ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁸
فقط به این فکر میکرد که الان دور بودن از همه چیز بهترین کاره...
چه بهتر که خیله وقت بود میخواست بعد این همه سال به دیدن مادرخوندهش بره
جونگکوک حواسش رو از همه چیز پرت کرده بود.
جلوی خونه با فاصله زیادی از در ایستاده بود و فقط نگاه میکرد.
حتی در خونه هم اون رو یاد سال های بچگی مینداخت...
به خودش اومد." خونه که عوض نکردن؟" با اضطراب سرش رو تکون داد:" نه ..امکان نداره"
نفس رو بیرون داد و جلو رفت در زد.
صدایی نیومد
دوباره...
درِ خونه که باز شد، داهی برای چند ثانیه همونجا، دمِ در، خشک شد.
بوی آشنا، قدیمی و فراموشنشدنیِ خونه، یکدفعه مثل موجی محکم توی سینهاش پیچید.
چهره شوکه و اشکیِ روبه روش
بوی غذای گرم، بوی پارچههای تمیز، بوی جایی که یه زمانی براش امنترین جای دنیا بود.
انگار چند سال فاصله، توی همون یک نفس، از بین رفت.
مادرخواندهاش با چشمهایی پر از اشک و لبخندی لرزون جلوی در ایستاده بود." داهی..."
همین یک کلمه کافی بود تا تمام دیوارهایی که داهی توی این سالها دور خودش کشیده بود، ترک برداره
اشک توی چشماش حلقه زد و خواست چیزی که زن جلو اومد و محکم بغلش کرد.
داهی هم چشمهاشو بست و خودش رو توی آغوشش رها کرد.
همون گرما. همون آرامش. همون چیزی که سالها دلتنگش بود و حتی جرات نکرده بود به زبون بیاره.
مادرخواندهاش کمی عقب کشید، دو طرف صورت داهی رو بین دستهاش گرفت و با دقت نگاهش کرد. انگار میخواست تکتک سالهایی رو که از دست داده بودن، توی صورتش بخونه."بزرگ شدی... ولی هنوزم خیلی شبیهشی"
داهی با چشمهای خیس، لبخند کوچیکی زد." شما اصلاً عوض نشدین"
"دروغگو" زن خندید و اشکش رو پاک کرد. "بیا تو... اینجا نایست"
داهی قدم گذاشت داخل.
نگاهش آروم روی وسایل خونه چرخید.
خیلی چیزها سر جاشون بودن. بعضی کوسنها عوض شده بودن، رنگ پردهها فرق کرده بود، ولی حس خونه هنوز همون بود.
انگار زمان، با همهی بیرحمیاش، نتونسته بود اینجا رو کامل عوض کنه.
داشت کفشهاش رو درمیآورد که صدای قدمهایی از سمت راهرو اومد.
اول توجهی نکرد.
فکر کرد شاید یکی از همسایههاست یا مهمون دیگهای.
اما وقتی سرش رو بالا آورد، نفسش برای یک لحظه برید.
پسری که توی چارچوب راهرو ایستاده بود، هیچ شباهتی به تصویری که توی ذهن داهی مونده بود نداشت.
یا شاید داشت... اما نه اونطوری که انتظارش رو داشت.
آخرین باری که دیده بودش، قدش ازش بلندتر بود.
ولی حالا...
حالا خیلی بلندتر شده بود.
شونههاش پهن شده بودن. بدنش درشتتر و محکمتر از چیزی بود که داهی یادش میاومد.
و اون نگاه...
اون نگاه دیگه نگاه یه پسر بچهی شیطون نبود.
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁷⁸
فقط به این فکر میکرد که الان دور بودن از همه چیز بهترین کاره...
چه بهتر که خیله وقت بود میخواست بعد این همه سال به دیدن مادرخوندهش بره
جونگکوک حواسش رو از همه چیز پرت کرده بود.
جلوی خونه با فاصله زیادی از در ایستاده بود و فقط نگاه میکرد.
حتی در خونه هم اون رو یاد سال های بچگی مینداخت...
به خودش اومد." خونه که عوض نکردن؟" با اضطراب سرش رو تکون داد:" نه ..امکان نداره"
نفس رو بیرون داد و جلو رفت در زد.
صدایی نیومد
دوباره...
درِ خونه که باز شد، داهی برای چند ثانیه همونجا، دمِ در، خشک شد.
بوی آشنا، قدیمی و فراموشنشدنیِ خونه، یکدفعه مثل موجی محکم توی سینهاش پیچید.
چهره شوکه و اشکیِ روبه روش
بوی غذای گرم، بوی پارچههای تمیز، بوی جایی که یه زمانی براش امنترین جای دنیا بود.
انگار چند سال فاصله، توی همون یک نفس، از بین رفت.
مادرخواندهاش با چشمهایی پر از اشک و لبخندی لرزون جلوی در ایستاده بود." داهی..."
همین یک کلمه کافی بود تا تمام دیوارهایی که داهی توی این سالها دور خودش کشیده بود، ترک برداره
اشک توی چشماش حلقه زد و خواست چیزی که زن جلو اومد و محکم بغلش کرد.
داهی هم چشمهاشو بست و خودش رو توی آغوشش رها کرد.
همون گرما. همون آرامش. همون چیزی که سالها دلتنگش بود و حتی جرات نکرده بود به زبون بیاره.
مادرخواندهاش کمی عقب کشید، دو طرف صورت داهی رو بین دستهاش گرفت و با دقت نگاهش کرد. انگار میخواست تکتک سالهایی رو که از دست داده بودن، توی صورتش بخونه."بزرگ شدی... ولی هنوزم خیلی شبیهشی"
داهی با چشمهای خیس، لبخند کوچیکی زد." شما اصلاً عوض نشدین"
"دروغگو" زن خندید و اشکش رو پاک کرد. "بیا تو... اینجا نایست"
داهی قدم گذاشت داخل.
نگاهش آروم روی وسایل خونه چرخید.
خیلی چیزها سر جاشون بودن. بعضی کوسنها عوض شده بودن، رنگ پردهها فرق کرده بود، ولی حس خونه هنوز همون بود.
انگار زمان، با همهی بیرحمیاش، نتونسته بود اینجا رو کامل عوض کنه.
داشت کفشهاش رو درمیآورد که صدای قدمهایی از سمت راهرو اومد.
اول توجهی نکرد.
فکر کرد شاید یکی از همسایههاست یا مهمون دیگهای.
اما وقتی سرش رو بالا آورد، نفسش برای یک لحظه برید.
پسری که توی چارچوب راهرو ایستاده بود، هیچ شباهتی به تصویری که توی ذهن داهی مونده بود نداشت.
یا شاید داشت... اما نه اونطوری که انتظارش رو داشت.
آخرین باری که دیده بودش، قدش ازش بلندتر بود.
ولی حالا...
حالا خیلی بلندتر شده بود.
شونههاش پهن شده بودن. بدنش درشتتر و محکمتر از چیزی بود که داهی یادش میاومد.
و اون نگاه...
اون نگاه دیگه نگاه یه پسر بچهی شیطون نبود.
- ۵۵۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط