{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خلاصه کنم چند تا اتفاق دیگه افتاد که فهمیدیم اینجا نمیشه

خلاصه کنم چند تا اتفاق دیگه افتاد که فهمیدیم اینجا نمیشه دیگه زندگی کرد، بابام رفت قم پیش یه دعا نویسی، توی یه موم یه دعایی نوشت گفت چهل روز نگهداریت تو خونه ...

بعد اون مشکلا حل شد تقریبا ولی هنوز که هنوزه کسی تو اون اتاقی که اتفاق اول افتاده نمیخوابه، هرکسیم رفته خوابیده یه اتفاقی افتاده...
دیدگاه ها (۲)

سناریو فیک:قضیه جیپویوسلام من یه جون ۲۲ساله ام توی یه رستورا...

هممون تو سالن کنار هم خوابیدیم دو ساعت نگذشته بود که با صدای...

اون زمان فکر کنم ۹ یا ۱۰ سالم بودما ساکن یکی از شهرک های شما...

کابوس عشق فصل۳ پارت۸ادامه: جنی قضیه رو برای مایکل تعریف کرد....

سناریو باکودکو((پارت ۷))

سلامم نینیای من چطورید؟😔خب اومدم یه حرفی به همتون بزنم فقط ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط