ازدواج اجباری

#ازدواج اجباری
فلش بک
ویو نامرا
داشتم امروزهم مثل روزای معنولی میرفتم حونه که دستمالی را جلوی دهنم احساس کردم و سیا هی مطلق
نامرا :وقتی چشمامو باز کدم دیدم یه جای تاریکم هر چی جیغ زدم کسی در رو باز نکرد که یک دفعه یه مرد خوش تیپ وارد اتاق شد
نامرا :هقق هققق من این..جا چیکاا..ر میکنممم هققق
یونگی :هیسسس اینقدر آبغوره نگیر تو از فردا خدمتکار منی
قوانین عمارت من
۱ هیچ وقت به اتاقی حز اتاق من نمیری
۲ هروقت صدات زدم سریع باید بیای
۳ من رو ارباب صدا میزنی
۴ به هیچ کس توهین نمیکنی
۵ هرشب باید با من رابطه داشته باشی
۶ رو حرف من هم حرف نمیزنی
۷ شبا تو اتاق من میخوابی
۸ حق کمک کردن به بقیه خدتمتکار ها رو نداری
فهمیدییی
نامرا :بله چشم
یهو در باز شد و نامرا با دیدن ان فرد کپ کرد
خماری
شرایط ۱۰ لایک
۵ کامنت
دیدگاه ها (۱۴)

ویو نامرا اون پدرم بود پدری که ۵ سال پیش فکر میکردم مرده ام...

روبه یونگی گفت :همش تقصیر تو هست اگه هسچ وقت به وجود نمیومدی...

#ازدواج اجباری خلاطه یونگی بزرگترین مافیای کره هستشو پدر نام...

۵۰ تایی شدنمون مبارککککککک🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳مرسی از همه ی حمایتتاتون ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۸۳ (⁠♡) معلومه چیکار داري ميکن...

رمان جونکوک ( عمارت ارباب )

پارت ۲۰ فیک دور اما آشنا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط