سرجوخه

سرجوخه1
Part ³
هامین پرید آمد نشست تو بغلم همه ماگا رو دستشون گرفتن و شروع کردن به خوردن من غرق شدم تو مارشمالو های توی شیر قهوه و باز رفتم به گذشته
تهیونگ: هعیی خانم ا.ت من قهوه دوس ندارم
ا.ت:  ببخشید اقای کیم ولی من اینجا سرایدار نیستم اگر هم مورد پسندتون نیست میتونین برین شیر بهش اضافه کنین کلی کار بهم سپردین و مطمئنم اگه دیر بشه کلی سرزنشم میکنی
تهیونگ با اخم به منی که دقیقا تو چشماش زل زده بودم نگا میکرد چطور یه همچین آدمی میتونه همچین چشای نابی داشته باشه؟ که با صدای بم و آروم گفت : خوشم نمیاد کسی بهم زل بزنه
ا.ت : منم خوشم نمیاد خارج از حیطه ی کاریم کاری انجام بدم
که نیش خندی زد و قهوه رو به گوشه ی میز هل داد و گفت برش ندار ببر
منم بدون توجه به چیری که گفت سینی و گرفتم و رفتم بیرون بدون این که قهوه رو بردارم رفتم و نشستم تو اتاقم که با پنچره ای که همجا دید داشت دیدم تهیونگ لیوان به دست آمد بیرون و رفت سمت آشپز خونه یعنی میخواد بریزتش بیرون من سه ساعت فقط اون قهوه رو آسیاب کردم با عصبانیت پاشدم و رفتم سمت آشپز خونه و
با صدای نسبتن بلند گفتم: آقای کیم حداقل اگه میل نمیکنید نریزید بیرون...
که با دیدن صحنه ی رو به روم تو جام سیخ شدم داشت به قهوه شیر اضافه میکرد؟
که بدون توجه بهم لیوان قهوهشو پر از شیر داغ کرد و از کنارم رد شد
مردک 30 ساله عقل تو کلش نیست توی خواننده قرار بود بری بازیگر شی یه ساله شرکت بع این بزرگی زدی که چی بشه فک کردی به کجا میرسه؟
همینطوری غر غر میکردم و لیوانمو پر از آب میکردم که دیدم یکه پشت سرمه و دستشو دراز کرد و یه قاشق کوچیک براشت یعنی شنید؟ برداشت و وقتی داشت میرفت گفت: خانم 14 ساله تو چرا آمدی تو شرکت من کار میکنی به عنوان مترجم در حالی که زبانت هیچ تعریفی نداره و از این و اون کمک میگیری ؟
راس نمیگفت ولی اون لحظه من خراب کرده بودم بدم خراب کرده بودم بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاق و درو بستم و نشستم رو میزو و موهامو بهم ریختم که احساس کردم یکی داره نگام میکنه صب کن نکنه پرده ی پنجره کشیده شده ؟ همون لحظه خدا خدا کنان برگشتم سمت پنجره که دیدم داره نگام میکنه که از پست پنجره لب خونی کردم که گفت: که اینطور  و بعد ابروشو بالا انداخت  و یه قلوپ از محتوای لیوان رو خورد و رفت
با صدای هامین به خودم آمدم
هامین : مامان چرا نمیزاری بخورم
هانا : چون شبه بخوری خوابت نمیبره بچه جون
هامین: اونوقت چرا  ریونجبن میخوره ها مامان جون تو یه جیزی بگو
ا.ت: هانا جان حالا یه امروز رو اجازه بده از فردا دیگه نمیخوره مگه نه دختر کوچولوی خوشگلم؟
که هامین سرشو برگردوند سمت هانا و گفت : مامان جون راس میگه از فردا نمی‌خورم
کع هانا خندید و گفت:  ای شیطون
که ماری گفت : مامان جا شما تازه از سفر آمدی حتما خسته این پاشین برین استراحت کنین
ا.ت: آره دخترم من امشبو زود میخوابم فردا شب رو بیشتر با هم وقت میگذرونیم
رفتم بالا و رفتم تو یکی از اتاقا راستش خسته نبودم ولی نمیخواستم جلو بقیه غرق خاطرات عذاب آورم شم...

ادامه دارد ...

چطور بود پروانه ها؟؟💋🦋
دیدگاه ها (۰)

سرجوخه1Part ⁴ خاطراتی تمام من رو تشکیل دادن تنها چیزی که ازش...

سرجوخه1Part ⁵این دفعه هیونجین دهن باز کرد: حق نداری بری تو ا...

سرجوخه1Part ²سر میز بودیم همه ساکت بودن که با صدای هایون همه...

Name:سرجوخهPart ¹حقوق یه کافه! یعنی من باید با حقوق یه کافه ...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط