رمان:#دخترم_باش
رمان:#دخترم_باش
#پارت_۶
رو باز کردم به زور از روی کوله م پایین کشیدمش .
چاقو رو از دستش هل دادم اون ور .
با یه حرکت آهسته و مالایم دست و پاهاش رو قفل
کردم .
با یه دست چونش رو بالا گرفتم که برای یک لحظه
خشکم زد !
یه دختر بچه ی پونزده، شونزده ساله با موهای قرمز
و آتیشی و چشمایی درشت و شکالتی که با دستمال
سر نصف چهره ش رو پوشونده بود !
قبل از این که بتونم پارچه رو از رو صورتش
بردارم، همدستش از پشت پرید روم، زیر پاش رو
گرفتم و با چرخوندش محکم کوبیدمش به دیوار پشت
سرمون !
مشتی به صورتش زدم .
_اینم واسه بی ناموسیت که با یه دختر بچه میری
دزدی !
به محض تموم شدن حرفم ضربه ی محکمی از پشت
سر بهم خورد که باعث شد چشم هام سیاه ی بره و
سرم گیج بشه، فقط چند ثانیه زمان نی از داشتن تا فلنگ رو ببندن !
از دور به جثه ها ی ریزشون خیره شدم .
پیر شدی بزرگ ببین چجوری خوردی از دو بچه !
دستم رو رو ی گردنم فشار دادم .
ساکم رو نبرده بودن، معلوم بود تازه کارن و از شدت
ترس فقط فرار کردن .
خم شدم سمت ساکم که چشمم افتاد به دستمالی که
روی زمین افتاده بود آروم از روی زمین برداشتمش
و دوباره به راهی که رفتن خیره شدم .
لنگ زنون خودم رو به میدون اصلی که چهارتا محله
رو بهم وصل می کرد رسوندم .
میدون اصلی که چهار طرفش وصل می شد به یه محل
نامدار که با هم چهار محل رو تشکیل داده بودن .
بیشتر حاجی بازاریا و در و تخته دارا هم اینجا اتراق
کرده بودن .
آخ که دلم لک زده بود واسه سفره خونه آقا مصطفی ،
زنگ سر حجره، کشتی گرفتنامون وسط سالنش و
دیزی مشتی که با دستاش کوبیدهش می کرد !
حواسم به راهم بود که تنهم گیر کرد به یه پسر جوون
با اخم غلیظی به سمتم برگشت خواست چیزی بگه که
با دیدن قیافه م مات شد !
داشتم فکر می کردم کجا این بچه رو دیدم که مثل
شصت تیر از کنارم در رفت و شروع کرد به داد
زدن : داروغه برگشت داداش داروغه برگشت دایه
مژده بده امیر کورد اومده.
صدای داد اون پسر گم شد تو همهمه ای که اهل محل
راه افتاد، نمیدونم چند ثانیه چند دقیقه گذشت که تو بغل محکم سید فشرده شدم سرم بوسیده شد .
سید با ناباوری نگاهم می کرد .
_ اومدی امیر کورد خدایا رحمتتو شکر پسرم برگشت .
سرم رو که برگردوندم چشمم افتاد به علی و شاهین و
مهدی که از دور جمعیت رو عقب میزدن و به سمتم
میومدن، نفهمیدم چیشد که سه تا قلچماق سرم هوار
شدن .
صدای علی بیشتر از همه تو گوش بود .
_امیر کورد برگشتی ، باالخره اومدی نامرد !
سر سه تاشون رو محکم تو بغلم گرفتم حرفاشون نا
مفهوم بود واسم .
قدمی به جلو برداشتم که همونجا پام قفل شد.
#پارت_۶
رو باز کردم به زور از روی کوله م پایین کشیدمش .
چاقو رو از دستش هل دادم اون ور .
با یه حرکت آهسته و مالایم دست و پاهاش رو قفل
کردم .
با یه دست چونش رو بالا گرفتم که برای یک لحظه
خشکم زد !
یه دختر بچه ی پونزده، شونزده ساله با موهای قرمز
و آتیشی و چشمایی درشت و شکالتی که با دستمال
سر نصف چهره ش رو پوشونده بود !
قبل از این که بتونم پارچه رو از رو صورتش
بردارم، همدستش از پشت پرید روم، زیر پاش رو
گرفتم و با چرخوندش محکم کوبیدمش به دیوار پشت
سرمون !
مشتی به صورتش زدم .
_اینم واسه بی ناموسیت که با یه دختر بچه میری
دزدی !
به محض تموم شدن حرفم ضربه ی محکمی از پشت
سر بهم خورد که باعث شد چشم هام سیاه ی بره و
سرم گیج بشه، فقط چند ثانیه زمان نی از داشتن تا فلنگ رو ببندن !
از دور به جثه ها ی ریزشون خیره شدم .
پیر شدی بزرگ ببین چجوری خوردی از دو بچه !
دستم رو رو ی گردنم فشار دادم .
ساکم رو نبرده بودن، معلوم بود تازه کارن و از شدت
ترس فقط فرار کردن .
خم شدم سمت ساکم که چشمم افتاد به دستمالی که
روی زمین افتاده بود آروم از روی زمین برداشتمش
و دوباره به راهی که رفتن خیره شدم .
لنگ زنون خودم رو به میدون اصلی که چهارتا محله
رو بهم وصل می کرد رسوندم .
میدون اصلی که چهار طرفش وصل می شد به یه محل
نامدار که با هم چهار محل رو تشکیل داده بودن .
بیشتر حاجی بازاریا و در و تخته دارا هم اینجا اتراق
کرده بودن .
آخ که دلم لک زده بود واسه سفره خونه آقا مصطفی ،
زنگ سر حجره، کشتی گرفتنامون وسط سالنش و
دیزی مشتی که با دستاش کوبیدهش می کرد !
حواسم به راهم بود که تنهم گیر کرد به یه پسر جوون
با اخم غلیظی به سمتم برگشت خواست چیزی بگه که
با دیدن قیافه م مات شد !
داشتم فکر می کردم کجا این بچه رو دیدم که مثل
شصت تیر از کنارم در رفت و شروع کرد به داد
زدن : داروغه برگشت داداش داروغه برگشت دایه
مژده بده امیر کورد اومده.
صدای داد اون پسر گم شد تو همهمه ای که اهل محل
راه افتاد، نمیدونم چند ثانیه چند دقیقه گذشت که تو بغل محکم سید فشرده شدم سرم بوسیده شد .
سید با ناباوری نگاهم می کرد .
_ اومدی امیر کورد خدایا رحمتتو شکر پسرم برگشت .
سرم رو که برگردوندم چشمم افتاد به علی و شاهین و
مهدی که از دور جمعیت رو عقب میزدن و به سمتم
میومدن، نفهمیدم چیشد که سه تا قلچماق سرم هوار
شدن .
صدای علی بیشتر از همه تو گوش بود .
_امیر کورد برگشتی ، باالخره اومدی نامرد !
سر سه تاشون رو محکم تو بغلم گرفتم حرفاشون نا
مفهوم بود واسم .
قدمی به جلو برداشتم که همونجا پام قفل شد.
- ۱.۲k
- ۰۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط