دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

چه بگویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد


حافظ
دیدگاه ها (۳)

*به نیک و به بد مَردِ آموزگارنپیچد سر از گردشِ روزگاربه هر چ...

مي نويسم از چشمهايم كه بي تاب نگاه توأنداز گوش هايم كه از فر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین به سه نام علامت‌خورده نگاه کرد.«اون ...

#ترد شده من پـــــــارتــــــ...

✍️ #شعرخوانی طنز آقای #ناصر_فیض با ابیاتی از حافظ در محضر #ر...

گفتی: «عاشقین؟!» و دلم گفت: «مگر شک داری؟» من که جز نامِ تو ...

🌅حس غریبی دارد روزهای جمعه…🥀چند حس را با هم تجربه می‌کنی؛هم ...

عاشقانه های شبنم

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

عاشقانه ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط