{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡چندپارتی♡

♡چندپارتی♡
نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞
♡PART:۴


چند روز بعد هوای شهر سرد شد و باد پاییزی به پنجره ها می‌کوبید .
یونجی که تمام هفته رابا فکر و خیال آینده
سپری کرده بود بدنش کم آورد.
او از صبح زود احساس سرما می‌کرد،اما فکر میکرد فقط یک سرما خوردگی ساده است. اما عصر که شد لرزش بدنش آنقدر شدید شد که نتوانست از جایش بلند شود.
در طبقه‌ی پایین جیمین بیخبر از حال یونجی درحال برنامه ریزی برای سوپرایز کردن رزی بود.
او به یاد پیامش به یونجی افتاد جیمین در دلش گفت<چرا یونجی جوابی نمی‌دهد؟
شاید واقعا چیزی نمی‌خواهد بگوید>
یونجی در اتاقش بود و دمای بدنش بالا رفته بود و چشمانش در تاریکی اتاق می‌سوخت گوشی اش روی پاتختی بود
و صفحه آن پیام جیمین را نشان می‌داد که منتظر بود دیده شود
یونجی چشمانش را بست و سعی کرد به صدای خنده های جیمین از طبقه پایین گوش دهد.اما صدایش قطع شده بود
جیمین خانه را ترک کرده بود تا به دنبال خرید مراسم برود . یونجی زمزمه کرد
یونجی:جیمین ......نرو
اما هیچکس صدای او را نشنید یونجی در میان تب و هذیان ، احساس کرد جیمین واقعا رفته است.
در آن لحظه‌ی تاریک تنهایی او را دربر گرفت
و چشمانش را بر هم گذاشت،او بی‌هوش شد ، درحالی که در گوشی‌اش جیمین نوشته بود
جیمین:یونجی فردا میخواهم ببرمت جایی که دوست داری چون خیلی دلم برای خنده‌هایت تنگ شده است.
اما هیچکس آن پیام را ندید خانه در سکوتی سنگین فرو رفت و فقط صدای تیک تاک ساعت دیواری شنیده می‌شد که ثانیه های از دست رفته را می‌شمرد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت شدیداً کمه تاکید میکنم شدیدااااااا کمه 🌝🎀
دیدگاه ها (۱)

♡چندپارتی♡نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞♡PART:۳رزی هفته ای دوبار به خانه...

♡چندپارتی♡نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞♡PART:2بخش هایی از گذشته رمان که...

♡چندپارتی♡نام:𝐄𝐜𝐡𝐨𝐞𝐬 𝐨𝐟 𝐇𝐨𝐦𝐞♡PART:¹♡یونجی با آن موهای پریشان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط