⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p5

حرف یوری یادش اومد.
«اگه خوابهاتو بنویسی، شاید یه چیزی دستگیرت بشه.»
چند لحظه مردد موند، بعد وارد مغازه شد.

پیرمرد فروشنده با لبخند گفت:
«کمکتون کنم؟»
«یه دفتر کوچیک می‌خواستم.»
چند تا دفتر روی پیشخوان گذاشت.
نینا یکی از بینشون برداشت.
جلدش سرمه‌ای تیره بود و روی گوشه‌ش فقط یه ماه نقره‌ای کوچیک کشیده شده بود.
«همین خوبه.»

پولش رو حساب کرد و از مغازه بیرون اومد.
همین که خواست دفتر رو توی کیفش بذاره، یه کاغذ کوچیک از بین برگه‌ها افتاد روی زمین.
اخم کرد.
«این چیه؟»
خم شد و کاغذ رو برداشت.
روی کاغذ فقط یه جمله نوشته شده بود.

«خواب‌هات رو فراموش نکن.»

نینا چند بار نوشته رو خوند.
بعد با خودش زمزمه کرد:
«عجیبه... من که همچین چیزی داخلش ندیدم.»
برگشت سمت کتاب‌فروشی.
از پشت شیشه، پیرمرد هنوز پشت صندوق ایستاده بود و مشغول حساب کردن بود.
انگار هیچ خبری از اون کاغذ نداشت.
نینا کاغذ رو تا کرد و گذاشت لای دفتر.
«حتماً یکی برای شوخی گذاشته.»
ولی یه سؤال از ذهنش بیرون نمی‌رفت...
اگر شوخی بود... از کجا می‌دونستن که اون دفتر رو خودش انتخاب می‌کنه؟


نینا کلید رو توی قفل چرخوند و وارد خونه شد.
«مامان؟ من اومدم.»
«آشپزخونه‌ام.»
کیفش رو روی مبل انداخت و مستقیم رفت سمت آشپزخونه.

بوی بیبیمباپ کل خونه رو پر کرده بود.
«وای... امروز بیبیمباپ درست کردی؟»
مادرش خندید.
«آره، مگه بدت میاد؟»
«اگه هر روزم باشه، بازم نمیگم نه.»

چاپستیک هاش رو برداشت و خواست یه قاشق ازش بخوره که مادرش آروم با قاشق زد روی دستش.

«آخ!»
«اول برو دستاتو بشور.»
«مامان بیست و دو سالمه...»
«پنجاه و دو سالتم بشه، اول دستاتو می‌شوری.»
نینا با خنده رفت سمت دستشویی.
...
چند دقیقه بعد، هر دو سر میز نشسته بودن.
تلویزیون روشن بود، ولی هیچ‌کدوم حواسشون بهش نبود.

مادرش یه نگاه به صورت نینا انداخت.
«امروز یکم بهتر به نظر میای.»
«آره... شاید.»
«دیشب هم بیدار شدی؟»
نینا آروم سر تکون داد.
«مثل همیشه.»
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد نینا چاپستیک رو گذاشت روی میز.
«مامان...»
«جانم؟»
«یه چیزی یادت میاد؟»
«چی؟»
«من... وقتی بچه بودم هم خوابای عجیب می‌دیدم، نه؟»

مادرش چند ثانیه فکر کرد.
«همه بچه‌ها خواب می‌بینن.»
«نه... منظورم این خواباست. یادمه همیشه می‌گفتم یه راهرو می‌بینم.»

مادرش خیلی عادی گفت:
«آره، یادمه.»

حمایت 😢🌷
#فیک‌جیمین
دیدگاه ها (۰)

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۹ویو راوی بعد از...

بهار بدون تو

پارت ۱۶

پارت ۱#تو راز شب های منیسئول، ساعت شش و نیم صبح.بارون از دیش...

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

رمان انفجار و امید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط