پارت
پارت ۸۰۶
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی باذکر نام نویسنده حرام میباشد...
_/ارمیتا DNA میگیریم میبینه برا خودشه ...
_خب باشه اروم باش ممکنه خراب باشه بیبی چکه...که بعید میدونم...الان به هیشکی هیچی نگو نباید بفهمن حامله ای تا شکمت بالا بیاد اینجا خودتم میدونی همشون قاتلن....
_/اره ولی به ملی میگم...
_اوکی...
_/بیا بریم یکی از اتاقا بخوابیم بچه ام خوابیده...بهتره باهم باشیم این سینا وسپهر هیزن...
_اوکی...
نینی رو بغل کردم مبینام وسایلشو برداشت رفتیم بالا داخل اتاقی که توش بودم...بچه رو گذاشتم وسط تخت...مبینام داشت درو قفل میکرد...
_اینم از این...قفل کردم... از اتاق ملی لباس میاوردیم ولی...
_/فردا میاریم عیب نداره...
_امیدوارم ملی تونسته باشه به امیر جامونو بگه...!
_/هوم اره...من جدا خسته شدم...
_ارمی یه چیزی...ملیم میومد پیشمون شاهین خیلی غیر عادی شده قبلا میچسبید بهش دقت کردی؟!خطرناک نباشه واسش...
_/اره !منم نگرانم...ولی ملی میتونه حلش کنه...
مبی چراغارم خاموش کرد...یه ترس عجیبی از تاریکی به دلم نشست...اهمیتی ندادم به هر حال بچه داریم باید محیط کم نور باشه...
رمانMAM
به قلم م.ا
کپی و نشر رمان حتی باذکر نام نویسنده حرام میباشد...
_/ارمیتا DNA میگیریم میبینه برا خودشه ...
_خب باشه اروم باش ممکنه خراب باشه بیبی چکه...که بعید میدونم...الان به هیشکی هیچی نگو نباید بفهمن حامله ای تا شکمت بالا بیاد اینجا خودتم میدونی همشون قاتلن....
_/اره ولی به ملی میگم...
_اوکی...
_/بیا بریم یکی از اتاقا بخوابیم بچه ام خوابیده...بهتره باهم باشیم این سینا وسپهر هیزن...
_اوکی...
نینی رو بغل کردم مبینام وسایلشو برداشت رفتیم بالا داخل اتاقی که توش بودم...بچه رو گذاشتم وسط تخت...مبینام داشت درو قفل میکرد...
_اینم از این...قفل کردم... از اتاق ملی لباس میاوردیم ولی...
_/فردا میاریم عیب نداره...
_امیدوارم ملی تونسته باشه به امیر جامونو بگه...!
_/هوم اره...من جدا خسته شدم...
_ارمی یه چیزی...ملیم میومد پیشمون شاهین خیلی غیر عادی شده قبلا میچسبید بهش دقت کردی؟!خطرناک نباشه واسش...
_/اره !منم نگرانم...ولی ملی میتونه حلش کنه...
مبی چراغارم خاموش کرد...یه ترس عجیبی از تاریکی به دلم نشست...اهمیتی ندادم به هر حال بچه داریم باید محیط کم نور باشه...
- ۳.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط