{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

سرنوشت "
فصل ۲
p,30
.
.
.
پیتر : منو خر فرض کردی ا/ت ...؟ انگار عمه ی من بود که دیشب توی بغل لخت حضرت اقا داشت با سیسپکاش حال میکرد ....
.
.
ا/ت : عه که دیگه کارت به جایی رسیده که میای توی اتاق ما سرک میکشی ها؟؟
.
.
پیتر: ( انگشت اشارشو به سمت خودش گرفت ) من ؟؟ من سرک بکشم .؟؟ من فقط میخاستم نامه ای که نامه بره اقای،جانگ داده بود رو بهتون بدم ... ۳ بار در زدم ولی کسی جواب نداد ... فک کردم اتفاقی اوفتاده و درو باز کردم که با شما دو تا مواجه شدم .... منننن عاشششششقققتممممم میفههههمیییی عشقققق چیههه؟؟؟ یا نههه؟ ( داد ) اصلا نمیدونم چرا باید عاشق دختر هرزه ای مثل تو میشدم ...‌ که معلوم نیس چند بار زیر اون مرتیکه خوابیدی ...( داد )
.
.
حرفش مثل سیلی خورد توی صورتم ...‌ اصلا نفهمیدم کِی اشکام اومد...
.
‌.
ا/ت : من ... من تاحالا با هیچ کی نخوابیدم ..( بغض)
.
.
‌.نینی رو گذاشتم روی مبل .. داشت گریه میکرد ...
‌‌.
.
فقط و فقط ی چیزی توی ذهنم پلی میشد " از اون خونه برو بیرون "
.
.
به سمت در دویدم ... از خونه زدم بیرون ..‌ نفسم بالا نمیومد ... به سمت خونه ی تهیونگ رفتم ...
.
.
تا اومدم در بزنم در خونه باز شد و جونگ کوک توی چارچوب در نمایان شد ...
.
.
کوک : ا.. ا/ت .. چ ..چیشده ..؟
.
.
ا/ت : ( تند تند به سینش گشت میزدم که باعث میشد زخم دستام باز بشه ) ازتتت متنفر جئون ..هقق.‌ ازت متنفرمم ...هققق اگه .هققق.. اگهه تو اون روز خانوادمو نمیکشتی ..هققق.. اگه تو اون روز این کارو نمیکردی ...هققق الان من میتونستم عاشقت باشممم و عاشقانههه باهاتت زندگیی کنمم لعنتییی ...هققققق.... اگه اون کار لعنتی رو نمیکردییی هققق .... الان خانواده داشتم .....هقققق ... و توی این کثافت مافیایی .... هققق نبودممم ..هققققق..... میدونی ... پیتر .... کسی که هققق مثل داداشم بود ... همین الان توی صورتم اعتراف کرد و بهم گفت ...هقق که چرا عاشق دختر هرزه ای مثل تو شدم ....هقق ‌... میدونی ... هقق ... چقدر این ... هققق ... حرفش برام درد داشت ..‌..هققق...
.
.
یکم مکث کردم وبا لحن آروم تر و دندونای قفل شدا گفتم ...
‌.
.
ا/ت : دلم میخاد اون قلبی که عاشقت شده رو بکنم بندازم جلوت ...( اشک )
.
.
تهیونگ و فلیکس و هیون همه متعجب از روی میبل بلند شده بودند و به من نگاه میکردن ....
.
.
پیتر پشت سر من تازه وارد خونه شد ...
.
.
اشک توی چشمای مرد روبه روم جمع شد ...
.
‌.
قلبم درد میکرد و باند دستام هر لحظه رنگشون از سفید به قرمز میرفت ...
.
‌.
قطره ی اکشای جونگ کوک اروم اروم پایین میریخت ولی حالت صورتشو عوض نمیکرد...
.
.
اروم از کنارم رد شد ...‌ از در خارج شد و سمت ماشینش رفت ...
.
.
تهیونگ سمتم پا تند کرد ...نگاهی به پیتر کرد ....
‌..
میتونستم توی چشماش رگه های قرمز که بر سر عصبانیت بوجود اومده بود رو ببینم .....
.
.
‌نظرتون؟
دیدگاه ها (۸۷)

"سرنوشت "p,31...اروم روی زمین نشستم ... قلبم با مغزم همکاری ...

"سرنوشت "فصل ۲ p,32...شات اول .... شات دوم .... شات سوم .......

"سرنوشت "فصل ۲ p,29...تهیونگ : بچه ه_..حرفش با گریه ی نینی ت...

۱۰۰۰ تایییمون مبارکک عشقای مننننن😭🩷ببخشید ولی الان نمیتونم پ...

"سرنوشت "فصل ۲ P,20...الان وجب به وجب خونه اسلحه جا ساز شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط