سرجوخه

سرجوخه1
Part ²
سر میز بودیم همه ساکت بودن که با صدای هایون همه چشما به سمتش رفت
هایون: لطفا همه یه لحظه با من توجه کنید
دست از غذا خوردن کشیدیم و حواسمون زو بهش دادیم
با صدای نسبتن بلند برگشت سمت منو و ازم پرسید : مامان تو چن تا بچه داری
به تعجب گفتم : سه تا
هایون:  چن تا عروس داری؟
همچنان با تعجب ادامه دادم : دوتا عروس گل دارم
که پرسید : چن تا نوه داره
همچنان به خبر گفتم : دوتا البته سومی هم داره میاد
که با جدیت برگشت سمتم : گفت اشتباه میکنی الان شدن چهار تا که یهو از خنده پوکید
من هنوز تو شوک بودم که هانا با آرنج زد به دست هایون
هانا: چرا خبر عروسی و اعذا رو یجور میدی
که هایون دست از خندیدن برداشت و گفت : همگی شرمنده خواستم مثلا خبر بدم که یه نفر دیگه هم داره به جمعمون اضافه میشه همه برگشتیم سمت هانا که یا لپای سرخ شده سری تکون داد از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم همه میخندیدیم که رفتم هانا رو بغل کردم امشب چه شب خوبی بود
غذا رو که خوردیم به پسرا گفتم هانا و ماری رو بکشن پیش خودشون و نزارن کار کنن
ا.ت: هانا نمیخواد دست نزن دوتکه ظرفه دیگه برمیدارم عه ماری تو دیگه چرا وای خدا بیاین زناتونو ببرین ببینم عروس اینقدر حرف گوش نکن ( با خنده و صدای بلند )
ماری: آخه ما...
نذاشتم حرفشو بزنه و گفتم آخه نداره برین ببینم من نمی‌شورم که ماشین میشوره تازه مونبیول هم هست مگه نه؟
با چش و ابرو به مونبیولی که رو میل لم داده بود نگا کردم و دوباره گفتم : مگه نه
مونبیول : بله و زیر لب غر غر میکرد  : خدایا کاری کن منم شوهر کنم بچه دار شم کار نکنم .
دختره ی سر به هوا
ا.ت : داریم می‌شنویم ها
مونبیول : مگه حرف بدی میزنم 25 سالمه ها
ا.ت : بیا کمکم کن ببینم بلدی کار کنی به فکر شوهر باشم برات
مونبیول هم ضرفارو برداشت و گفت :نگا بعد نگی دخترم کار نمیکنه
که نرسیده به آشپزخونه همشو انداخت
هایون: بله دیدیم خجالت بکش منی که مردم از تو بهتر کار میکنم بیا برو خودم کمک میکنم
مونبیول هم از خدا خواسته پاشد رفت و رو مبل نشست و کنترل رو برداشت و رو به ریونجین و هامین گفت : بچه ها قانون یک همیشه جوری کار کنین که بقیه کار نکردنتونو رو ترجیح بدن
....
داشتم ظرفا رو میچیدم تو ماشین که هیونجین حواسمو به خودش جلب کرد از بچگی سنگین بود  و خیلی جدی البته بیرون از خونه که گوشیش زنگ خورد به زبون روسی حرف می‌زد حتما مشتریه شرکته بعد از 10 دقیقه قطع کرد و رو به هایون گفت: داداش اون مشتری ترکیه ای چی شد چن ماشین شد بارش اگه تموم کرد کارتو بفرستش شرکت من بار دارم هایون هم همونجوری که داشت به من کمک می‌کرد با یه لبخند همیشگی برگشت سمتش و گفت حتما  عاشق پسرامم مونبیول هم که هیچ دادستانه ولی انگار بچه ی سه سالست فک میکنم تو هر شاخه ای یه کارمند داریم هانا معلمه ماری ام تو بانک کار میکنه منم که کافه دارم وای دلم واسه کافه تنگ شد سه ماهه رفتم مسافرت و اونا رو سپردم به بقیه ‌
با هایون بعد از انجام کارا یه شیر قهوه واسه همه درست کردم و رفتیم نشستیم پیش بقیع که همه ی حواسا آمد سمتومون هیونجینم گوشی رو خاموش کرد و به جمعمون اضافه شد

ادامه دارد....

نظرتون چیه پروانه ها؟؟🎀✨️
‌ ‌  ‌
دیدگاه ها (۰)

Name:سرجوخهPart ¹حقوق یه کافه! یعنی من باید با حقوق یه کافه ...

س چندتا فعالیتمون از این آقا خوشتیپه که امروز تولدشه نشه واق...

ویو ا،ت صبح از خواب پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم کارای لازم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط