hi
پارت 𓊈⁵
🐻ولی دگ به بقیه اش برات حسرت نمیشه هنوزم دخترمون روز های زیادی داره که نیاز به پدر داره. هوم؟ بیا با هم دیگه اونارو براش بسازیم کوک 🐰راست میگی... باشهقول میدم 🐻نزنی زیر قولت فقط🐰به روی دو چشمانم.... خب.. کی ازدواج کنیم 🐻نمیدونم دیگه به بچه که نیستیم... بهتره یخ عقد ساده کنیم 🐰پشیمون نشیااا🐻نه کیوتکم🐰میونی چقدر دلم تنگ شده ولد اینطوری صدام کنی؟ 🐻میدونم... منم منتظر بودم بهم بگی گلم 🐰قربونت برم. ویو کوک چند روز بعد دوباره ازدواج مردیم و یون سو و ا/ت وسایلشون رو اوردن خونه ی من چون خونه ی من بزرگ تر بود.... یون سو هرروز که از مدرسه میاد عین یه دختر بچه میپره بغلم... خوشم میاد خودش رو انقدر راحت وقف داد با من. در هر حال منو ا/ت یه چیز رو خوب یاد گرفتیم من یاد گرفتم همه چی ور به عزیز ترینم بگم حتی اگر باعث شه عصبی شه چون ممکنه بعدا براش مسئله پیش بیاد و ا/ت یاد گرفته که هرچی که دید رو باور نکنه و یه کسی که دوستش داره اعتماد کنه... اگر ما اینارو میدونستیم یون سو بعضی از اسی ب های زندگیش رو نمیدید... فهمیدیم تصمیمات ما ممکنه یه نزدیک ترین کس هامون ضربه بزنه و باید اونارو هم در نظر بگیریم... نتونستیم از اولش رو خوب بسازیم چون دو تا جوون بیست ساله بودیم و بس ولی از اینجا به بعدش رو خوب میسازیم چون نمیتونیم گذشته رو درست کنیم زندگیم نمیگم همیشه خوشحال ولی داره میگذره و من به همین قانعم
end
🐻ولی دگ به بقیه اش برات حسرت نمیشه هنوزم دخترمون روز های زیادی داره که نیاز به پدر داره. هوم؟ بیا با هم دیگه اونارو براش بسازیم کوک 🐰راست میگی... باشهقول میدم 🐻نزنی زیر قولت فقط🐰به روی دو چشمانم.... خب.. کی ازدواج کنیم 🐻نمیدونم دیگه به بچه که نیستیم... بهتره یخ عقد ساده کنیم 🐰پشیمون نشیااا🐻نه کیوتکم🐰میونی چقدر دلم تنگ شده ولد اینطوری صدام کنی؟ 🐻میدونم... منم منتظر بودم بهم بگی گلم 🐰قربونت برم. ویو کوک چند روز بعد دوباره ازدواج مردیم و یون سو و ا/ت وسایلشون رو اوردن خونه ی من چون خونه ی من بزرگ تر بود.... یون سو هرروز که از مدرسه میاد عین یه دختر بچه میپره بغلم... خوشم میاد خودش رو انقدر راحت وقف داد با من. در هر حال منو ا/ت یه چیز رو خوب یاد گرفتیم من یاد گرفتم همه چی ور به عزیز ترینم بگم حتی اگر باعث شه عصبی شه چون ممکنه بعدا براش مسئله پیش بیاد و ا/ت یاد گرفته که هرچی که دید رو باور نکنه و یه کسی که دوستش داره اعتماد کنه... اگر ما اینارو میدونستیم یون سو بعضی از اسی ب های زندگیش رو نمیدید... فهمیدیم تصمیمات ما ممکنه یه نزدیک ترین کس هامون ضربه بزنه و باید اونارو هم در نظر بگیریم... نتونستیم از اولش رو خوب بسازیم چون دو تا جوون بیست ساله بودیم و بس ولی از اینجا به بعدش رو خوب میسازیم چون نمیتونیم گذشته رو درست کنیم زندگیم نمیگم همیشه خوشحال ولی داره میگذره و من به همین قانعم
end
- ۴.۱k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط