هممون تو سالن کنار هم خوابیدیم دو ساعت نگذشته بود که با ص
هممون تو سالن کنار هم خوابیدیم دو ساعت نگذشته بود که با صدای داداشم از خواب پاشدیم، میگفت علی(پسر عمم) نمیتونه حرف بزنه رفتیم تو اتاق دیدیم پسر عمم کز کرده یه گوشه دستاش رو سرشه هیچی نمیگه اولش من فکر کردم دارن مسخره بازی در میارن، بابام صداش کرد باهاش حرف زد هیچی نگفت،یه دونه زد تو صورتش اروم به حال خودش بیاد باز هیچی نمیگفت فقط سرش پایین بود انگار گریه میکرد، شده بود کلبه وحشت تا صبح همه بیدار موندیم پسر عمم صبح به حرف اومد ولی فقط در حدچند تا جمله از ترسش هیچی نمیگفت! میگفت بهم با صدا مردونه کلفت گفتن خفت میکنیم خیلی سرصدا میکنید.
خلاصه همه مهمونا شهرستان از ترسشون صبح همون روز رفتن و ما موندیمو این داستانا بابام شغلش جوری بود مجبور بود تو ماه سه چهار بار سفرای خارجی دو سه روزه بره، ماهم که میترسیدیم مجبور بودیم هممون کنار هم بخوابیم، یکی از شبایی که بابامم نبود خوابیده بودیم، من با صدا حرف زدن دو نفر از خواب پاشدم، صدا عین این بود که انگار دو نفر دارن باهم تند تند بحث میکنن ولی صداشون جوری بود که انگار جیر جیر میکردن عین تُن حرف زدن نبود اصلا، منم که از ترس بدنم شل شده بود خودمو داشتم میکشتم داد بزنم، ولی انگار صدا نداشتم، یهو صدام دراومد همه رواز خواب بیدار کردم ! صدا قطع شد، بازم همه تا صبح بیدار موندیم، از اون جریان به بعد هر شبی که بابام خونه نبود مجبور میشدیم به یکی از فامیلا بگیم بیان که اونام مجبور میشدن بیان:)) خلاصه میکنم، جوری شده بود که شوهر خالمم اومده بود تو خونه ما خوابیده بود از ترسش ساعت ۲ شب داد زد،..همون داستان همیشگی تا صبح بیدار موندن، تعریف میکرد از تخت بلندش کردن دوباره انداختنش دورشم چند تا ادم قد کوتاه کوتاه نشستن که بدنشون معلوم بوده فقط رنگشونم مثل پوست شتر بوده.
دیگه با این شرایط کسی نمیومد خونمون همه یقین داشتن خونمون جن داره.
بابام مجبور شد تصمیم بگیره کارشو سبک کنه نره.
چند وقتی خبری نبود، یه روز تصمیم داشتیم بریم خونه مادر بزرگم همه حاضر شدیم که بریم ، مامانم با خواهرم سر لباسش دعواش شد، خلاصه منو خواهرمو بابام رفتیم پایین سوار ماشین شدیم مامانمم قرار بود چیزی برداره بیاد پایین بعد چند دقیقه اومد پایین یهو مارو که دید شل شد افتاد رو زمین...
ارومش کردیم پرسیدیم چی شده گفت داشتم از خونه میومدم بیرون دیده خواهرم تو اتاق نشسته زل زده بهش ، مامانمم عصبی میشه داد میکشه سرش یه چیزی پرتاب میکنه سمتش ، خواهرمم میخنده. مامانمم بهش میگه بدو حاضر شو بیا پایین، وقتی مامانم میاد تو پارکینگ خواهرمو تو ماشین میبینه ومیفهمه اونی که بالا دیده خواهرم نبوده ا از ترسش اینجور میشه
خلاصه همه مهمونا شهرستان از ترسشون صبح همون روز رفتن و ما موندیمو این داستانا بابام شغلش جوری بود مجبور بود تو ماه سه چهار بار سفرای خارجی دو سه روزه بره، ماهم که میترسیدیم مجبور بودیم هممون کنار هم بخوابیم، یکی از شبایی که بابامم نبود خوابیده بودیم، من با صدا حرف زدن دو نفر از خواب پاشدم، صدا عین این بود که انگار دو نفر دارن باهم تند تند بحث میکنن ولی صداشون جوری بود که انگار جیر جیر میکردن عین تُن حرف زدن نبود اصلا، منم که از ترس بدنم شل شده بود خودمو داشتم میکشتم داد بزنم، ولی انگار صدا نداشتم، یهو صدام دراومد همه رواز خواب بیدار کردم ! صدا قطع شد، بازم همه تا صبح بیدار موندیم، از اون جریان به بعد هر شبی که بابام خونه نبود مجبور میشدیم به یکی از فامیلا بگیم بیان که اونام مجبور میشدن بیان:)) خلاصه میکنم، جوری شده بود که شوهر خالمم اومده بود تو خونه ما خوابیده بود از ترسش ساعت ۲ شب داد زد،..همون داستان همیشگی تا صبح بیدار موندن، تعریف میکرد از تخت بلندش کردن دوباره انداختنش دورشم چند تا ادم قد کوتاه کوتاه نشستن که بدنشون معلوم بوده فقط رنگشونم مثل پوست شتر بوده.
دیگه با این شرایط کسی نمیومد خونمون همه یقین داشتن خونمون جن داره.
بابام مجبور شد تصمیم بگیره کارشو سبک کنه نره.
چند وقتی خبری نبود، یه روز تصمیم داشتیم بریم خونه مادر بزرگم همه حاضر شدیم که بریم ، مامانم با خواهرم سر لباسش دعواش شد، خلاصه منو خواهرمو بابام رفتیم پایین سوار ماشین شدیم مامانمم قرار بود چیزی برداره بیاد پایین بعد چند دقیقه اومد پایین یهو مارو که دید شل شد افتاد رو زمین...
ارومش کردیم پرسیدیم چی شده گفت داشتم از خونه میومدم بیرون دیده خواهرم تو اتاق نشسته زل زده بهش ، مامانمم عصبی میشه داد میکشه سرش یه چیزی پرتاب میکنه سمتش ، خواهرمم میخنده. مامانمم بهش میگه بدو حاضر شو بیا پایین، وقتی مامانم میاد تو پارکینگ خواهرمو تو ماشین میبینه ومیفهمه اونی که بالا دیده خواهرم نبوده ا از ترسش اینجور میشه
- ۷.۸k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط