{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آیینه خیره شده بود. هرچه تلاش می کرد باز هم نمی توانست

در آیینه خیره شده بود. هرچه تلاش می کرد باز هم نمی توانست از آن همه سردرگمی و پوچی، چهره ای را ببیند.
انگار حتی خودش نیز برای خود محو شده بود.
شاید این بار واقعا مرده بود...
دیدگاه ها (۲)

《پس، فردا می بینیمت. حتما بیا》با لبخند بزرگی دستم رو توی هوا...

《خیال پردازی》آنها به او می‌گفتند عجیب و غریب و دیوانه. می گف...

تکاپوی مردم، صدای همهمه و خنده و گاهی فریاد، همه نشانه ای از...

+ تو.. حالت خوبه؟ - آره معلومه! چطور مگه؟+ آخه می دونی، خیلی...

_____پارت¹² نفرین کوچولو_____مارِبلا نگاهی کوتاه، اما آکنده ...

این روزها شهر، آماده وداع با شهیدان ۹ اسفند ۱۴۰۴ است؛ خانواد...

پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط