༺ عشق در چشمانت ༻

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۹

ساعت نزدیک دو شب بود، روی تخت خوابیده بودم و پلک‌هام سنگین شده بود که صدای گوشی توی سکوت اتاق بلند شد. دستم رو دراز کردم و با چشم‌های نیمه‌باز، صفحه رو نگاه کردم:(کوکی❤)جواب دادم.
_سلام بیب بیداری؟
با تعجب جواب دادم:
— آره عشقم. نصفه‌شبه، چی شده زنگ زدی؟
— مطمئن شدم رسیدی خونه، ولی دلم هنوز آروم نیست. فقط خواستم مطمئن بشنوم.

لبخند بی‌اختیاری روی لبم نشست.
— دیوونه… من خوبم. برو بخواب.
— باشه، ولی قبلش یه قولی بده.
_جونم چی؟
_فردا شب پیشم میخوابی فکر نکنم الان بدون تو خوابم ببره‌.
_جواب بابام رو چی بدم.
_اونو من میگم ته اوکی کنه قول بده تو.
_باش اگر دیدم فردا پسر خوبی بودی اون موقع تصمیم می‌گیرم.
_پسر خوبی بودم؟ باش هرچی شما بگی.
_عشقم من خوابم میاد دوست دارم شب بخير.
_شب بخیر قلبم ولی من عاشقتم.

خندیدم گوشی رو که خاموش کردم، حس عجیبی توی قلبم پیچید… انگار قرار بود به همین زودی بله رو بهش بدم.

اجوما بیدارم کرد. ساعت ۱۱ بود. کمی گیج و خواب‌آلود از تخت پایین اومدم و به آشپزخونه رفتم. همون لحظه، صدای بابام رو شنیدم:
— دخترم، صبح بخیر.
_صبح بخیر بابایی.
و بعد… چیزی دیدم که باعث شد چند ثانیه سرجام خشکم بزنه. کوک، روی صندلی کنار میز نشسته بود، با یه لبخند آرام، در حالی که اجوما داشت ظرف‌های صبحونه رو روی میز می‌ذاشت.
بابام که نگاه متعجبم رو دید، گفت:
— این آقا از ساعت ۹ اومده، و منتظر شما بوده که باهم صبحونه بخورین.

کوک با شیطنت گفت:
— صبح بخیر بیب. من دلم برای یه صبحونه خانوادگی تنگ شده بود.
برای همین اومدم با خانواده آیندم بخورم.
یکم خجالت کشیدم و لبخندم رو پنهون نکردم. رفتم و کنارش نشستم. مامان، چای برام ریخت و گفت:
— ما که هرچی گفتیم بخوابه تا تو بیدار بشی، قبول نکرد.
کوک رو به مامان گفت:
— نه خاله، وقتی قراره روزم با دیدن ات شروع بشه، خواب حیفه.

بابام خندید و با رضایت نگاهش کرد. برای اولین بار حس کردم کوک داره واقعا جاش رو توی قلب خانواده‌م پیدا می‌کنه. اون صبح، بین خنده‌ها، چای و نان گرم، چیزی توی رابطه‌مون عمیق‌تر شد… انگار همه‌چیز داشت درست همون‌طور که باید پیش می‌رفت.
دیدگاه ها (۱۳)

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

#تپش.قلب.من Part 6تهیونگ:هست چون تو قراره مامان بچه هام بشیا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

پارت ۳

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط