hi
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ④①
پیاده شدم کوک رفت پشت ماشین و چمدون هارو در اورد گذاشت کنار ماشین 🐰میگم.. بیان چمدون هارو ببرن تو خونه تو برو تو خونه من باید ببرم این مرتیکه رو یه جا . در ماشین ور باز کردو یقه ی مرده رو گرفتم بردش تو یه انباری... اون هنوز زخمش خوب بخیه نخورده نزنتش یه وقت... تو فکر بودم که صدای هانا اومد 🦄اونیییی.داشت میدویید سمتم زانو زدم و پرید تو بغلم سفت فشارش دادم اخیش دلم براش یه زره شده بود 🐼چطوری خوشگل خانم🦄خوفم اونی.. 🐼خوش گذشت بهت 🦄خیلییی. 🦋سلام. سرم رو بالا گرفتم سولی بود دستش رو گرفته بود جلو دستم رو دراز کردم سمتش و باهاش دست دادم 🐼اذییت که نکرد 🦋نه دختر خوبی بود... خوش اومدی به عمارت ما 🐼مرسی... 🦄اونی بیا بلیم تو خونه. 🦋خواهران کیم پشت سر من بیاید.. ها راستی داداشم کو... اونی 🐼ها چیزه یکی تو راه بهمون حمله کرد بعد.. یکشون رو گرفتیم .. بردش تو یه اتاق گوشه ی باغ 🦋فاتحه 🐼چی؟ 🦋هیچی.. بیاید بریم. رفتیم تو خونه /خدایی بزرگ بود فکر کنم باید نقشه ی راهنما بگیریم از کوک گم میشم اینجا من 🦄سولی اونی 🦋جان؟ 🦄تو داداش داری ؟ 🦋اره یکی تقریبا هم سن و سال خواهرت 🦄مهربونه؟ 🦋بستگی داره 🦄باهام بازی میکنه 🦋اگر وقت خالی داشت شاید... من هستم خواهرت و عمو جیمینم هست باهات بازی میکنن نگران نباش🦄خب.. یه عموی دیگه هم پیدا کردم.. اونی 🐼جانم؟ 🦄داداش تهیونگ نمیاد پیشمون🐼... نه.. نه عزیزم... کار داره. 🦄حیف شد 🦋خبببب. خانم هانول این اتاق شماست. در رو وا کرد رفتم تو 🦋داداشم داد مخصوص تو تزیینش کنن جدا تحت تاثیر احساسات برادرم قرار گرفتم. اتاق تم ابی اسمانی و توسی روشن داشت رنگ های مورد علاقه ام یه تخت بزرگ با روکش ابی کمرنگ و توسی و پنجره ی بزرگ و پرنده های طوسی میز ابی و توسی رنگ و کمد بزرگی که لباس های زیادی ی توش بود یه میز ارایش سفید رنگ که ترکیب خوبی ور درست کرده بود اتاق عالی بود 🦄اونی اتاقت خیلی قشنگه. یه دفعه جونگ کوک تو چهار چوب در ظاهر شد🐰خوش میگذره؟🦋اوپا... فدات شم من. پرید بغلش .کوکم سفت بغلش کرد. با دستش موهای حالت دار خواهرش رو تکون دادن به هم ریخت 🐰چطوری وروجک 🦋خوبم.. تو چطوری🐰یه چسه خستم... حالا فعلا جدا شو بعدا بیشتر بغلت میکنم. سولی ازش جدا شد که هانا گفت:شما بلادر سولی اونیی؟جونگ کوک زانو زد جلو صورتش و موهایی که ریخته بود رو صورتش رو از تو صورتش کنار زد و گفت:بله هانا خانم... خوشبختم. انگشت کوچیکش رو اورد جلو و هانا هم انگشت کوچیکش رو تو انگشت کوک قفل کرد بعدش گفت🐰اینجا ور دوست داری؟ 🦄اله.. اسمت چیه 🐰جونگ کوک، 🦄اخییی کوکیییی🐰تو که از من بامزه تری.. من با خواهرت کار دارم تو با سولی اونی رو بازی کن ما هم میام
پیاده شدم کوک رفت پشت ماشین و چمدون هارو در اورد گذاشت کنار ماشین 🐰میگم.. بیان چمدون هارو ببرن تو خونه تو برو تو خونه من باید ببرم این مرتیکه رو یه جا . در ماشین ور باز کردو یقه ی مرده رو گرفتم بردش تو یه انباری... اون هنوز زخمش خوب بخیه نخورده نزنتش یه وقت... تو فکر بودم که صدای هانا اومد 🦄اونیییی.داشت میدویید سمتم زانو زدم و پرید تو بغلم سفت فشارش دادم اخیش دلم براش یه زره شده بود 🐼چطوری خوشگل خانم🦄خوفم اونی.. 🐼خوش گذشت بهت 🦄خیلییی. 🦋سلام. سرم رو بالا گرفتم سولی بود دستش رو گرفته بود جلو دستم رو دراز کردم سمتش و باهاش دست دادم 🐼اذییت که نکرد 🦋نه دختر خوبی بود... خوش اومدی به عمارت ما 🐼مرسی... 🦄اونی بیا بلیم تو خونه. 🦋خواهران کیم پشت سر من بیاید.. ها راستی داداشم کو... اونی 🐼ها چیزه یکی تو راه بهمون حمله کرد بعد.. یکشون رو گرفتیم .. بردش تو یه اتاق گوشه ی باغ 🦋فاتحه 🐼چی؟ 🦋هیچی.. بیاید بریم. رفتیم تو خونه /خدایی بزرگ بود فکر کنم باید نقشه ی راهنما بگیریم از کوک گم میشم اینجا من 🦄سولی اونی 🦋جان؟ 🦄تو داداش داری ؟ 🦋اره یکی تقریبا هم سن و سال خواهرت 🦄مهربونه؟ 🦋بستگی داره 🦄باهام بازی میکنه 🦋اگر وقت خالی داشت شاید... من هستم خواهرت و عمو جیمینم هست باهات بازی میکنن نگران نباش🦄خب.. یه عموی دیگه هم پیدا کردم.. اونی 🐼جانم؟ 🦄داداش تهیونگ نمیاد پیشمون🐼... نه.. نه عزیزم... کار داره. 🦄حیف شد 🦋خبببب. خانم هانول این اتاق شماست. در رو وا کرد رفتم تو 🦋داداشم داد مخصوص تو تزیینش کنن جدا تحت تاثیر احساسات برادرم قرار گرفتم. اتاق تم ابی اسمانی و توسی روشن داشت رنگ های مورد علاقه ام یه تخت بزرگ با روکش ابی کمرنگ و توسی و پنجره ی بزرگ و پرنده های طوسی میز ابی و توسی رنگ و کمد بزرگی که لباس های زیادی ی توش بود یه میز ارایش سفید رنگ که ترکیب خوبی ور درست کرده بود اتاق عالی بود 🦄اونی اتاقت خیلی قشنگه. یه دفعه جونگ کوک تو چهار چوب در ظاهر شد🐰خوش میگذره؟🦋اوپا... فدات شم من. پرید بغلش .کوکم سفت بغلش کرد. با دستش موهای حالت دار خواهرش رو تکون دادن به هم ریخت 🐰چطوری وروجک 🦋خوبم.. تو چطوری🐰یه چسه خستم... حالا فعلا جدا شو بعدا بیشتر بغلت میکنم. سولی ازش جدا شد که هانا گفت:شما بلادر سولی اونیی؟جونگ کوک زانو زد جلو صورتش و موهایی که ریخته بود رو صورتش رو از تو صورتش کنار زد و گفت:بله هانا خانم... خوشبختم. انگشت کوچیکش رو اورد جلو و هانا هم انگشت کوچیکش رو تو انگشت کوک قفل کرد بعدش گفت🐰اینجا ور دوست داری؟ 🦄اله.. اسمت چیه 🐰جونگ کوک، 🦄اخییی کوکیییی🐰تو که از من بامزه تری.. من با خواهرت کار دارم تو با سولی اونی رو بازی کن ما هم میام
- ۴.۶k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط