پارت
پارت ۱
لیزکوک
امروز روز خوبی بود و همینطور آفتابی،
از عمارت خودم بیرون اومدم و به عمارت پدرم حرکت کردم وقتی که رسیدم دیدم بابام داره با زن دیگه تو خونه فرم پر میکنن
به اونا سلام کردم و رفتم به طبقه بالا
سریع رفتم اتاقم بعد چند دقیقه از اتاقم بیرون اومدم و به طبقه پایین اومدم
دیدم همون زنه رفته، از بابام پرسیدم گفتم پدر اون زنه کی بود پدرم جواب داد و گفت تو نمیشناسی
منم نادیده گرفتم و زدم بیرون بعد چند مدت بازم همون زنه به عمارت پدرم اومد و با پدرم فرم پر کرد بعد پر کردن فرم از پدرم پرسیدم پدر این زنه کی بود و برای چی اومده بود عمارت ما پدرم رو به من کرد و گفت اون زنه مادر لیسا هست
من با شدت کنجکاو شدم و خواستم از پدرم بپرسم که اسم اون زنه چیه ولی نپرسیدم از عمارت پدرم زدم بیرون و به ماشین لامبورگینیم سوار شدم
در راه لیسا رو دیدم و از لیسا پرسیدم اسم مادر تو چیه رو به من کرد و گفت من دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم گفتم چرا مگه چی شده گفت فردا جشنمه دارم ازدواج میکنم و من بشدت اعصبانی شدم و گفتم با کی؟
گفت به تو هیچ ربطی نداره و اینو گفت و رفت، سوار ماشینم شدم و به عمارت خودم حرکت کردم وقتی که رسیدم دوش گرفتم بعد دوش گرفتن تو میز شراب بود اونو تو لیوان ریختم و خوردم تا ۷ لیوان خوردم بعد این که تموم شد با خودم گفتم لیسا فقط مال منه اینو گفتم و از عمارتم زدم بیرون
شب بود رفتم به عمارت لیسا دیدم لیسا و سهون دارن باهم حرف میزنن و مخندن من خیلی مست بودم حالم تو خودم نبود کمر شلوارمو در آوردم میخواستم سهون رو بزنم دیدم لیسا داره به من میگه واسه چی اومدی من ازت بدم میاد جونگ کوک از اتاق من برو بیرون...
پایان پارت۱
#لیسا#جونگ_کوک#سهون#چان#بی_تی_اس#اکسو#آستری_کیدز#رمان#رمانتیک#جیسو#رزی
لیزکوک
امروز روز خوبی بود و همینطور آفتابی،
از عمارت خودم بیرون اومدم و به عمارت پدرم حرکت کردم وقتی که رسیدم دیدم بابام داره با زن دیگه تو خونه فرم پر میکنن
به اونا سلام کردم و رفتم به طبقه بالا
سریع رفتم اتاقم بعد چند دقیقه از اتاقم بیرون اومدم و به طبقه پایین اومدم
دیدم همون زنه رفته، از بابام پرسیدم گفتم پدر اون زنه کی بود پدرم جواب داد و گفت تو نمیشناسی
منم نادیده گرفتم و زدم بیرون بعد چند مدت بازم همون زنه به عمارت پدرم اومد و با پدرم فرم پر کرد بعد پر کردن فرم از پدرم پرسیدم پدر این زنه کی بود و برای چی اومده بود عمارت ما پدرم رو به من کرد و گفت اون زنه مادر لیسا هست
من با شدت کنجکاو شدم و خواستم از پدرم بپرسم که اسم اون زنه چیه ولی نپرسیدم از عمارت پدرم زدم بیرون و به ماشین لامبورگینیم سوار شدم
در راه لیسا رو دیدم و از لیسا پرسیدم اسم مادر تو چیه رو به من کرد و گفت من دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم گفتم چرا مگه چی شده گفت فردا جشنمه دارم ازدواج میکنم و من بشدت اعصبانی شدم و گفتم با کی؟
گفت به تو هیچ ربطی نداره و اینو گفت و رفت، سوار ماشینم شدم و به عمارت خودم حرکت کردم وقتی که رسیدم دوش گرفتم بعد دوش گرفتن تو میز شراب بود اونو تو لیوان ریختم و خوردم تا ۷ لیوان خوردم بعد این که تموم شد با خودم گفتم لیسا فقط مال منه اینو گفتم و از عمارتم زدم بیرون
شب بود رفتم به عمارت لیسا دیدم لیسا و سهون دارن باهم حرف میزنن و مخندن من خیلی مست بودم حالم تو خودم نبود کمر شلوارمو در آوردم میخواستم سهون رو بزنم دیدم لیسا داره به من میگه واسه چی اومدی من ازت بدم میاد جونگ کوک از اتاق من برو بیرون...
پایان پارت۱
#لیسا#جونگ_کوک#سهون#چان#بی_تی_اس#اکسو#آستری_کیدز#رمان#رمانتیک#جیسو#رزی
- ۸.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط