{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستان هر اتفاقی توی رمان میوفته یه دلیلی داره

دوستان هر اتفاقی توی رمان میوفته یه دلیلی داره
من این رمان رو می‌نویسم پس بهم اعتماد کنید.

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁶

داهی از لحظه‌ای که از خواب بیدار شده بود، حال عجیبی داشت.

تمام شب گذشته مثل فیلمی کوتاه مدام در ذهنش تکرار می‌شد؛ لبخند های نصفه نیمه جونگکوک، اون گرما و نزدیکی...

و بدتر از همه
دعوت جونگکوک.

انگار هنوز صداش رو می‌شنید
آن‌قدر مطمئن و آرام.

انگار از قبل می‌دانست داهی برای ثابت کردن خودش، قبول خواهد کرد.
و لعنت به او که درست حدس زده بود.

تمام مسیر شرکت را با فکر کردن به همان موضوع گذراند.

به اینکه امشب چه اتفاقی قراره بیوفته
کمی ترسناک بود...

در را هل داد و وارد ساختمان شد
هوای خنک لابی به صورتش خورد.

چند نفر از کارمندها در حال رفت‌وآمد بودند
همه چیز کاملاً عادی به نظر می‌رسید.

تا اینکه چشمش به انتهای سالن افتاد
و قدم‌هایش متوقف شد.

جونگکوک اونجا ایستاده بود

و دختری که دست‌هایش دور گردن جونگکوک حلقه شده بود و با لبخند چیزی میگفت.

اونقدر صمیمی؟
اونقدر راحت؟

انگار این کار برایشان کاملاً عادی بود.

جونگکوک فقط ایستاده بود و به حرف‌های دختر گوش می‌داد.

تمام آن لحظه‌های شب قبل ناگهان شکل دیگری پیدا کردن

تمام نگاه‌ها
تمام حرف‌ها
تمام نزدیکی‌ها
تمام آن چیزهایی که داهی احمقانه سعی کرده بود برایشان معنا پیدا کند.

احساس کرد داره به خودش نگاه میکنه
به دختری که مثل یک نوجوان ساده‌لوح، چند نگاه و چند جمله او را به این روز انداخته بود.

البته که باید این‌طور می‌شد.
حالا می‌فهمید پدرش چرا در ارتباطش با جونگکوک بهش هشدار میداد و به نزدیک شدنشون حساس بود.

شاید جونگکوک همیشه همین بود
کسی که از بازی کردن لذت می‌برد
کسی که تا مرز دیوانه کردن طرف مقابل جلو می‌رفت و بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، عقب می‌کشید.

نگاهش رو از آن دو گرفت
ناگهان همه چیز مسخره به نظر می‌رسید.

دعوت دیشب
هیجانش
استرسش
تمام فکرهایی که از صبح ذهنش رو اشغال کرده بودند.

خشم آرام‌آرام جای آن حس فرو ریخته رو گرفت.

خشم از جونگکوک
و بیشتر از اون
خشم از خودش.

به سختی خودش رو از شرکت بیرون کشاند.

حتی نمیدونست کجا بره
اصلا میخواست جایی بره؟

بی هدف خیابان هارو می‌گشت.
تمام خاطرات این هفته از ذهنش خطور کرد
چطور می‌تونست اینکارو کنه؟

اصلا به این فکر نکرده بود که ممکنه جونگکوک هم یک منحرف که چندین رابطه همزمان داره باشه.
و بلاخره اشک هاش روی صورتش جاری شدن، نمیتونست جلوشون رو بگیره پس فقط چند دقیقه یکبار دست به صورتش می‌کشید تا کسی اونجوری نبیتنش...

داریم به یه شخصیت شیرین نزدیک میشیم
امیدوارم شماهم دوستش داشته باشین...




دیدگاه ها (۰)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁷هه‌جین با پاشنه بلندای پر سروصداش جلو ر...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁸فقط به این فکر می‌کرد که الان دور بودن ...

دوستان راجع به رمان:دارم سعی میکنم بنویسم یکم کارام زیاده🥲می...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁵داهی آب دهنش رو به سختی قورت داد ولی چی...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶¹همه نگاه‌ها سمتش برگشت. "جناب جئو..." "...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵⁹تمام روز جرعت روبه رو شدن باهاش رو نداش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط