رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۸
با همون حالت گفتم: داریم میریم تو خونهها! نکنه
داري میري عروسی؟
باز خندید و بازوهامو گرفت.
-نه، امروز روز ملاقات با طرفدارامه.
چنان خونم به جوش اومد که انگار اونم متوجه شد
که با تعجب یه قدم به عقب رفت.
عصبی گفتم: طرفدار چیه؟ برن گمشند، تو بري
اونجا که چی بشه؟ هان؟ یه مشت دختر بیوفتن روت باهات عکس بگیرنو عشوههاي خرکی برن؟
با چشمهاي گرد شده دستهاشو بالا گرفت.
-آروم باش بابا! چرا جوش آوردي؟
به قفسهی سینهش زدم که یه قدم به عقب رفت.
-فکر نکردي باید به من بگی که میخواي بري؟
با همون حالت گفت: چرا باید بگم؟ وقتی میرفتم
خودت میفهمیدي دیگه!
شدید از حرفش جا خوردم.
کل عصبانیتم فروکش شد و جاشو به یه دنیا
دلخوري داد.
کیفمو روي شونم انداختم.
-راست میگی، منکه زن واقعیت نیستم که بخوای بهم بگی.
به سمت در رفتم که پوفی کشید.
-مطهره؟
کفشمو از جا کفشی بیرون آوردم و مشغول
پوشیدنشون شدم.
کنارم وایساد.
-به من نگاه ببینم.
-چیز دیدنی نیستی بهت نگاه کنم.
در رو باز کردم و بیرون اومدم که با حرص گفت:
مطهره؟
توي ماشین نشستم که بعد از چند ثانیه کلافه به
سمت ماشین اومد.
نشست و ماشینو روشن کرد.
بیحرف به سمت در روند، منم یه نیم نگاهم بهش
ننداختم.
اصلا این روزا زیاد از حد تو خیالات فرو رفتم که
فکر میکنم به عنوان زنش میبینتم...
جلوي آپارتمان وایساد که بیحرف در رو باز کردم.
تا خواستم پیاده بشم بازومو گرفت.
-ساعت ده میام دنبالت.
جدي بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: باشه.
خواستم برم که بازومو کشید.
پوفی کشیدم و بهش نگاه کردم.
-از خونه بیرون نمیري.
به صورتش نزدیک شدم.
-اگه هم بخوام برم بهت ربطی نداره آقاي مدلینگ.
عصبانیت نگاهشو پر کرد.
ادامه دادم: برو به اونایی که واسشون اینقدر
خوشتیپ کردي امر و نهی کنه.
بازومو آزاد کردم و سریع پیاده شدم.
در رو بستم و با قدمهاي تند به سمت محوطه رفتم
که داد زد: بازم که همو میبینیم.
پوزخندي زدم و وارد محوطه شدم.
صداي گوش خراش لاستیکهاش بلند شد و با
سرعت رفت...
کنار محدثه نشستم و دستشو گرفتم.
-بهتري؟
لبخندي زد.
-آره.
دستی به چسب زخمهاي روي صورتش کشیدم.
-داغون شدي که!
نفس عمیق اما پر حرفی کشید.
-بیخیال.
عطیه سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد.
سینیو روي میز گذاشت و نشست.
-از ماهان چه خبر؟
با خنده ادامه داد: از کمپ که فرار نکرده؟
خندیدم.
-نه.
لیوان شربتو برداشت و به لبش نزدیک کرد.
لبخندي زدم و موهاشو پشت گوشش بردم.
-ماهانو دوست داري؟
یه دفعه شربت تو گلوش پرید که شروع کرد به
سرفه کردن.
من و عطیه خندیدیم و دستهامونو هم زمان به
کمرش کوبیدیم.
لیوانو روي میز گذاشت و تک سرفهاي کرد.
با تندي بهم نگاه کرد.
-یه بار دیگه این حرفو بزن تا دمار از روزگارت
درارم.
لبخند بدجنسی زدم.
#پارت_۱۶۸
با همون حالت گفتم: داریم میریم تو خونهها! نکنه
داري میري عروسی؟
باز خندید و بازوهامو گرفت.
-نه، امروز روز ملاقات با طرفدارامه.
چنان خونم به جوش اومد که انگار اونم متوجه شد
که با تعجب یه قدم به عقب رفت.
عصبی گفتم: طرفدار چیه؟ برن گمشند، تو بري
اونجا که چی بشه؟ هان؟ یه مشت دختر بیوفتن روت باهات عکس بگیرنو عشوههاي خرکی برن؟
با چشمهاي گرد شده دستهاشو بالا گرفت.
-آروم باش بابا! چرا جوش آوردي؟
به قفسهی سینهش زدم که یه قدم به عقب رفت.
-فکر نکردي باید به من بگی که میخواي بري؟
با همون حالت گفت: چرا باید بگم؟ وقتی میرفتم
خودت میفهمیدي دیگه!
شدید از حرفش جا خوردم.
کل عصبانیتم فروکش شد و جاشو به یه دنیا
دلخوري داد.
کیفمو روي شونم انداختم.
-راست میگی، منکه زن واقعیت نیستم که بخوای بهم بگی.
به سمت در رفتم که پوفی کشید.
-مطهره؟
کفشمو از جا کفشی بیرون آوردم و مشغول
پوشیدنشون شدم.
کنارم وایساد.
-به من نگاه ببینم.
-چیز دیدنی نیستی بهت نگاه کنم.
در رو باز کردم و بیرون اومدم که با حرص گفت:
مطهره؟
توي ماشین نشستم که بعد از چند ثانیه کلافه به
سمت ماشین اومد.
نشست و ماشینو روشن کرد.
بیحرف به سمت در روند، منم یه نیم نگاهم بهش
ننداختم.
اصلا این روزا زیاد از حد تو خیالات فرو رفتم که
فکر میکنم به عنوان زنش میبینتم...
جلوي آپارتمان وایساد که بیحرف در رو باز کردم.
تا خواستم پیاده بشم بازومو گرفت.
-ساعت ده میام دنبالت.
جدي بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: باشه.
خواستم برم که بازومو کشید.
پوفی کشیدم و بهش نگاه کردم.
-از خونه بیرون نمیري.
به صورتش نزدیک شدم.
-اگه هم بخوام برم بهت ربطی نداره آقاي مدلینگ.
عصبانیت نگاهشو پر کرد.
ادامه دادم: برو به اونایی که واسشون اینقدر
خوشتیپ کردي امر و نهی کنه.
بازومو آزاد کردم و سریع پیاده شدم.
در رو بستم و با قدمهاي تند به سمت محوطه رفتم
که داد زد: بازم که همو میبینیم.
پوزخندي زدم و وارد محوطه شدم.
صداي گوش خراش لاستیکهاش بلند شد و با
سرعت رفت...
کنار محدثه نشستم و دستشو گرفتم.
-بهتري؟
لبخندي زد.
-آره.
دستی به چسب زخمهاي روي صورتش کشیدم.
-داغون شدي که!
نفس عمیق اما پر حرفی کشید.
-بیخیال.
عطیه سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد.
سینیو روي میز گذاشت و نشست.
-از ماهان چه خبر؟
با خنده ادامه داد: از کمپ که فرار نکرده؟
خندیدم.
-نه.
لیوان شربتو برداشت و به لبش نزدیک کرد.
لبخندي زدم و موهاشو پشت گوشش بردم.
-ماهانو دوست داري؟
یه دفعه شربت تو گلوش پرید که شروع کرد به
سرفه کردن.
من و عطیه خندیدیم و دستهامونو هم زمان به
کمرش کوبیدیم.
لیوانو روي میز گذاشت و تک سرفهاي کرد.
با تندي بهم نگاه کرد.
-یه بار دیگه این حرفو بزن تا دمار از روزگارت
درارم.
لبخند بدجنسی زدم.
- ۱.۵k
- ۰۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط