{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P:1

General
تهکوک ، تاریخی ، جنگی ، درام ، عاشقانه


****************
اکتبر ۱۹۴۹ ، بوسان ، کره‌ی جنوبی

《 در پی ادامه اختلافات میان دو دولت کره ، مقامات بار دیگر بر ضرورت حفظ آرامش در شبه جزیره تاکید کردند ، گزارش ها حاکی از آن است که ....》

_ صدای اون ابوقراضه رو کم کن جونگ‌کوکا.
_ چشم اوما .

جونگ‌کوک دستش رو سمت رادیو دراز کرد و خاموشش کرد .
با بستن آخرین دکمه لباس نظامی سمت آشپزخونه رفت و بقچه‌ای که نامزدش براش آماده کرده بود رو برداشت .
خونه بوی برنج و روغن کنجد میداد ، خونه‌ای که قرار بود برای مدتی اون رو ترک کنه و می‌دونست دلش براش تنگ میشه .

_ برات کیمچی هم گذاشتم کنارش بخور و مواظب خودت باش.
_ ممنون چه‌وونا ، تو هم مرافب خودت و خونه باش.

چه‌وون از روی کابینت های حلبی دستمالی برداشت و روبه‌روش گرفت .

_ این چیه ؟
_ یه سرباز منظم باید همیشه دستمال همراه خودش داشته باشه، خودم برات گلدوزی کردم.

نگاهی به دستمال انداخت ، گل های سوسن ببری روی پارچه به زیبایی دوخته شده بودن

_ ممنون .

از آشپزخونه خارج شد و دنبال مادرش گشت تا با اون هم خداحافظی کنه ، اما هه‌ره توی اتاق کوچیکی که مجسمه بودا گوشه‌ش قرار داشت دست به دعا نشسته بود و برای سلامتی و آینده روشن پسرش دعا می‌کرد.
چند لحظه بعد بلند شد و به سمت در اومد .

_ آیگو! خرگوش کوچولومون اونقدری بزرگ شده که داره میره سربازی.

ظرف یشمی پر از آب رو از دست دخترش گرفت و جلوی در خروجی گذاشت، بعد سمت راست در روی زانوهاش نشست و کف دستش رو با آب ظرف خیس کرد و جلوی در رو باهاش نم دار کرد.
این رسمی بود که از قدیم از طرف خانواده مادریش بهشون رسیده بود ، ولی جونگ‌کوک هیچ اعتقادی بهش نداشت ، درواقع تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید این بود که اگه اون ظرف رو بفروشه چقدر پول می‌تونه گیرش بیاد .
بوی ماهی و دریا با باد شرجی وارد خونه شد و زنگوله های بادیجلوی در رو تکون داد .
روبه‌رو مادرش نشست و سه بار تعظیم کرد ، بعد پوتین هایی رو پوشید که هنوز بهشون عادت نداشت .
هه‌را جلو اومد و یقه لباسش رو مرتب کرد و گفت :

_ میدونستم یه روزی باید از من دور بشی ولی نمی‌دونستم اینقدر زود اون روز می‌ رسه .

پدرش که روی تخته چوبی وسط حیاط به پهلو دراز کشیده بود پک دیگه‌ای به پیپش زد و با تمسخر گفت :

_ هه نر خر گنده بیست و خورده‌ای سالشه ، حالا یه سربازی داره میره شق‌القمر که نکرده اَه .

*****************
شرط آپ پارت بعدی:
like : 40
comment :25
repost : 12
دیدگاه ها (۳۵)

P:1 b

آجوما یونا برگشته با تهکوک که آرزوش رو داشتید 🤌🤭 ولی اگه بف...

TV girl 🫂

از روسیه و تزار و هرچی روسی متنفر شدم🤧🤧🤧🤧

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

ادامه پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط