کاش به آوردن خورشید نمیرفتی
کاش به آوردن خورشید نمیرفتی
آفتاب هم نمی بود
گرمای دستهای تو
مرا از سرما میرهاند
بازهم لال
زبان لعنتی ام به لکنت می افتد
تا میخواهم بگویم
برایت درین شب سرد ضرورت دارم
کاش نمیرفتی
با من
امشب را میماندی زیر نور ماه
مهتاب برایمان کافی بود
بازهم لال شدم
بسکه در هوای هدیه دادن خورشید به من غرق شدی
لعنتی زبانم
نشد بگویم
بیا از دادن آفتاب به من بگذر
تنها همین امشب مهمانت ام
زیر همین نور کمرنگ ماه
تا طلوع صبح شاید نباشم
نمیخواهم فردا از حسرت و خشم
خورشید را آتش زنی
کاش به آوردن آفتاب نمیرفتی
آفتاب هم نمی بود
گرمای دستهای تو
مرا از سرما میرهاند
بازهم لال
زبان لعنتی ام به لکنت می افتد
تا میخواهم بگویم
برایت درین شب سرد ضرورت دارم
کاش نمیرفتی
با من
امشب را میماندی زیر نور ماه
مهتاب برایمان کافی بود
بازهم لال شدم
بسکه در هوای هدیه دادن خورشید به من غرق شدی
لعنتی زبانم
نشد بگویم
بیا از دادن آفتاب به من بگذر
تنها همین امشب مهمانت ام
زیر همین نور کمرنگ ماه
تا طلوع صبح شاید نباشم
نمیخواهم فردا از حسرت و خشم
خورشید را آتش زنی
کاش به آوردن آفتاب نمیرفتی
- ۸۵۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط