چندپارتی♡
چندپارتی♡
نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞
♡PART:۵
ساعت از نیمه شب گذشته بود . جبمین به خانه برگشت و با هیجان کلید را در قفل چرخاند . فکر میکرد که یونجی در اتاقش خوابیده است و احتمالاً صبح فردا، با انرژی بیشتری باهم درباره آینده صحبت میکنند، او به سمت آشپزخونه رفت تا برای یونجی یک لیوان شیر گرم ببرد . عادتی که از کودکی داشتند.
یوچان ، برادر بزرگتر، در سالن نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد. جیمین پرسید:« یوچان یونجی شام خورده؟امروز خیلی ساکت بود و حتی از اتاقش بیرون نیومد .» یوچان نگاهش را از مانیتور گرفت و با تعجب گفت:«نمی دونم جیمین ، کل عصر ندیدمش فکر کردم شاید با رزی حرف میزنه یا داره درس میخونه.»
جیمین که دلشوره عجیبی پیدا کرده بود ، شیر گرم را روی میز گذاشت و به سمت اتاق یونجی دوید پشت در اتاق ایستاد.
خبری از صدای موسیقی یا مطالعه نبود فقط یک سکوت سنگین، جیمین در زد :«یونجی؟بیداری؟»
ولی همچنان تنها صدایی که میامد سکوت بود ...........
جیمین دوباره در زد این بار با صدایی بلند تر . وقتی باز هم جوابی نشنید ، در را باز کرد . فضای اتاق سرد بود و پنجره نیمه باز مانده بود. یونجی روی تخت مچاله شده بود و نفس هایش به سختی شنیده میشد .
«یونجیییییی !!!!!!!»
صدای جیمین به قدری بلند و پر از استرس بود که یوچان بلافاصله از سالن به سمت اتاق دوید وقتی جیمین دستش رو روی پیشانی یونجی گذاشت، سریع آن را عقب کشید. پوست یونجی مثل آتیش داغ بود. یوچان با دیدن وضعیت یونجی، رنگش پرید :«جیمین ، اون تبش خیلی بالاست!! باید سریع برسونیمش بیمارستان »
جیمین درحالی که سعی میکرد دستان لرزانش را کنترل کند، یونجی را در آغوش گرفت ، یونجی حتی متوجه حضور آنها نبود، چشمانش نیمه بسته بود و زیر لب چیز هایی میگفت که کسی نمی فهمید ؛ شاید اسمی از خاطرات کودکی، یا شاید هم اسم برادری که میترسید از دستش بدهد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انگشتم شکست لایک کن 🌝🎀
نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞
♡PART:۵
ساعت از نیمه شب گذشته بود . جبمین به خانه برگشت و با هیجان کلید را در قفل چرخاند . فکر میکرد که یونجی در اتاقش خوابیده است و احتمالاً صبح فردا، با انرژی بیشتری باهم درباره آینده صحبت میکنند، او به سمت آشپزخونه رفت تا برای یونجی یک لیوان شیر گرم ببرد . عادتی که از کودکی داشتند.
یوچان ، برادر بزرگتر، در سالن نشسته بود و با لپ تاپش کار میکرد. جیمین پرسید:« یوچان یونجی شام خورده؟امروز خیلی ساکت بود و حتی از اتاقش بیرون نیومد .» یوچان نگاهش را از مانیتور گرفت و با تعجب گفت:«نمی دونم جیمین ، کل عصر ندیدمش فکر کردم شاید با رزی حرف میزنه یا داره درس میخونه.»
جیمین که دلشوره عجیبی پیدا کرده بود ، شیر گرم را روی میز گذاشت و به سمت اتاق یونجی دوید پشت در اتاق ایستاد.
خبری از صدای موسیقی یا مطالعه نبود فقط یک سکوت سنگین، جیمین در زد :«یونجی؟بیداری؟»
ولی همچنان تنها صدایی که میامد سکوت بود ...........
جیمین دوباره در زد این بار با صدایی بلند تر . وقتی باز هم جوابی نشنید ، در را باز کرد . فضای اتاق سرد بود و پنجره نیمه باز مانده بود. یونجی روی تخت مچاله شده بود و نفس هایش به سختی شنیده میشد .
«یونجیییییی !!!!!!!»
صدای جیمین به قدری بلند و پر از استرس بود که یوچان بلافاصله از سالن به سمت اتاق دوید وقتی جیمین دستش رو روی پیشانی یونجی گذاشت، سریع آن را عقب کشید. پوست یونجی مثل آتیش داغ بود. یوچان با دیدن وضعیت یونجی، رنگش پرید :«جیمین ، اون تبش خیلی بالاست!! باید سریع برسونیمش بیمارستان »
جیمین درحالی که سعی میکرد دستان لرزانش را کنترل کند، یونجی را در آغوش گرفت ، یونجی حتی متوجه حضور آنها نبود، چشمانش نیمه بسته بود و زیر لب چیز هایی میگفت که کسی نمی فهمید ؛ شاید اسمی از خاطرات کودکی، یا شاید هم اسم برادری که میترسید از دستش بدهد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
انگشتم شکست لایک کن 🌝🎀
- ۲۷۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط