سرجوخه
سرجوخه1
Part ⁴
خاطراتی تمام من رو تشکیل دادن تنها چیزی که ازش واسم مونده
پتو رو کنار زدم و اجازه دادم بدنم تعادلش رو از دست بده و بی افتم روی تخت از پنجره ی های بزرگی که روبه روم بودن ماه رو میدیدم اون هم همینقدر زیبا بود ولی کجاست اون فرد که با ماه قیاسش میکنم حتی یه بار هم به خودم اجازه ندادم پیگیرش بشم
حس میکردم خسته نیستم ولی انگار تو عالم خودم چشام گرم شده بود و خوابم برده بود درست بود دوسم نداشت ولی من که این حسو بهش داشتم لعنت به این حس که نذاشت بعد از اون یکی به جاش بیاد تا شاید خودمو تسکین بدم
لعنت به این زندگی ...
کاش نمیزاشت تنها بمونم کاش نمیرفت ولی حالا من موندم و کاش هایی که رو دوشم سنگینی میکنن کاش هایی که حسرت تک تکشون به دلم موند چقدر زود پیر شدم دیگه 41 سالمه تا حالا نشده بعد از اینم نمیشه ولی باز جای شکر داره که بچه هام پیشمن حتی یه روز هم نمیتونم بدون اونها زندگی کنم انگار همین دیروز بود که هایون از راه رفتن میترسید مونبیول تو مدرسه دعوا میکرد هیونجین هم یواشکی از کمد شکلات کش میرفت چه زود بزرگ شدن دلم واسه بچه گیا و بچه بازیاشون تنگ شده ولی الان خودشون بچه دارن
به نظرم مادر بودن قشنگ ترین حس دنیاست لین که فک کنی به غیر از خودت چن نفر دیگه هم صاحب این قلب و روحن واقعا قشنگه اینکه با غمشون غمگین میشی ب خوشحالیشون ذوق میکنی و ...
کل شبو با افکار و خواب و رویا به سر بردم و صبح با صدای کوچولوی قشنگم هامین بیدار شدم که اسرار میکرد باهاش برم برف بازی کنم اونطوری که دستای کوچولوش و ظریفش صورتمو لمس میکرد خیلی حس خوبی داشت
هامین: مامانی پاشو دیگه دیشب برف آمد بیا بریم بازی کنیم بیا دیگه
ا.ت : بیا بغلم ببینم تو اصلا صبحونه خوردی ؟
هامین: آره
ا.ت: به چشای مامانی نگا کن ( با خنده)
هامین: مامانی بیا بریم بازی کنیم میایم بعدا صبحونه هم میخوریم
ا.ت: آخه باید زور داشته باشیم برفا رو پارو کنیم و جمع کنیم
هامین: بعدش بازی میکنی ها
ا.ت: آره قشنگم میام بازی میکنم
بله رو که دادم موهاشو میخواستم ناز کنم که عین فشنگ از بغلم پایین پرید و دوید بیرون عین مونبیوله همونقدر شیطون
زیر لب گفتم : الحق که عین خالتی و از میز کنار دستم کمک گرفتم تا سر پا وایسم زیاد پیر نبودم ولی دیگه توان نداشتم شاید پیری زود رسه
مونبیول : خانم کیم از خواب بلند شو بعد شروع کن از زیبایی های من تعریف کردن
یا خدا این کی آمد چه گوشای تیزی داره من خودم نشنیدم چی گفتم
ا.ت: وای دختر قلبم ریخت چرا اینطوری میای یه تقی یه توقی این چه سر و وعضی صبح پاشدی موهاتو حداقل شونه میزدی
مونبیول : مامان انتظار نداری که سحر صبحی عین پرنسس ها بیدار شم فیلمه مگه تازه خانومم خودتو تو آینه نگا کردی
یه نگا به خودم تو آینه انداختم راس میگفت خودم وعضم خراب تره که
ا.ت: خوشحالم همیشه زبونت فعاله دختره ی شیطون
مونبیول: ما اینیم دیگه حالا خانومم خوشگل کن پاشو بیا پایین صبحونه بریم بیرون شاید پسندیدنت ( با چشمک)
بالشو برداشتم و انداختم سمتش : دختره ی خیر سر چه حرفیه میزنی تو آخه برو ببینم
بالشو پس زد و با خنده ی مربعیش دوید پایین خدا میدونه باز چه خوابی واسم دیده از دست این دختر آخر من سکته میکنم
نفسم رو بیرون دادم و به خودم رسیدم و رفتم پایین هانا و ماری داشتن سفره رو میچیدن که با آمدن من از پله ها همه سرشون به سمتم چرخید و بهم سلام و صبح بخیر گفتن و تک تک جوابشونو رو دادم
صبحونه رو خوردیم داشتم چای میخوردم که دیدم یکی از زیر میز داره دامنمو میکشه هامین بود سرمو بردم زیر میز و گفتم بدو بریم بازی کنیم بعد به ریوجین هم چشمک زدم که هر دو رفتن و کاپشناشونو رو پوشیدن منم رفتن حاضر شدم
هیونجین: مامان کجا میری ؟
ا.ت: میرم با نوه هام برف بازی کنم
هایون: هعی قبلنا ما رو هم میبردی تازه آمد به بازار کهنه میشه دل آزاد هعیییی
ا.ت: چه حرفیه پسر اصلا پاشین همتون حاضر شین بریم
مونبیول: من نمیتونم بیام باید حاضر شم برم شرکت THL
هایون با اخم گفت : چرا میری اونجا ؟
مونبیول : چون از اداره فرستادنم تا به یه موضوع رسیدگی کنم به عنوان وکیل میرم
هایون دستشو کوبید رو میز و گفت : جا قحطه ؟ ببینم مگه اصلا تو وکیلی ؟ تو مگه نمیدونی طرف کیه اون یارو ...
چرا حرفشو قطع کرد اولین باره میبینم عصبانی میشه اونم با این شدت
مونبیول: نه فقط تو میدونی ولی این شغل منه من با موضوع کار دارم نه با طرف مقابل
ا.ت: چیکارش داری هایون بزار بره دیگه کار داره به روز دیگه که رفتیم بازی اونم میبریم نمیخوام جلوی کارتون رو بگیرم
ادامه دارد ...
چطور بود خوشگلا؟؟؟
ببخشید بابت دیر گذاشتن وضعیت نت هارو که میدونین!😭💔
Part ⁴
خاطراتی تمام من رو تشکیل دادن تنها چیزی که ازش واسم مونده
پتو رو کنار زدم و اجازه دادم بدنم تعادلش رو از دست بده و بی افتم روی تخت از پنجره ی های بزرگی که روبه روم بودن ماه رو میدیدم اون هم همینقدر زیبا بود ولی کجاست اون فرد که با ماه قیاسش میکنم حتی یه بار هم به خودم اجازه ندادم پیگیرش بشم
حس میکردم خسته نیستم ولی انگار تو عالم خودم چشام گرم شده بود و خوابم برده بود درست بود دوسم نداشت ولی من که این حسو بهش داشتم لعنت به این حس که نذاشت بعد از اون یکی به جاش بیاد تا شاید خودمو تسکین بدم
لعنت به این زندگی ...
کاش نمیزاشت تنها بمونم کاش نمیرفت ولی حالا من موندم و کاش هایی که رو دوشم سنگینی میکنن کاش هایی که حسرت تک تکشون به دلم موند چقدر زود پیر شدم دیگه 41 سالمه تا حالا نشده بعد از اینم نمیشه ولی باز جای شکر داره که بچه هام پیشمن حتی یه روز هم نمیتونم بدون اونها زندگی کنم انگار همین دیروز بود که هایون از راه رفتن میترسید مونبیول تو مدرسه دعوا میکرد هیونجین هم یواشکی از کمد شکلات کش میرفت چه زود بزرگ شدن دلم واسه بچه گیا و بچه بازیاشون تنگ شده ولی الان خودشون بچه دارن
به نظرم مادر بودن قشنگ ترین حس دنیاست لین که فک کنی به غیر از خودت چن نفر دیگه هم صاحب این قلب و روحن واقعا قشنگه اینکه با غمشون غمگین میشی ب خوشحالیشون ذوق میکنی و ...
کل شبو با افکار و خواب و رویا به سر بردم و صبح با صدای کوچولوی قشنگم هامین بیدار شدم که اسرار میکرد باهاش برم برف بازی کنم اونطوری که دستای کوچولوش و ظریفش صورتمو لمس میکرد خیلی حس خوبی داشت
هامین: مامانی پاشو دیگه دیشب برف آمد بیا بریم بازی کنیم بیا دیگه
ا.ت : بیا بغلم ببینم تو اصلا صبحونه خوردی ؟
هامین: آره
ا.ت: به چشای مامانی نگا کن ( با خنده)
هامین: مامانی بیا بریم بازی کنیم میایم بعدا صبحونه هم میخوریم
ا.ت: آخه باید زور داشته باشیم برفا رو پارو کنیم و جمع کنیم
هامین: بعدش بازی میکنی ها
ا.ت: آره قشنگم میام بازی میکنم
بله رو که دادم موهاشو میخواستم ناز کنم که عین فشنگ از بغلم پایین پرید و دوید بیرون عین مونبیوله همونقدر شیطون
زیر لب گفتم : الحق که عین خالتی و از میز کنار دستم کمک گرفتم تا سر پا وایسم زیاد پیر نبودم ولی دیگه توان نداشتم شاید پیری زود رسه
مونبیول : خانم کیم از خواب بلند شو بعد شروع کن از زیبایی های من تعریف کردن
یا خدا این کی آمد چه گوشای تیزی داره من خودم نشنیدم چی گفتم
ا.ت: وای دختر قلبم ریخت چرا اینطوری میای یه تقی یه توقی این چه سر و وعضی صبح پاشدی موهاتو حداقل شونه میزدی
مونبیول : مامان انتظار نداری که سحر صبحی عین پرنسس ها بیدار شم فیلمه مگه تازه خانومم خودتو تو آینه نگا کردی
یه نگا به خودم تو آینه انداختم راس میگفت خودم وعضم خراب تره که
ا.ت: خوشحالم همیشه زبونت فعاله دختره ی شیطون
مونبیول: ما اینیم دیگه حالا خانومم خوشگل کن پاشو بیا پایین صبحونه بریم بیرون شاید پسندیدنت ( با چشمک)
بالشو برداشتم و انداختم سمتش : دختره ی خیر سر چه حرفیه میزنی تو آخه برو ببینم
بالشو پس زد و با خنده ی مربعیش دوید پایین خدا میدونه باز چه خوابی واسم دیده از دست این دختر آخر من سکته میکنم
نفسم رو بیرون دادم و به خودم رسیدم و رفتم پایین هانا و ماری داشتن سفره رو میچیدن که با آمدن من از پله ها همه سرشون به سمتم چرخید و بهم سلام و صبح بخیر گفتن و تک تک جوابشونو رو دادم
صبحونه رو خوردیم داشتم چای میخوردم که دیدم یکی از زیر میز داره دامنمو میکشه هامین بود سرمو بردم زیر میز و گفتم بدو بریم بازی کنیم بعد به ریوجین هم چشمک زدم که هر دو رفتن و کاپشناشونو رو پوشیدن منم رفتن حاضر شدم
هیونجین: مامان کجا میری ؟
ا.ت: میرم با نوه هام برف بازی کنم
هایون: هعی قبلنا ما رو هم میبردی تازه آمد به بازار کهنه میشه دل آزاد هعیییی
ا.ت: چه حرفیه پسر اصلا پاشین همتون حاضر شین بریم
مونبیول: من نمیتونم بیام باید حاضر شم برم شرکت THL
هایون با اخم گفت : چرا میری اونجا ؟
مونبیول : چون از اداره فرستادنم تا به یه موضوع رسیدگی کنم به عنوان وکیل میرم
هایون دستشو کوبید رو میز و گفت : جا قحطه ؟ ببینم مگه اصلا تو وکیلی ؟ تو مگه نمیدونی طرف کیه اون یارو ...
چرا حرفشو قطع کرد اولین باره میبینم عصبانی میشه اونم با این شدت
مونبیول: نه فقط تو میدونی ولی این شغل منه من با موضوع کار دارم نه با طرف مقابل
ا.ت: چیکارش داری هایون بزار بره دیگه کار داره به روز دیگه که رفتیم بازی اونم میبریم نمیخوام جلوی کارتون رو بگیرم
ادامه دارد ...
چطور بود خوشگلا؟؟؟
ببخشید بابت دیر گذاشتن وضعیت نت هارو که میدونین!😭💔
- ۱.۵k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط