سال پیش
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁰
«2سال پیش»
داشتن بچه سخت ترین و اصلی ترینه…چون وارث باید از ابتدا مشخص بشه…چهکاری میتونم انجام بدم…من نمیتونم یک بچه وارد زندگیم کنم.
اصن کی حاضره بخاطر مقام و ثروتی که در اینده نصیبش میشه با من موندن رو تحمل کنه؟
برای بار چندم برگه ها رو مرور کردم و از سایت های زیادی دیدن کردم…
……..
این مهم ترینه. و همچنین اصلی ترین. نمیتونم به اون احمقا ببازم.
نگاهی به دخترای اون محیط انداختم. یا خیلی بزرگ یا خیلی کوچیک. نمیشد گفت زشت بودن. همه شون چهره ی کره ای خودشون رو حالا با تفاوت هایی داشتن و این واقعا چهره های متفاوت و نازی میساخت. یعنی همشون خوشگلن. اما دلنشین نبودن.
“راوی”
باد های بهاره در رقص موزون خود در هم میوزید و در لابه لای خود تار های ظریفش را به رقص میاورد…
هر دانه رنگی به خود داشت که تا بحال به چشم نیامده بود…شاید میتوان گفت به چشان “او” نیامده بود.
نور تابنده ی خورشید باعث میشد چشم های عمیقش بیشتر بدرخشد و مژه های بلندش را واپار به ایجاد سایه در چهره اش کند. پوست روشنش انگار با افتاب غریبه بود…ندیده بود چنان سوزنده ی ماهری…
اخمی بین ابروهایش نشسته بود. شاید برای نور، و شاید برای زندگی…
هرچه بود، زشتی را به او نیاورده بود.
راحت میتوان گفت که
“او زیبا بود”
احساس میکرد اون…اون چیز دیگه ایه.
حس میکرد خودش اون رو انتخاب نکرده، خورشید انتخابش کرده…!
همه در سایه ها مشغول کاری بودند.اما اون در زیر نور اخم به ابرو اورده بود.
نمیخواست که توسط چشمای درشتش دیده بشه. نمیخواست اشنا به نظر بیاد. پس فقط تماشا گر بود. از دور.
شاید باید خودش منتظر به دست اوردن دختر میموند نه این که منتظرش بزاره….
دیدن دختر حالا بیشتذ مشتاقش میکرد که به اون موقعیت برسه و چیزی رو به دست بیاره که خواهر و برادراش تلاش میکنند….
«۱ سال و چند ماه بعد»
دوباره به جایی رفته بود که مدت طولانی منتظر رسیدنش بود. منتظر رسیدن به موقعیتی که میخواست. شاید تنها موقعیت مورد نظرش همین بود. نه مقامی که قرار بود بگیره. شاید هدف اصلی فقط بهونه بود!
رسیدن به دختری که خواه ناخواه به هر طریق روحشو اسیر کرده بود…..
«پایان فلش بک»
جونگکوک: عوضی هستی مرتیکه…لعنت بهت…
سرش رو کج کرد و کمی به حالت چهره ی پسر جوون روبه رو نگاه کرد. کمی نفس گرفت…
تهیونگ:بنظرت…اخ نمیدونم.
جونگکوک: توی لعنتی دختر بیچاره رو اوردی ولی فضا و شرایطو درک نکردی؟
تهیونگ:اخه دیگه چیکار کنم؟ میگی چیکار کنم؟
جفتشون عصبانی روی مبل نشستن. حالا ویسکی توی دوتا لیوان ریخته شده بود. این یعنی دوتا اعصاب داغون و منتظر مداوا بود…
تهیونگ:بنظرت قرص تاثیرش پریده بود؟
جونگکوک:امکان نداره…اونجوری نیست که از بین بره. مگر این که…
تهیونگ:چی؟
جونگکوک:مگر این که چیزی از اون موقعه رو دیده باشه…یعنی اون اتفاقا رو دوباره ببینه یادش بیاد.
تهیونگ:همچین چیزی که ممکن نیست؟
جونگکوک:نه چجوری ممکن باشه؟
«2سال پیش»
داشتن بچه سخت ترین و اصلی ترینه…چون وارث باید از ابتدا مشخص بشه…چهکاری میتونم انجام بدم…من نمیتونم یک بچه وارد زندگیم کنم.
اصن کی حاضره بخاطر مقام و ثروتی که در اینده نصیبش میشه با من موندن رو تحمل کنه؟
برای بار چندم برگه ها رو مرور کردم و از سایت های زیادی دیدن کردم…
……..
این مهم ترینه. و همچنین اصلی ترین. نمیتونم به اون احمقا ببازم.
نگاهی به دخترای اون محیط انداختم. یا خیلی بزرگ یا خیلی کوچیک. نمیشد گفت زشت بودن. همه شون چهره ی کره ای خودشون رو حالا با تفاوت هایی داشتن و این واقعا چهره های متفاوت و نازی میساخت. یعنی همشون خوشگلن. اما دلنشین نبودن.
“راوی”
باد های بهاره در رقص موزون خود در هم میوزید و در لابه لای خود تار های ظریفش را به رقص میاورد…
هر دانه رنگی به خود داشت که تا بحال به چشم نیامده بود…شاید میتوان گفت به چشان “او” نیامده بود.
نور تابنده ی خورشید باعث میشد چشم های عمیقش بیشتر بدرخشد و مژه های بلندش را واپار به ایجاد سایه در چهره اش کند. پوست روشنش انگار با افتاب غریبه بود…ندیده بود چنان سوزنده ی ماهری…
اخمی بین ابروهایش نشسته بود. شاید برای نور، و شاید برای زندگی…
هرچه بود، زشتی را به او نیاورده بود.
راحت میتوان گفت که
“او زیبا بود”
احساس میکرد اون…اون چیز دیگه ایه.
حس میکرد خودش اون رو انتخاب نکرده، خورشید انتخابش کرده…!
همه در سایه ها مشغول کاری بودند.اما اون در زیر نور اخم به ابرو اورده بود.
نمیخواست که توسط چشمای درشتش دیده بشه. نمیخواست اشنا به نظر بیاد. پس فقط تماشا گر بود. از دور.
شاید باید خودش منتظر به دست اوردن دختر میموند نه این که منتظرش بزاره….
دیدن دختر حالا بیشتذ مشتاقش میکرد که به اون موقعیت برسه و چیزی رو به دست بیاره که خواهر و برادراش تلاش میکنند….
«۱ سال و چند ماه بعد»
دوباره به جایی رفته بود که مدت طولانی منتظر رسیدنش بود. منتظر رسیدن به موقعیتی که میخواست. شاید تنها موقعیت مورد نظرش همین بود. نه مقامی که قرار بود بگیره. شاید هدف اصلی فقط بهونه بود!
رسیدن به دختری که خواه ناخواه به هر طریق روحشو اسیر کرده بود…..
«پایان فلش بک»
جونگکوک: عوضی هستی مرتیکه…لعنت بهت…
سرش رو کج کرد و کمی به حالت چهره ی پسر جوون روبه رو نگاه کرد. کمی نفس گرفت…
تهیونگ:بنظرت…اخ نمیدونم.
جونگکوک: توی لعنتی دختر بیچاره رو اوردی ولی فضا و شرایطو درک نکردی؟
تهیونگ:اخه دیگه چیکار کنم؟ میگی چیکار کنم؟
جفتشون عصبانی روی مبل نشستن. حالا ویسکی توی دوتا لیوان ریخته شده بود. این یعنی دوتا اعصاب داغون و منتظر مداوا بود…
تهیونگ:بنظرت قرص تاثیرش پریده بود؟
جونگکوک:امکان نداره…اونجوری نیست که از بین بره. مگر این که…
تهیونگ:چی؟
جونگکوک:مگر این که چیزی از اون موقعه رو دیده باشه…یعنی اون اتفاقا رو دوباره ببینه یادش بیاد.
تهیونگ:همچین چیزی که ممکن نیست؟
جونگکوک:نه چجوری ممکن باشه؟
- ۷.۶k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط