{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم میاد بچه که بودم ،

یادم میاد بچه که بودم ،
بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم...
که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن
آشغال های ریزی بود ،
که روی فرش ریخته شده بود...

من حسابی به این کارش می خندیدم...
چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو برقی...
چند روز پیش ،
که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم...
یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!
دیدگاه ها (۵)

تو...

#in_your_eyespart_9۷ویو کایلافردای اون روز..از همون لحظه‌ای ...

I'm not jealous part 31پشت سرش وایستادم و دستمو روی شونه اش ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

چند پارتی

اسم فیک: اون واسه منهp61جونگکوک: ات؟... من هنوز با دوست دختر...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط