{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یارو تو خیابون بدو بدو اومد سمتم یقه مو گرفت گفت: مرتیکه

یارو تو خیابون بدو بدو اومد سمتم یقه مو گرفت گفت: مرتیکه با زن من چیکار داری؟
منم هنگ کرده بودم گفتم هیچی به خدا






گفت: نمی تونی هم کاری داشته باشی! چون من اصلا زن ندارم!
بعد یه کم مثل اسب خندید رفت
دیدگاه ها (۲)

‏من همونیم که تا میخوام یه چیزیو تعریف کنم یکی میپره تو حرفم...

بالاخره در زندگی هر آدمی ؛یک نفر پیدا می‌شود که بی مقدمه آمد...

پارت ۴ (سرنوشت)

بچه ها من خوبم🥹حالمو پرسیدید چیزی نیست کل ابجوش نودل ریخت رو...

پارت شانزده

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

Part ⁴⁴The name of the story: Madness hall(تالار جنون)هلش دا...

ترکم نکن

پارت ۳(سرنوشت)منو بغل کرد برد داخل بهش گفتم ا/ت:هوی قول بیاب...

رمان عشق مافیا پارت 6 از زبان ا/تبردم سمته اتاقم با پاش در ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط