{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول: قهوه‌ی تلخ و چشمان یخ زده

پارت اول: قهوه‌ی تلخ و چشمان یخ زده



بارانِ بی امان سئول، شیشه‌های کافه‌ی دنجِ “مومنت” را تار کرده بود. هیزل، در حالی که پیش‌بندِ سفیدش را مرتب می‌کرد، آهی کشید. مشتری‌ها یکی یکی می‌رفتند و سکوتِ کافه فقط با صدای ملایمِ دستگاه اسپرسوساز شکسته می‌شد. او عاشق این آرامش بود، جایی که دنیا برای چند ساعت متوقف می‌شد.

ناگهان، زنگِ در به صدا درآمد. هوای سردِ بیرون همراه با غریبه‌ای وارد شد که انگار تمام نورِ کافه را بلعید.

مردی بلندقامت، با پالتوی بلند مشکی و چهره‌ای که گویی از سنگ تراشیده شده بود. جونگ‌کوک بود؛ کسی که همه در شهر، نامش را با ترس زمزمه می‌کردند. امپراتورِ بی‌رحمِ دنیای زیرزمینی که هیچ‌کس جرات نداشت حتی به چشمانش نگاه کند.

هیزل بی‌خبر از همه جا، با لبخندی گرم به سمت او رفت: «خوش آمدید. چی میل دارید؟»
جونگ‌کوک به سمت پیشخوان قدم برداشت. هر قدم او سنگین و حساب‌شده بود. او حتی نگاهی به منو نینداخت. چشمانِ سیاهش که شبیه شب‌های بدون ماه بود، مستقیماً روی صورت هیزل قفل شد. نگاهش چنان سرد و نفوذناپذیر بود که هیزل ناخودآگاه لرزید.

جونگ‌کوک با صدایی بم و خش‌دار که لرزه بر اندام هر کسی می‌انداخت، گفت: «قهوه… تلخ. بدون هیچ شیرینی.»

هیزل آب دهانش را قورت داد و سریع دست به کار شد. دستانش کمی می‌لرزید. وقتی فنجان را روی میز گذاشت، متوجه شد که جونگ‌کوک هنوز به او خیره شده است. نه مثل بقیه که با ترس یا تحسین نگاه می‌کردند، او طوری نگاهش می‌کرد که انگار می‌خواست روحش را کالبدشکافی کند.

هیزل سعی کرد جو را عوض کند: «هوا خیلی سرده… قهوه شاید کمی گرمتون کنه.»
جونگ‌کوک فنجان را برداشت، اما ننوشید. انگشتان کشیده و خالکوبی‌شده‌اش دور فنجان پیچید. او زمزمه کرد، صدایی که فقط هیزل می‌توانست بشنود: «تو همیشه انقدر بی‌پروا به غریبه‌ها لبخند می‌زنی؟»

هیزل متعجب شد: «من فقط کارم رو انجام می‌دم.»

جونگ‌کوک پوزخندِ محوی زد که بیشتر شبیه به یک خطِ باریک روی صورتش بود. «اسم این کافه “مومنت” (لحظه) است، درسته؟»

هیزل سر تکان داد.

جونگ‌کوک بلند شد، اسکناس درشتی روی میز گذاشت که چند برابرِ قیمتِ قهوه بود و در حالی که به سمت در می‌رفت، سرش را کمی چرخاند: «این لحظه برای من کوتاه بود، اما… هنوز تمام نشده، هیزل.»

هیزل خشکش زد. او هرگز نامش را به او نگفته بود.
دیدگاه ها (۰)

ملکه#شیطون#من#پارت#۲۶

ملکه#شیطون#من#پارت#۲۵

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط