ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۵۵
مکثی کرد که حس کردم داره سعی میکنه گریه نکنه و گفت:;دستم یه کم..بند بود نتونسته بودم جواب بدم...بعدش..; صداش لرزید و گفت: دلشو نداشتم باز بهت زنگ بزنم ببخشید.. الان... نتونستم; و یه دفعه زد زیر گریه. اشك تو چشمام حلقه زد. با گریه گفت: ;الا ببخش.. تو رو خدا جیمین
رو ببخش..مايي که میدونستیم و حلوى ابن قضيه ١ه نگرفتیم بخش
; میدونستیم و جلوی این قضیه رو نگرفتیم .ببخش و هول گفت: هیچ کس نمیخواست تو اسیب ببيني.. جیمین نميخواست تو حتي یه لحظه زجر بكشي..باور کن نمیخواست.. جیمین
اما نتونست ادامه بده.. چشمامو بستم که اشك از هر دو چشمم جاری شد .پایین نیکول پردرد گفت بمیرم واسه درد و غم بي اندازه جفتتون; جفتمون؟ هه .. واقعا اونم داره به اندازه من زجر میکشه؟ ; نیکول روم نمیشن باهات چشم تو چشم شم.. من..; یه دفعه صداي اشناي فرد به گوشم خورد که تند گفت:نیکول..قطعش کن زود بيا.. چشمامو باريك كردم نیکول تند و وحشت زده گفت:چي شد؟ فرد با یارو حرف زدم... قبول کرد. اما سریع..تند باش.. نیکول با بغض و کمي شاد گفت:واي.. و تند ویس با دستای لرزون و شتاب زده قطع کرد. گنگ به گوشیم زل زدم چه خبره؟ چي شد؟ به ساعت نگاه کردم. ۲:۳۰ نصفه شب بود. این وقت شب کجان؟ لرزون نفسم رو بیرون دادم و گرفته بلند شدم. دیگه تا صبح خوابم نبرد بی قرار و پردرد طول و عرض خونه رو قدم میزدم و فك ميكردم.. سرم همچنان درد میکرد قلبم تیر میکشید. حالم واقعا بد بود. اصلا اروم نداشتم. نفسام خيلي سنگين بود و هر لحظه چهره جیمین
جلوي چشمام میومد و اشکم جاري ميشد.. اصلا نمیتونستم جلوي خودم و این دلتنگي مسخره رو بگیرم.
( فصل سوم ) پارت ۵۵۵
مکثی کرد که حس کردم داره سعی میکنه گریه نکنه و گفت:;دستم یه کم..بند بود نتونسته بودم جواب بدم...بعدش..; صداش لرزید و گفت: دلشو نداشتم باز بهت زنگ بزنم ببخشید.. الان... نتونستم; و یه دفعه زد زیر گریه. اشك تو چشمام حلقه زد. با گریه گفت: ;الا ببخش.. تو رو خدا جیمین
رو ببخش..مايي که میدونستیم و حلوى ابن قضيه ١ه نگرفتیم بخش
; میدونستیم و جلوی این قضیه رو نگرفتیم .ببخش و هول گفت: هیچ کس نمیخواست تو اسیب ببيني.. جیمین نميخواست تو حتي یه لحظه زجر بكشي..باور کن نمیخواست.. جیمین
اما نتونست ادامه بده.. چشمامو بستم که اشك از هر دو چشمم جاری شد .پایین نیکول پردرد گفت بمیرم واسه درد و غم بي اندازه جفتتون; جفتمون؟ هه .. واقعا اونم داره به اندازه من زجر میکشه؟ ; نیکول روم نمیشن باهات چشم تو چشم شم.. من..; یه دفعه صداي اشناي فرد به گوشم خورد که تند گفت:نیکول..قطعش کن زود بيا.. چشمامو باريك كردم نیکول تند و وحشت زده گفت:چي شد؟ فرد با یارو حرف زدم... قبول کرد. اما سریع..تند باش.. نیکول با بغض و کمي شاد گفت:واي.. و تند ویس با دستای لرزون و شتاب زده قطع کرد. گنگ به گوشیم زل زدم چه خبره؟ چي شد؟ به ساعت نگاه کردم. ۲:۳۰ نصفه شب بود. این وقت شب کجان؟ لرزون نفسم رو بیرون دادم و گرفته بلند شدم. دیگه تا صبح خوابم نبرد بی قرار و پردرد طول و عرض خونه رو قدم میزدم و فك ميكردم.. سرم همچنان درد میکرد قلبم تیر میکشید. حالم واقعا بد بود. اصلا اروم نداشتم. نفسام خيلي سنگين بود و هر لحظه چهره جیمین
جلوي چشمام میومد و اشکم جاري ميشد.. اصلا نمیتونستم جلوي خودم و این دلتنگي مسخره رو بگیرم.
- ۸۰۰
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط