ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت 4
به سمت راهرو رفتت
بدترین قسمت روزش همین بود چون که انگار صد ها چشم خیره بهش شده
همیشه همین بود حتی وقتی که خود واقعیش بود بدتررر بهش برچسب عجیب غریب بودن می زدن اما الان حداقل اینجوری بخاطر مرموز بودن قضاوتش و کمتر اذیتش می کرد همین جوری از راهرو میگذشت و صدای پچ پچ بقیه به گوشش می رسید
در حال راه رفتن بود🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️
دو دختر :
دختر اول :عععع نگاش کنن.. ایییش
چرا این ریختیه
دختر دوم: نهههه ولش کن از کجا معلوم مثری نباشه الان ماهم مثل اون ترسناک میشیم
یه اکیپ پسر از اون طرف :
_واای هههه نگاش کن چه تر سناک اینو چطور راه دادن
- اره نظر من هم همینه... ولی نگاش کن چه خفنه نکنه جزو یاکوزا هستش
-منم همین نظر رو دارم ولی تبهکار بیشتر بهش میخوره
-ولی شاید پسر خوبی باشه بیان زیاد حرف در نیاریم که....
_ چی داری میگی احمق دختره
_ چی حاجی🫥😳 من فکر این پسره دهنمم سرویسسس😬
_چی چرا 😂
_ بابا من دیروز اومدم بد جور باهاش شوخی کردم الان با خودش چی میگه
_ نگو که از اوناش گفتی 😅😂
_😩
نویسنده
ایمی که از هر کسی میگذشت همین جوری درموردش میگفتند
بالاخره به کلاس رسید نشست اروم سرشو گذاشت رو میز و کمی چرت زد و معلم اومد سر کلاس هم گوش نمیداد و فقط نقاشی میکشید یا اهنگ گوش میداد
ویو کلاس
ایمی : اعع این معلم از کلاس پنجمی هم
بی سواد تره مثلثات رو اینجوری که حل نمیکنن🤦♀️🤦♀️ولش کن اصلا به من چه......
زمان گذشت زنگ کلاس خورد و
.......
تموم 🩷🩷نظر و کامنت یادتون نرهه
به سمت راهرو رفتت
بدترین قسمت روزش همین بود چون که انگار صد ها چشم خیره بهش شده
همیشه همین بود حتی وقتی که خود واقعیش بود بدتررر بهش برچسب عجیب غریب بودن می زدن اما الان حداقل اینجوری بخاطر مرموز بودن قضاوتش و کمتر اذیتش می کرد همین جوری از راهرو میگذشت و صدای پچ پچ بقیه به گوشش می رسید
در حال راه رفتن بود🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️🚶♀️
دو دختر :
دختر اول :عععع نگاش کنن.. ایییش
چرا این ریختیه
دختر دوم: نهههه ولش کن از کجا معلوم مثری نباشه الان ماهم مثل اون ترسناک میشیم
یه اکیپ پسر از اون طرف :
_واای هههه نگاش کن چه تر سناک اینو چطور راه دادن
- اره نظر من هم همینه... ولی نگاش کن چه خفنه نکنه جزو یاکوزا هستش
-منم همین نظر رو دارم ولی تبهکار بیشتر بهش میخوره
-ولی شاید پسر خوبی باشه بیان زیاد حرف در نیاریم که....
_ چی داری میگی احمق دختره
_ چی حاجی🫥😳 من فکر این پسره دهنمم سرویسسس😬
_چی چرا 😂
_ بابا من دیروز اومدم بد جور باهاش شوخی کردم الان با خودش چی میگه
_ نگو که از اوناش گفتی 😅😂
_😩
نویسنده
ایمی که از هر کسی میگذشت همین جوری درموردش میگفتند
بالاخره به کلاس رسید نشست اروم سرشو گذاشت رو میز و کمی چرت زد و معلم اومد سر کلاس هم گوش نمیداد و فقط نقاشی میکشید یا اهنگ گوش میداد
ویو کلاس
ایمی : اعع این معلم از کلاس پنجمی هم
بی سواد تره مثلثات رو اینجوری که حل نمیکنن🤦♀️🤦♀️ولش کن اصلا به من چه......
زمان گذشت زنگ کلاس خورد و
.......
تموم 🩷🩷نظر و کامنت یادتون نرهه
- ۱.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط