{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندانی کوچولو part

زندانی کوچولو [part¹]

*تهیونگ ویو*

توی یک شب زمستونی، شب مورد علاقم، شبی که هیچوقت فکر نمیکردم به لذت بخش ترین شب تبدیل بشه، توی خیابون راه میرفتم. با هر قدم، رد کفشام روی برف میموند و قطره های خونِ اون دو نفر از لباسام روی برف سرازیر میشد. هنوز چاقویی که آغشته به خونِشون بود، توی دستم بود. هر بار که به اون صحنه فکر میکردم، لبخند سادیسمی روی لبام به وجود میومد. فرو کردن چاقو توی شکم مادرم خیلی لذت بخش بود، کوبیدن چکش به پای پدرم منو حتی هیجان زده تر میکرد، ولی چه حیف که مادرم با ۱۹ ضربه و پدرم با ۳۵ ضربه چاقو مرد. خیلی کم تحملن. صدای جیغ مردم در اطرافم باعث میشد رشته‌ی افکارم پاره بشه و از عصبانیت ناله بکنم. سر جام وایستادم و به فرار کردنشون نگاه کردم، هنوز اونقدر از کشتن پدر و مادرم راضی نبودم و لذتم ار*ضا نشده بود. به سمت یکی از زنهای اونجا که میدوید، دویدم و اون رو محکم هل دادم د روی زمین میخکوبش کردم. چاقوم رو بلند کردم و توی شکمش فرو کردم. پاشیدن خونش روی صورتم؟ لبخندی روی لبام آورد. زبونم رو از دهنم بیرون آوردم و خونی که گوشه‌ی لبم ریخته بود رو لیس زدم و جیغ های دردناک اون زن رو نادیده گرفتم. چاقو رو از شکمش بیرون کشیدم و دوباره بهش ضربه زدم. دوباره و دوباره. دوباره و دوباره. دوباره و دوباره. اونقدر ضربه زدن که زیرش دریاچه‌ای از خون به وجود اومد. اما فکر کردی من تمومش میکنم؟ نه! ادامه دادم و دوباره ضربه زدم که سر چهل و ششمین ضربه مرد. خنده‌ای از لذت کردم. از روی اون زن بلند شدم و ازش دور شدم.

(علامت تهیونگ-)

-هعییی... مردم جدیدا چقد بی تحمل شدن!

دوباره به راهم ادامه دادم، اما چه راهی که نمیدونم مقصدش کجاست. شاید ناکجاآباد. اما... مهم اینه که امشب خیلی بهم خوش گذشت. در حالی که راه میرفتم، چاقو رو بالا آوردن و به دهنم نزدیک کردم و خون روی اون رو لیس زدم.

-اینم از دسر شب کریسمس!

اونقدر توی شهر راه رفتم که دیگه خسته شدم و یه گوشه، روی برف ها نشستم. به اطرافم نگاه کردم‌. شهر خالی از مردم بود، مثل قلب من خالی از احساسات. به ماه نگاه کردم‌. کاش میتونستم بهش برسم و با خون تمام مردم این شهر زیباترش کنم، اما چه حیف که دوره و رسیدن بهش زمان زیادی میبره و من هم آدم کم تحملی هستم.
بعد از مدتی دوباره بلند شدم و به راه رفتن توی شهر خالی ادامه دادم. اونقدر راه رفتم که شب حتی عمیق تر شد و به دنبال اون تاریکی خفقان، خورشید طلوع کرد و با دیدن نور اذیت کنندش ناله کردم و آرزو کردم کاش آدم بود و میتونستم بکشمش، عوضی رومخ. (هارو: خورشید به این قشنگی!)
کم کم داشتم به نورش عادت میکردم، با اینکه روز شده بود، اما هیچکس بیرون نبود. انگار هنوز از وجودم با خبرن. حوصلم سر رفته بود و دنبال یه هیجان بودم. در حال فکر کردن بودم که جرقه‌ای توی ذهنم به وجود اومد. کاری که هیچوقت انجام نداده بودم. به سمت مرکز درمانی مشهور توی شهر رفتم. بعد از مدتی که رسیدم، با همون چاقوی توی دستم که از لیس زدنم کمی تمیز شده بود، داخل رفتم.
با اولین قدمی که توی راهرو برداشتم، متوجه نگاه های سنگین و دویدن پزشکان شدم اما بدون توجه بهشون راه رفتم و دنبال اتاق مدیرت گشتم. وقتی نتونستم پیداش کنم، با ناامیدی ناله کردم و به سمت پذیرش رفتم. متوجه‌ی دختری جوان که از ترس زیر پیشخوان قایم شده بود، شدم. لبخند سادیسمی زدم و دستم رو بالا بردم و محکم روی پیشخوان کوبیدم که باعث شد از جا بپره.

-اتاق مدیریت کجاست؟

با سردی اما با لبخندی گفتم. دست لرزانش رو دیدم که بالا آورد و به سمت چپ، در ته راهرو اشاره کرد. سرم رو برگردوندم و به اون سمت نگاه کردم. لبخند مکعبی و بهش زدم و گفتم.

-ممنون مادام!

برگشتم و به سمت اتاق مدیریت رفتم. وقتی بالاخره به در دسیدم، بدون در زدن، در رو با ضرب باز کردم و به داخل رفتم و در رو بستم. به صفحه‌ی شیشه‌ای که روی میزش بود و اسمش رو نوشته شده بود، نگاه کردم و گفتم.

-سلامت خانم رانگ!

(علامت خانم رانگ #)

-تو... تو...
-آره من...

چشماش از دیدنم گشاد شد؟ آخی عزیزم، دلم برات سوخت (هارو: مشخصهههه!)

#لطفا باهام کاری نداشته باش! ه-هرکاری بگی برات میکنم...
-معلومه که هرکاری بخوام برام میکنی!
#خب... چی م-میخوای؟
-یه روانشناس! میخوام درمان بشم!

امیدوارم خوشتون بیاد و اگه خوشتون نیومد بگید که ادامه ندم و کلش رو پاک کنم. فداتون شم که این همه پیام دادید و خوشتون اومد... ماچ به کلتون🤍
فعلا براتون شرط کم میزارم... شما به بزرگی خودتون هر چقدر دوست داشتید ادامه بدید.
بدرود🫡
شرط:

Like:2
Comment:2
دیدگاه ها (۱۱)

بریم سراغ رمان جدیدددددد... بیاید شخصیت ها رو معرفی کنم

بنظرتون رمان بعدی قراره درباره‌ی کدوم یکی از اعضا و در مورد ...

پرنده افسون شده_۲۵_

این پارت اسماته... پس اگه دوست نداری نخون...

تتو آرتیست من [part¹⁵]*ا/ت ویو*€تو دیگه کی هستی؟!- ...€ا/ت؟ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط