتشون برگردوند:« خب، بحث هاتون رو بذارید برای بعد و مسائل عاشقانتون رو بعدا حل کنید، الان فعلا روی کار تمرکز کنیم. »
جونگکوک لبخندی زد و کنترل رو به دست گرفت:« اوه، درسته. من و تهیونگ فقط گاهی تفاوت خونه و محل کار رو فراموش میکنیم. رفتیم خونه راجبش حرف میزنیم، درسته تهیونگ؟»
تهیونگ لبخندی زد:« درسته جونگکوک. »
جونگکوک خودش رو روی مبل رها کرد. سرش رو روی دسته ی مبل گذاشت و پاهاش رو دراز کرد. آروم روی پاهاش ضربه ی آروم و کوتاهی با دو انگشت زد تا به تهیونگ بگه که بیاد و بشینه.
تهیونگ جلو اومد. روی کمی بالاتر از رون پای جونگکوک نشست و به آقای مین خیره شد:« اینطوری؟»
آقای مین سرش رو کج کرد و کمی فکر کرد:« اومم... راستش نه دقیقا.. یه فضای صمیمی تر میخوایم؛ مثلا...یکم نزدیک تر؟ »
با شنیدن کلمه ی « نزدیکتر » مو به تن هردوی اونها سیخ شد.
تهیونگ با چشم های گشاد شده به آقای مین خیره شد:« مثلا...مثلا چطوری ؟»
آقای مین طوری که انگار قبلا به جواب فکر کرده بود سریع شروع کرد:« پاهات رو دور کمر جونگکوک حلقه کن. اینطوری هم باریکی کمرش معلوم میشه هم فضای خیلی صمیمی تری ایجاد میشه! این چیزیه که میخوایم.»
بیخیالیه حرفهایه آقای مین تا حدودی ترسناک به نظر میومد. صدای آقای مین تو سر هردوی اونها اکو میشد.
تهیونگ آروم پاهاش رو بالا آورد و دور کمر جونگکوک حلقه کرد و قوزک پاهاش رو به کمر جونگکوک چسبوند.
پاهای تهیونگ که دور کمر باریک جونگکوک حلقه شده بود تفاوتی با چند تکه یخ نداشت.
شرایط:
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت (لطفاً نظرتونو بگید و صرفا برای پر شدن کامنتا همینطوری چرت و پرت نگیدد.) ۳۰ بازنشر
- ۸.۷k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط