{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P29

حوصله اش سر رفته بود..
آبنباتی که داخل جیبش قرار داشت رو بیرون آورد و نیم نگاهی بهش انداخت..
همیشه اونارو به امید خوشحال کردنِ اون دختر کوچولو می‌خرید..
پوست آبنباتی که طعم لواشکی رو داشت با دندون کند و اون توپکو یه دور توی دهنش چرخوند..
بالاخره بعد از کلی کلنجار و فکر با خودش به سرش زد که دوری تو این خونهٔ عجیب و غریب بزنه..
خونه ای که با وسعت کمِ زمینش ؛ باز هم بزرگ بنظر میرسید..
درحالی که بصورت گذری از کنار کاناپه رد میشد دستشو روی اون کشید...
کاناپه ای که با دو رنگ کاملا تضاد سیاه و سفید نقاشی شده بود..
کم کم قدم هاشو به سمت پنجره برداشت..
البته بهتره بگم بالکنی که بخاطر بزرگ بودنش حکم پنجره رو هم برای اون خونه داشت..
کناره های در و پنجره ی بالکن؛ حریرِ تیره رنگی وصل شده بود که حتی اون هم با نوری که از بیرون به داخل می‌تابید ؛تضاد عجیبی میساختن...
حتی برای در ودیوار و پارکت زمین هم از رنگ های مشکی یا معمولا سفید استفاده شده بود..
پله هارو بالا رفت و واردِ اولین اتاق شد..
این همون اتاقی بود که دیشبو توش صبح کرده بود..
تو این اتاق وسیله دیگه ای جز یه تخت دو نفره و پا تختی هاش و یه کمد دیواری دراز که وصل میشد به اون آیینه ی گنده نبود.
پس ازونجا بیرون اومد و قدم هاشو به سمت آخر راه رو که یه درِ بسته‌ اونجا وجود داشت برداشت..
بی معطلی دستگیره رو پایین کشید و وارد شد ...
و با چیزی که دید ابروهاش بالا پرید..
این اتاق دقیقا مشابهِ یه اتاق کار بودش..
میز و صندلی..
دوتا مبل راحتی..
قفسه های کتاب..
پنجره ای پوشیده شده از کِر کِره هایی مخصوصی ..
این اتاق هم دقیقا مثل باقیه وسایل با رنگهای متضاد چیده شده بود!
در رو نیمه رها کرد و وارد شد..
درحالی که آبنبات چوبیِ دستشو دور دهنش میچرخوند همونطور هم نگاهش می‌چرخید و دونه دونه وسایل اونجارو بررسی میکرد.

ادامه اش پست بعد
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۹از کنار قفسه های کتاب میگذشت که جلد یک کتاب ن...

#سناریو_تصویریبازم بزارم ازینا؟

#سناریو_تصویری

#استوری_درخواستی

رمان: _من برای انتقام برگشتم_ ...

ادامه پارت۴۷

از نفرت تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط