{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش به آوردن خورشید نمیرفتی

کاش به آوردن خورشید نمیرفتی
آفتاب هم نمی بود
گرمای دستهای تو
مرا از سرما میرهاند
بازهم لال
زبان لعنتی ام به لکنت می افتد
تا میخواهم بگویم
برایت درین شب سرد ضرورت دارم
کاش نمیرفتی
با من
امشب را میماندی زیر نور ماه
مهتاب برایمان کافی بود
بازهم لال شدم
بسکه در هوای هدیه دادن خورشید به من غرق شدی
لعنتی زبانم
نشد بگویم
بیا از دادن آفتاب به من بگذر
تنها همین امشب مهمانت ام
زیر همین نور کمرنگ ماه
تا طلوع صبح شاید نباشم
نمیخواهم فردا از حسرت و خشم
خورشید را آتش زنی
کاش به آوردن آفتاب نمیرفتی
دیدگاه ها (۱)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁰«2سال پیش»داشتن بچه سخت ترین و اصلی ترینه…چون وارث ب...

رمان سوکوکو 72

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹]*تهیونگ ویو*توی یک شب زمستونی، شب مو...

..- وضعیت زندگیمون اینجوریه ك : دو دقیقه میخندیم ، دو ماه تا...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿گریه هامو پس میگیرم دروغاتم مال خودتد...

Harley

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿هزار درد فرستادیم به جان، لیکنچو آمدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط