و بی فکر ،

و بی فکر ،
به آنچه گذشته ،
و آنچه در راهِ فرداست …

چاره ای برایش نگذاری ،
جز آنکه در لحظه ای ،
به کوتاهی سرد شدنِ بخارِ چای تازه دَم،
لبهایش را بیاوَرَد کنارِ گوشهایت
و به آرامی زمزمه کند :

” چه خوب است که هستی ، جانم …”

و….
آی می چسبد این عصرها،
که بندِ دلت ،
با همین یک جمله پاره می شود

خیره شوی در مردمکهای بی تابش ،
و بی فکر ،
به آنچه گذشته ،
و آنچه در راهِ فرداست …

چاره ای برایش نگذاری ،
جز آنکه در لحظه ای ،
به کوتاهی سرد شدنِ بخارِ چای تازه دَم،
لبهایش را بیاوَرَد کنارِ گوشهایت
و به آرامی زمزمه کند :

” چه خوب است که هستی ، جانم

عصرهای ماهِ اردیبهشت را باید ،
چای لاهیجان بریزی در فنجانهای چینی قدیمی…

چند پَر بهار نارنجِ شیراز هم بیندازی توی داغیِ فنجان ،
و در همین عالَمِ مستی و بی خبری،
دستِ “یار جان”ِ دلت را بگیری …!

خیره شوی در مردمکهای بی تابش
دیدگاه ها (۱)

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

راز خون پارت یازدهم

قسمت ۲۷ — «مردی که نباید برگشته باشد» 🖤چراغ‌ها یک‌دفعه روشن ...

چند پارتیپارت۲صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ م...

چند پارتی بازی ممنوع

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

^.The Law of Violence.^Part ¹⁹[زمان حال — موناکو | کازینوی «...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

پروانه جان

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط